
مدتی هست که دیگه در کنار ما نیست... اما خوب یه وقتهایی میاد که جای خالیش خیلی زیاد خودشو نشون میده... وقتهایی که با همه وجود حس می کنی اگه بود.... خوب خیلی چیزها یه جور دیگه بود....
یه وقتهایی درست مثل این روزها برای من.... و شاید حتی برای blue bird ... که شاید هیچ وقت از نزدیک ندیده بودتش... اما.... خوب....
برای من که توی بغلش بزرگ شده بودم خیلی سخت نیست که الان حضورش رو همه جوره احساس کنم... کنار خودم... کنار بلو برد.... همه این روزها کنار ماست.... امروز روز جشن بود... روز پدر... این بیت شعرش هیچ وقت یادم نمیره که همیشه می گفت... امروز زنده ام به ولای تو یا علی... فردا به روح پاک امامان گواه باش....
و امروز به ناچار چشمون رو به دیوار می دوزیم ... به پنجره... به درختها... و شاید به یه عکس....
اون برای ما چیزی فراتر از یه پدربزرگ بود.....