
خیلی اهل گفتن اینجور حرفها نیستم ... ولی حالا که ایشون گفتن (که البته بنده اصلا ایشون رو نمی شناسم) یه آبکیش رو می گم...
خوب چی می تونم بگم....
توی یه زمستون سرد توی تهران به دنیا اومدم... دوران کودکیم دوران خوبی بوده... یعنی همه میگن که بوده ولی من اصلا دوران کودکی رو دوست ندارم .... از اینکه بچه باشم حالم به هم می خورد و می خوره... هیچ وقت هم دوست ندارم به اون دوران به قول همه شیرین بر گردم... الان که خودم می تونم فکر کنم و تصمیم بگیرم رو به هیچ قیمتی با اون دوران مسخره عوض نمی کنم... بچه بودن برای دیگران خوبه... یعنی اینکه تو بچه باشی و اونها باهات بازی کنن و لذت ببرن... اما برای خودت اصلا خوب نیست...
خوب از بچگی با یه سری آدم که همه حداقل ۱۸-۱۹ سال از خودم بزرگتر بودن همبازی بودم... یعنی اینکه من اسباب بازی اونها بودم... اما این باعث شد که یه روحیه خاصی پیدا کنم... خیلی پر رو و نترس که تقریبا هیچ کس رو هیچی حساب نمی کنه!!! .... هیچ وقت هیچکی نمی تونه بهش حکومت کنه.. این رو دقیقا اون بدبدختهایی که در برهه هایی از زمان رئیس من بودن حس کردن... و یه روحیه ای که غیر از توی خونه خودمون هر جای دیگه که می رفتم تا به خودم میومدم می دیدم کلی آدم دورم جمع شده و همه هم من رو به عنوان رهبرشون نگاه می کردن... حالا خیلی وقتها من سنم از خیلی هاشون هم کمتر بود... علت این نمی دونم چی بود ... شاید همون روحیه خاصم که معمولا حرف آخر رو می زدم شاید هم هزار تا چیز دیگه....
حالا بگذریم... مدرسه رو هیچ وقت دوست نداشتم... روز اول هم با کلی گریه و زاری رفتم سر کلاس... اگر چه همیشه هم شاگرد درس خون بودم و هم با انضباط و معلمها هم کلی دوسم داشتن اما هیچکدوم اینها دلیل نشد که من از مدرسه خوشم بیاد.... خدا رو شکر که تموم شد... اون دوران لعنتی رو هم هیچوقت دوست ندارم بهش برگردم....
از بچگی خونمون کنار فرودگاه بود... به دیدن هواپیماهایی که هر روز از بالای خونه رد می شدن عادت کرده بودم... همین هم کم کم من رو عاشق هواپیما کرد... دوران راهنمایی و دبیرستان به خوندن کلی کتاب و مجله راجبه هوانوردی گذشت... از سال اول دبیرستان هم کم کم شروع به خوندن کتابهای فنی کردم... یادم نمی ره که هنوز مشتق گرفتن رو بلد نبودم و داشتم یه کتاب راجبه پرفرمنس هواپیما می خوندم که هی به مشتق گیری بر می خوردم... هی می نوشت خوب حالا از این معادله مشتق می گیریم و به این معادله می رسیم... به نظرم مشتق یه چیز جادوئی میومد... تنها چیزی که مشتاقانه توی مدرسه منتظر یادگیریش بودم همون مشتق بود که البته وقتی سال دوم دبیرستان یادش گرفتم دیدم اصلا هم اون چیز جادوئی که انتظارش رو داشتم نبود....
بگذریم .... کنکور دادم و انتخاب اولم هم هوافضا بود و دانشگاه شریف... که صاف واردش شدم... راجبه این دانشگاه و سرگذشت اون تو یه چیزهایی نوشتم که الان اصلا دلم نمی خواد راجبش حرف بزنم...
از همون ترم اول شروع کردم به ترجمه مقالات هوایی که یه سریش توی مجله صنایع هوایی چاپ شد... همون باعث شد که من وارد یه مرکز دیگه بشم.. .بعد از اونجا به یه جای دیگه و همین جوری که نتیجش این شد که دیروز که با رئیس دفتر طراحی هسا تلفنی صحبت می کردم وقتی اسم یه نفر اومد و من گفتم که اون من رو خوب میشناسه آقای دکتر و. گفت تو رو که همه صنعت هوایی کشور می شناسن!! خوب خدا رو شکر .... البته این شناختن تا حالا به درد خاصی نخورده!...
حالا بگذریم... دیگه از رزومه بگم که الان اینجا دارم فوق لیسانس طراحی هواپیما می خونم با گرایش مدلسازی ریاضی... توی دو تا شرکت هم عضو موسسین هستم و یه سری پروژه هوایی رو انجام می دیم... دیگه هر مقدارش رو که می شد گفت گفتم ... بقیش رو هم که نمی شد گفت شرمنده...
حالا این رزومه به چه دردی خورد؟