<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بهشت یخ زده</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Jun 2008 10:37:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من می نویسم.... پس هستم</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;- سخنرانی دانشگاه شریف بالاخره انجام شد.... البته بالاخره بالاخره هم نبود... خیلی دردسر نداشت... من و وندا که کلی زحمت کشیدیم... اولش که رفتیم در دامان طبیعت پرزنتیشنمون رو آماده کنیم که هوای پاک طبیعت و سکوت زیبا و چه چه پرندگان و خیلی چیزهای دیگه باعث شد که از ۴۸ ساعت ۴۰ ساعتش رو خواب باشیم... بعد هم که برگشتیم به تمدن شهرنشینی هم خیلی کارهای دیگه پیش اومد و دیگه بماند ولی وقتی رفتیم پشت تریبون چیز خوبی از آب دراومد... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- البته الان که فکر می کنم من اصلا قبلش در باره سخنرانی چیزی نگفته بودم پس اگه توی جریان نیستید خیلی مهم نیست اون ۴۰ ساعت خواب رو بچسبید که به ما خیلی چسبید.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- بالاخره این بچمون رو هم آوردیمش توی تشکیلات جدید... یعنی هنوز چک و چونه های نهایی مونده ولی تقریبا اصل کارها اوکی شده... وندا کوچولو به جمع ما خوش اومدی!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- این ممد هم هر وقت پیداش می شه یا پیداش می کنیم یه حرفی می زنه و یه کک را به یه جایی میندازه و میره.... یه وقت بحث ویپ و ترمینیشن... یه وقت بحث فراکتال و مدلسازی طبیعت... و حالا هم بحث اپلای کردن به بلاد کفر ... آخر این بشر ما رو به باد می ده .... و من هم که همیشه پا کار بودم و هر چی هم که از طرحهای این بشر دهنم سرویس شده بازم از رو نمی رم الان زدیم توی نخ این طرح جدید... خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- احسان هم قول داده هفته دیگه بیاد... اولین بار میشه که این چهارتا اسکیزوفرنی یعنی من و امین و احسان و حالا هم وندا کنار هم جمع می شن... دهن دنیا و مافیها سرویسه..... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خداییش خودم هم قبول دارم از این پست هیچکی هیچی نمی فهمه... ولی قرارهم نیست که من همش هی به فهم این و اون اضافه کنم که... یه بار هم بزار به نفهمیشون اضافه بشه.... من دیدم اگه این رو هم ننویسم میگن طرف یه بلایی سرش اومده... واسه همین هم می نویسم... پس هستم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 10:37:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حقا که خری!!</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;خری را پرسیدند: احوالت چون است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفت: خوراکم کم و بارم زیاد است اما مطیع و شاکرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفتند: حقا که خری &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 17:13:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضیافت شام</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از ما که گذشت با این برنامه ریزی رفیقمون اما شما اگه یه آدم خیلی مهم رو به شام دعوت کردید حتما موارد زیر رو رعایت کنید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- سعی کنید رستورانی رو انتخاب کنید که وقت شام غیر از شما و گارسنها حداقل یکی دو نفر دیگه هم توی اون خراب شده باشن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- سعی کنید رستورانی رو انتخاب کنید که وقت شام خوردن یه گوشش یه نفر مشغول اره کردن و سوراخ کردن و تق و توق و زرت و زورت و به هر ترتیب صدا در آوردن از یه جایی نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- سعی کنید قبل از اینکه غذا سفارش بدید بگید منو رو بیارن و ببینید... و یه کمی هم کلاس بذارید که اون بدبخت مهمون هم بتونه انتخاب کنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- حداقل اگه که نمی خواین کلاس بذارید خودتون قیمتها رو ببینید بعد غلط زیادی بکنید و سفارش بدید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یه نکته تقریبا مهم اینه که قبل از وارد شدن به رستوران محتویات جیب مبارکتون رو چک کنید و اگه دیدید از ملزومات لازم مرخص هستند لطف کنید همون اول از دوستتون درخواست کمک کنید چون کمک گرفتن وقتی که صورت حساب رو بیارن خیلی ضایع هست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- وقتی می خواین مبلغی رو که سه لا و پهنا در پاچه مبارکتون رفته در اون یارو کوفتی بزارید که بیان ببرن در کنار چهار پنچ تا ۱۰۰۰ روبلی شروع به شمردن ۱۰ روبلیهاتون نکنید .... به خصوص وقتی که می بینید مهمونتون هی زیر چشمی داره به این کاره شما نگاه می کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یه نکته مهم که یادم رفت بگم سعی کنید اگه کیف پول ندارید پولهاتون رو توی یه جیبتون بذارید و دستمالهاتون رو توی جیب دیگه که وقت پول در آوردن چند تا دستمال دماغی روی میز شام پرت نشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- سعی کنید وقتی می خواین موقع شام یه کم خالی ببندید حساب این رو بکنید که طرف شما هم آدم تحصیل کرده و با سواده و محدوده خالی بندیتون رو تنظیم کنید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- بابا لامسبا فکر شکم رفیقتون رو هم بکنید... شما که می خواین باکلاس غذا بخورید چهار تیکه گوشت ۲ گرمی بزنید بعد هم  زرتی هم بکشید کنار قبلش بگین ما یه جای دیگه یه دست شام بزنیم بعد بیایم سر میز ... تا میای گرم بشی می بینی همه کشیدن کنار... اه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 17:48:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بار امانت</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مدتها از روز ازل می گذشت.... خدا در قله وحدت قرار داشت و مخلوقات در صفحه کثرت پراکنده بودند... قله و صفحه ای که عین یکدیگر بودند اما نبود راهی بین آن دو باعث شده بود از یکدیگر فاصله بگیرند و مخروطی پدید آمده بود که صفحه کثرت در قاعده آن بود و قله وحدت در راس آن... و راهی نبود که این صفحه را به قله متصل نماید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنگاه خدا تصمیم گرفت صفحه را به قله پیوند بزند... پس باید مسیرهایی باز می شد و راههای ساخته... راههایی که از نقاط فراوان و پراکنده ای روی صفحه کثرت آغاز می شدند و همگی به نقطه انتهایی که همان قله وحدت بود ختم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا مختصات قله وحدت را بر لوحی نوشت... و لوح را در بسته ای پیچید.... دیگر بار امانت خدا آماده شده بود....و خدا دنبال مخلوقی می گشت تا آن بار را به دست او بسپارد ... سپس او را در صفحه کثرت پراکنده سازد تا آن مخلوق از روی صفحه راه بسازد ... مسیر بگشاید و خود را به آن مختصات داده شده برساند... بدین ترتیب خدا صفحه کثرت را به قله وحدت پیوند می زد.... خدا باید این ماموریت را بدست مخلوقی می سپرد که می توانست تصمیم بگیرد... راه بسازد... مسیر بگشاید... راهها و مسیرهایی که هیچکدام شبیه یکدیگر نباشند... چرا که برای اینکه پیوندی مستحکم بین صفحه و قله ایجاد شود نیاز به مسیرهای بیشماری بود که هر کدام چون ریسمانی صفحه را به قله پیوند می زدند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا آسمانها و زمین را فراخواند و بار امانت را به آنها ارائه کرد.... اما آنها سر باز زدند... کار بس دشوار بود ... و چنین شد که خدا انسان را آفرید.... به او اختیار داد... که بتواند خودش تصمیم بگیرد... راه بسازد ... راههایی مختلف... به تعداد انسانها.... که هر کدام از نقطه ای روی صفحه شروع شوند و همگی به قله ختم گردند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انسان فرا خوانده شد... بار امانت به او ارائه گردید... و انسان در میان شگفتی همگان آن را پذیرفت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 09:46:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرعه کشی</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در یک صبح دل انگیز بهاری که نم نم بارون نمای سر سبز خیابونهای مسکو رو دو چندان زیبا می کنه... در هنگام رفتن به دفتر کار یه اس ام اس برات میاد که نوشته شما در قرغه کشی سایت یوروپا پلاس برنده یک نوتبوک سونی شدید ... لطفا با این شماره تماس بگیرید!! و یک شماره موبایل ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد ایمیلهای اسپم میفتم که چپ و راست خبر از برنده شدن هزاران دلار پول رو می داد یا اینکه یه وقتهایی برام ایمیل میومد که نوشته بود من تنها وارث آقای فلانی بزرگترین ثروتمند نیجریه یا کنگو یا یه کشوری همون طرفها هستم که دو سال پیش در تصادف کشته شد و الان من چند میلیون دلار پولش رو می خوام از کشور خارج کنم و نمی تونم. لطفا شماره حسابتون رو بدید و به من کمک کنید تا این پولها رو .... منم که معمولا علاقه خاصی به کمک کردن دارم یه وقتهایی ایمیل می زدم و می گفتم اوکی ما درخدمتیم لطفا اول یه صد دلار به حساب ما بریزید تا بعد ببینیم چی می شه... اما دریغ از یه سنت کاسبی در اینترنت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما این یکی دیگه خیلی دمه دسته... خوب یه شماره تلفنه دیگه زنگ می زنی فوقش کلی برای شرط و شروط میذاره که کلا بیخیال بشی یا سر کاریه یا هر چیز دیگه چون من اصلا نمی دونم یوروپا پلاس چی هست که تو قرعه کشیش شرکت کرده باشم... دیگه سنگ مفت گنجشک مفت زنگ می زنیم ... اصلا من چند وقت بود که می خواستم لپ تاپم رو عوض کنم یه نو بخرم.... کار خدا رو می بینی همین که آرزو کنی همه چیز رو برات ردیف می کنه.... باز شما خدا رو ول کنید برید دنبال ماریا شاراپووا!!!! (اینو با بعضیا بودم!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشی رو بر می دارم و شروع به شماره گرفتن می کنم.... تا چند دقیقه دیگه لپ تاپ شما درب منزل تحویل می گردد.... نه اینو من با خودم داشتم فکر می کردم هنوز طرف گوشی رو بر نداشته...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- الو....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- الو... ایزدراستویته.... یوروپا پلاس؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ایدی نا خ...(۱)!!! تپپپپپپپپپپپ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون تپ صدای کوبیدن گوشی بود... البته شماره تلفن موبایل بود و من هر چی دارم فکر می کنم چه جوری گوشی رو کوبیده نمی فهمم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب نتیجه ای که می شه گرفت اینه که اگه خواستید دهن یه نفر رو سرویس کنید برید روی یه سایتی چیزی به هزار نفر یه اس ام اس اینجوری بفرستید و بعد شماره اون بدبخت رو بدید.... دیدید آدم هر روز کلی چیز جدید یاد میگیره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پاورقی:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(۱): برای اون دسته از دوستانی که هنوز نتونستن چهار کلمه روسی یاد بگیرن (مطمئن باشید اگه توی کوچه خیابون چهار کلم روسی یاد بگیرید اون کلمه خ... حتما یکی از اون چهارتاست!!) باید بگم این کلمات جالب معنیش دقیقا همونیه که فکرش رو می کنید ... اگر هم نمی تونید فکر کنید شماره موبایل خودتون رو توی اس ام اس بفرستید و بعد از چند دقیقه دقیقا می فهمید معنیش چی هست....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 08:54:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اون روزهای گذشته</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فکر کنم قبلا گفته بودم که هیچ وقت از بچه بودن خوشم نمیومد... اصلا دوران خوبی نیست... هر چند که من همیشه دوران بچگی خوبی داشتم...نه مشکلی نه سختی نه هیچی.... کمی تا قسمتی هم لوس بودم نه اینکه بچه بدی باشم ولی خوب معمولا هر چیزی که می خواستم تقریبا برام فراهم بود... اما بچه بودن اصلا احساس خوبی نیست... همین که توی تصمیم گیری ها نمی تونی نظر بدی یا اینکه خیلی وقتها برای خودت هم نمی تونی تصمیم بگیری... اینکه خیلی جاها توی دست و پای بزرگترها هستی و معمولا خواسته های تو برای بقیه یه دردسر محسوب میشه... اینکه بچه بازیهات خیلی وقتها اعصاب بقیه رو خورد می کنه و تو اصلا نمی فهمی که مشکل کار از کجاست... همه و همه باعث این شده که من از اینکه دوران کودکیم گذشته اصلا ناراحت نیستم و هیچ وقت هم دلم نمی خواد به اون دوران برگردم... کلا الان احساس می کنم تقریبا بهترین دوران زندگیم تا اینجا همین حالاست... شاید در آینده بهتر بشه اما مطمئنم الان از همه گذشتم بهتره... ولی خوب همیشه یه وقتهایی هست که....&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;باز هم کار و پروژه و خیلی چیزهای دیگه دست به دست هم داد تا یه هفت هشت روزی بیام ایران... و مثل همیشه که میام ایران هر روز از صبح تا آخر شب از این جلسه به اون جلسه .... غیر از سان که چه در وقت جنگ و چه در وقت صلح حتما بهش سر می زنم دیگه نرسیدم با بقیه بر و بچ قدیمی دیداری داشته باشم... فقط یکی دوتاشون رو به طور اتفاقی همون روز که پیش سان رفته بودم دیدم.... این شبهای آخری تلفنی با بعضی ها صحبت کردم.. گفتم تا اینجا اومدم بالاخره یه حال و احوالی کرده باشم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امشب این تماس آخری خیلی حالم رو عوض کرد... حس حرکت یا پیشرفت و هر کوفت و زهره مار دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت توی آدم همیشه هی سیخونک میزنه که برو جلو... اما یه حسهایی هم هست که یه وقتهایی میگه صبر کن ... حداقل یه لحظه... برگرد عقب رو نگاه کن... حداقل یک نگاه کوتاه....&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;آدمهایی رو که&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; يه روز باهاشون خداحافظي كردي و رفتي اون روزي كه فقط جلو رو ميديدي... افقهاي پيش رو.... شايد فكر نمي كردي كه شما بچه هاي اون روزها ديگه اونقدرها هم بچه نمي مونيد.... و شايد فكر نمي كردي كه يه وقت اينقدر دلت براي بازيهاي دوران نه چندان بچگيت تنگ بشه... مي دوني .... يه وقتي به خودت مياي كه مي بيني همه چيز خيلي عوض شده... همه چيز و شايد همه كس.... ديگه مسيرهايي كه يه زمان همشون به يه جا ختم مي شدن براي هر كدومتون به يه نقطه متفاوت كشيده شده... آره خوب اين يه قانون.. همون قانون ششم بهشت يخ زده... اما شايد دوست نداري كه باورش كني.... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حداقل اينكه از يه چيز مطمئني... اون خاطرات هيچ وقت فراموشت نمي شه... و از يه چيز مطمئن تر... اون روزها ديگه هيچ وقت بر نمي گرده....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 19:13:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ندانی</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>شیخ ما گفت ندانی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                              و ندانی که ندانی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                           و نخواهی که بدانی که ندانی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 17:28:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به مناسبت روز معلم</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تذکره الاولیاء اندر احوالات شیخنا و مولانا بوریس پاولویچ بلاگلازوف&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن آفتاب دانش آن معتکف کتابخانه آن پیر دفتر طراحی آن در ظلمت نور علم آن شاه ریاضی آن قطب مدلسازی قدس اله روحه بوریس بن پاول بلاگلازوف....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از جمله مشایخ بود و به جمله علوم تسلط داشت و زبانی داشت گویای حقایق و پیر دیر توپولف بود و جمله مشایخ بسیار دیده بود و در خدمت فینیکوف تلمذ کرده بود و در کنار توپولف به جهد تلاش نموده بود.... از هر علمی بهره ای برده بود از دینامیک پرواز گرفته تا مکانیک سیالات اندوخته داشت و در ریاضی جهد فراوان نموده بود و در مکانیک سیالات به شیخوخیت رسیده بود... در مدلسازی ریاضی کراماتی فراوان داشت که گوشه ای از آن بر اهل حقیقت آشکار می نمود....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون به دنیا آمدی ستونهای توپولف و سوخوی به لرزه در آمدی و ده طراح صاحب نظر در دم خاموش گردیدی....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر گاه مریدی جویای نام به حضورش رسیدی و درخواست کردی که دری از حقایق به رویش بگشاید سئوالی نمودی از انتگرال و مشتق که مرید تا به آخر عمر در حل آن جهد نمودی و به جواب نرسیدی... و چندین و چند مرید بدین سلوک هلاک گشتی.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از کرامات وی آورده اند که روزی در دیر توپولف به کار نشسته بودی که حریفی در حجره ای مجاور هندسه سطح هواپیما به کلام ریاضی مدل می کردی ... چون به اینجا رسید که تمام سطح نتوان به یک معادله مدل نمود و ما را باید که از معادلاتی چند استفاده کرد ... گویند که شیخ فریاد برآورد و جامه بر تن بدرید و از هوش برفت... چون به هوش آمد جمله مریدان را گفت که ما عمری را در جهل بسر می بردیم که باید تمام سطح به یک معادله مدل کنی نه تنها سطح که مشتق اول که نه تنها مشتق اول که مشتق دوم به پیوستگی رسیده باشد.... جمله مریدان گفتند که شیخ جفنگ گفتندی که ما را نتوان به چنین عظیم دست یافت... لیک شیخ جمله کتب جمع بکردی و بسوزاندی و از نو تئوری پایه نهادی و بر آن تئوری فانکشن الاستیک نام نهادی و جمله سطوح به یک معادله پیوسته مدل کردی که عالم و آدم در عجب بماندی ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و علما دانند که از تئوری خویش در چه اموری استفاده نمودی ... از طراحی هواپیما گرفته تا طراحی مدارات فضایی که از بعد سقوط سلسله لنینیان و به تخت نشستن شاه بوریس تمامی تحقیقاتش جمع نمودی و پشیذی پول ندادی و گفتندی که این ساعت چنین علومی دیگر به کار ما نیاید که ما را راه جدیدی باید در پیش گرفت و شیخ به گوشه ای نشستی و دست از کار کشیدی.... که جمله ابناء بشر در جهلند....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و آورده اند که در جلسات امتحان چنان یک به یک تلامیذ را به پرسش گرفتی که کسی سالم جان به در نبرد.... و در تمامی دانشگاه معروف است که امتحان مکانیک سیالات وی در ساعت ۹صبح شروع شدی و تا ۵ عصر ادامه داشتی که کس را تاب پاسخ دادن به سئوالات نبودی....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به عمر خویش تلامیذ فراوان دیده بودی از هر قومی و ملتی... و گفتند که در اواخر عمر جوانی از پشت کوه سر بر آورد و به جمع مریدان وی پیوست و چندان گیر بداد و سئوال و جواب نمود که شیخ سر به بیابان گذاشت و دیگر کس وی را ندید که ندید.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 06:17:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوت پایان</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سوت پایان بازی هر قدر هم که دیر بالاخره زده می شه و من از احمقهایی که بعد از سوت پایان همچنان امیدوارانه توی زمین می دوند حالم به هم می خوره... در حقیقت من ناامیدهای از پایان بازی شکست خورده رو به الکی امیدوارها ترجیح می دم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 13:07:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رزومه آبکی</title>
<link>http://frozenheaven.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>یه نفر یه نظر خصوصی برام فرستاده و ازم خواسته یه رزومه اینجا بذارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی اهل گفتن اینجور حرفها نیستم ... ولی حالا که ایشون گفتن (که البته بنده اصلا ایشون رو نمی شناسم) یه آبکیش رو می گم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب چی می تونم بگم.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی یه زمستون سرد توی تهران به دنیا اومدم... دوران کودکیم دوران خوبی بوده... یعنی همه میگن که بوده ولی من اصلا دوران کودکی رو دوست ندارم .... از اینکه بچه باشم حالم به هم می خورد و می خوره... هیچ وقت هم دوست ندارم به اون دوران به قول همه شیرین بر گردم... الان که خودم می تونم فکر کنم و تصمیم بگیرم رو به هیچ قیمتی با اون دوران مسخره عوض نمی کنم... بچه بودن برای دیگران خوبه... یعنی اینکه تو بچه باشی و اونها باهات بازی کنن و لذت ببرن... اما برای خودت اصلا خوب نیست... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب از بچگی با یه سری آدم که همه حداقل ۱۸-۱۹ سال از خودم بزرگتر بودن همبازی بودم... یعنی اینکه من اسباب بازی اونها بودم... اما این باعث شد که یه روحیه خاصی پیدا کنم... خیلی پر رو و نترس که تقریبا هیچ کس رو هیچی حساب نمی کنه!!! .... هیچ وقت هیچکی نمی تونه بهش حکومت کنه.. این رو دقیقا اون بدبدختهایی که در برهه هایی از زمان رئیس من بودن حس کردن... و یه روحیه ای که غیر از توی خونه خودمون هر جای دیگه که می رفتم تا به خودم میومدم می دیدم کلی آدم دورم جمع شده و همه هم من رو به عنوان رهبرشون نگاه می کردن... حالا خیلی وقتها من سنم از خیلی هاشون هم کمتر بود... علت این نمی دونم چی بود ... شاید همون روحیه خاصم که معمولا حرف آخر رو می زدم شاید هم هزار تا چیز دیگه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا بگذریم... مدرسه رو هیچ وقت دوست نداشتم... روز اول هم با کلی گریه و زاری رفتم سر کلاس... اگر چه همیشه هم شاگرد درس خون بودم و هم با انضباط و معلمها هم کلی دوسم داشتن اما هیچکدوم اینها دلیل نشد که من از مدرسه خوشم بیاد.... خدا رو شکر که تموم شد... اون دوران لعنتی رو هم هیچوقت دوست ندارم بهش  برگردم.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بچگی خونمون کنار فرودگاه بود... به دیدن هواپیماهایی که هر روز از بالای خونه رد می شدن عادت کرده بودم... همین هم کم کم من رو عاشق هواپیما کرد... دوران راهنمایی و دبیرستان به خوندن کلی کتاب و مجله راجبه هوانوردی گذشت... از سال اول دبیرستان هم کم کم شروع به خوندن کتابهای فنی کردم... یادم نمی ره که هنوز مشتق گرفتن رو بلد نبودم و داشتم یه کتاب راجبه پرفرمنس هواپیما می خوندم که هی به مشتق گیری بر می خوردم... هی می نوشت خوب حالا از این معادله مشتق می گیریم و به این معادله می رسیم... به نظرم مشتق یه چیز جادوئی میومد... تنها چیزی که مشتاقانه توی مدرسه منتظر یادگیریش بودم همون مشتق بود که البته وقتی سال دوم دبیرستان یادش گرفتم دیدم اصلا هم اون چیز جادوئی که انتظارش رو داشتم نبود....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم .... کنکور دادم و انتخاب اولم هم هوافضا بود و دانشگاه شریف... که صاف واردش شدم... راجبه این دانشگاه و سرگذشت اون تو یه چیزهایی نوشتم که الان اصلا دلم نمی خواد راجبش حرف بزنم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همون ترم اول شروع کردم به ترجمه مقالات هوایی که یه سریش توی مجله صنایع هوایی چاپ شد... همون باعث شد که من وارد یه مرکز دیگه بشم.. .بعد از اونجا به یه جای دیگه و همین جوری که نتیجش این شد که دیروز که با رئیس دفتر طراحی هسا تلفنی صحبت می کردم وقتی اسم یه نفر اومد و من گفتم که اون من رو خوب میشناسه آقای دکتر و. گفت تو رو که همه صنعت هوایی کشور می شناسن!! خوب خدا رو شکر ....  البته این شناختن تا حالا به درد خاصی نخورده!...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا بگذریم... دیگه از رزومه بگم که الان اینجا دارم فوق لیسانس طراحی هواپیما می خونم با گرایش مدلسازی ریاضی... توی دو تا شرکت هم عضو موسسین هستم و یه سری پروژه هوایی رو انجام می دیم...  دیگه هر مقدارش رو که می شد گفت گفتم ... بقیش رو هم که نمی شد گفت شرمنده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا این رزومه به چه دردی خورد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 19:19:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frozenheaven&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>frozenheaven</dc:creator>
<guid>http://frozenheaven.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
