تبليغاتX
بهشت یخ زده
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
اون روزهای گذشته

فکر کنم قبلا گفته بودم که هیچ وقت از بچه بودن خوشم نمیومد... اصلا دوران خوبی نیست... هر چند که من همیشه دوران بچگی خوبی داشتم...نه مشکلی نه سختی نه هیچی.... کمی تا قسمتی هم لوس بودم نه اینکه بچه بدی باشم ولی خوب معمولا هر چیزی که می خواستم تقریبا برام فراهم بود... اما بچه بودن اصلا احساس خوبی نیست... همین که توی تصمیم گیری ها نمی تونی نظر بدی یا اینکه خیلی وقتها برای خودت هم نمی تونی تصمیم بگیری... اینکه خیلی جاها توی دست و پای بزرگترها هستی و معمولا خواسته های تو برای بقیه یه دردسر محسوب میشه... اینکه بچه بازیهات خیلی وقتها اعصاب بقیه رو خورد می کنه و تو اصلا نمی فهمی که مشکل کار از کجاست... همه و همه باعث این شده که من از اینکه دوران کودکیم گذشته اصلا ناراحت نیستم و هیچ وقت هم دلم نمی خواد به اون دوران برگردم... کلا الان احساس می کنم تقریبا بهترین دوران زندگیم تا اینجا همین حالاست... شاید در آینده بهتر بشه اما مطمئنم الان از همه گذشتم بهتره... ولی خوب همیشه یه وقتهایی هست که....

باز هم کار و پروژه و خیلی چیزهای دیگه دست به دست هم داد تا یه هفت هشت روزی بیام ایران... و مثل همیشه که میام ایران هر روز از صبح تا آخر شب از این جلسه به اون جلسه .... غیر از سان که چه در وقت جنگ و چه در وقت صلح حتما بهش سر می زنم دیگه نرسیدم با بقیه بر و بچ قدیمی دیداری داشته باشم... فقط یکی دوتاشون رو به طور اتفاقی همون روز که پیش سان رفته بودم دیدم.... این شبهای آخری تلفنی با بعضی ها صحبت کردم.. گفتم تا اینجا اومدم بالاخره یه حال و احوالی کرده باشم...

امشب این تماس آخری خیلی حالم رو عوض کرد... حس حرکت یا پیشرفت و هر کوفت و زهره مار دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت توی آدم همیشه هی سیخونک میزنه که برو جلو... اما یه حسهایی هم هست که یه وقتهایی میگه صبر کن ... حداقل یه لحظه... برگرد عقب رو نگاه کن... حداقل یک نگاه کوتاه....

 آدمهایی رو که يه روز باهاشون خداحافظي كردي و رفتي اون روزي كه فقط جلو رو ميديدي... افقهاي پيش رو.... شايد فكر نمي كردي كه شما بچه هاي اون روزها ديگه اونقدرها هم بچه نمي مونيد.... و شايد فكر نمي كردي كه يه وقت اينقدر دلت براي بازيهاي دوران نه چندان بچگيت تنگ بشه... مي دوني .... يه وقتي به خودت مياي كه مي بيني همه چيز خيلي عوض شده... همه چيز و شايد همه كس.... ديگه مسيرهايي كه يه زمان همشون به يه جا ختم مي شدن براي هر كدومتون به يه نقطه متفاوت كشيده شده... آره خوب اين يه قانون.. همون قانون ششم بهشت يخ زده... اما شايد دوست نداري كه باورش كني....

حداقل اينكه از يه چيز مطمئني... اون خاطرات هيچ وقت فراموشت نمي شه... و از يه چيز مطمئن تر... اون روزها ديگه هيچ وقت بر نمي گرده....

+ نوشته شده در 22:14 توسط بهشت یخ زده.