تبليغاتX
بهشت یخ زده
جمعه ششم آذر 1388
یک سوال
ببخشید یک سوال داشتم....

یعنی واقعا من یک ساله که هیچ مزخرفی اینجا ننوشتم؟؟

عجیبه!!....

+ نوشته شده در 18:42 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
پیتناتسات ترییوشکا آناتولیونا بلاگلازووا
پیتناتسات ترییوشکا آناتولیونا بلاگلازووا....

این اسم عروسک کوچیکس ... یعنی پنجمی... اگه بخوام به ترتیب بگم اینجوریه ... کاتیوشا، ماتریوشکا، ترییوشکا، چیتیریوشکا و پیتناتسات ترییوشکا.... این پنج خوهرانی هستند که از جلوی ام گ او برای هانی خریدم....

حالا هانی براشون اسم گذاشته ... البته چون صبح همون روزی که می خواست اسم بذاره حروف روسی رو یاد گرفته بود که تا 20 بشماره برای همین هم از یه جور ترکیب حروف استفاده کرده !! اسم پدرشون رو هم آناتولی انتخاب کرده به افتخار آناتولی پرمینوف رئیس آژانس فضایی روسیه (که مدتی ازش خبر ندارم نمی دونم رفتش یا هنوز سر کاره) و اما می مونه فامیلیشون.... خوب این هم به افتخار مرحوم بوریس پاولویچ بلاگلازوف می شه بلاگلازووا ....!

حالا فعلا تا مدتی سرمون گرم این پنج خواهرانه تا موضوع بعدی پیش بیاد!

+ نوشته شده در 23:33 توسط بهشت یخ زده.
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
چتر
باران شدید بود .... می خواستم خیس نشوم..... چترم را گشودم....

          باد شدید بود .... باد چترم را برد .... طوفان چترم را شکست ......

                حالا چتر شکسته ام گوشه اتاق است ... من چتر ندارم ....

 

 

باران شدید است .... می خواهم خیس نشوم .... به آسمان نگاه می کنم ... خدایا من چتر ندارم ...

باران بند آمده است .... حالا چتری به بزرگی آسمان بر سرم گسترده است ....

 

من بهترین چتر دنیا را دارم .....

+ نوشته شده در 17:1 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
دل تنگی ها
دلم تنگ شده...

برای همه آن چیزهای آشنا....

دلم تنگ شده ....

برای خیابانهای آشنا ....

پاستور... کارگر... چمران ... حکیم ... ستاری .... جنت آباد

دلم تنگ شده .... برای مغازه های آشنا

قنادی پاستور.... گلهای زعیم....

دلم تنگ شده .... برای دانشگاهها آشنا

شریف  .... فنی .... علوم و تحقیقات...

دلم تنگ شده ... برای چهره های آشنا ... صداهای آشنا

برای سفره های آشنا ... مهمانی های آشنا ...

دلم تنگ شده ... برای یار آشنا ....

دلم تنگ شده ... برای تو ....

+ نوشته شده در 16:50 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
راه آخر

داری به همراه اعضای هیئت مدیره شرکت به یه جلسه مهم میری که ناگهان تلفنت زنگ می زنه.... رفیقت از مسکو و می خواد ببینه که امشب بر می گردی یا نه... تو هم که با هزار بدبختی تونستی برای اون شب بلیط بگیری خوب می گی آره چطو مگه؟...

هیچی ما یه هیئت چهار نفره داریم که سه نفرشون بلیط گیرشون اومده و یکیشون مونده میتونی یه چند روز دیرتر بیای بلیط امشبت رو بدی به ما؟.... خوب تو الان توی یه ماشین بنز های کلاس با کلی آدم های کلاس داری به یه جلسه های کلاس می ری پس باید کلی های کلاس صحبت کنی...

بله به دوستان سلام برسونید بنده الان در حال رفتن به جلسه هستم اگه میشه بعد از جلسه تماس بگیرید در این مورد صحبت می کنیم....

چند دقیقه بعد هنوز به محل جلسه نرسیده که دوباره تلفن زنگ می زنه... ببین بلیطت  حکم طلا رو پیدا کرده من قول می دم برای پرواز بعدی برات جا بگیرم این بلیطت رو به ما میدی؟... بابا من الان نمی تونم چک و چونه بزنم موقعیت های کلاسه ... می تونید بعدا تماس بگیرید؟... ببین الان اوضاع اینجا خیلی شلوغه همه زورمون رو زدیم برای این یه نفر بلیط پیدا نشده تو که بدت نمیاد یه چند روز بیشتر بمونی خوب بلیطت رو بده به ما یه چند روز بیشتر بمون!!...

حقیقتا راست می گفت من بدم نمیومد یه چند روز بیشتر بمونم اما این آدم همون آدمی بود که سری قبل یه ۸۰۰ دلار سر بلیط گرفتن به من ضرر زده بود... من گفتم ببین اگه من این رو کنسل کنم جریمش چی می شه ؟... میگه تو نگران اون نباش اونو از دفتر می گیرم برات تو فقط اوکی باش ما خودمون اینجا همه کاراش رو می کنیم.... و تو بازهم دودل هستی و ازش می خوای بعد از جلسه تماس بگیره....

هنوز به جلسه نرسیده باز هم تلفن زنگ می خوره و این بار که تو داری توی ماشین با یکی از افرادی که تازه باهاش آشنا شدی صحبت می کنی جواب تلفن رو نمی دی.... این بار تلفن احسان زنگ می خوره... مدیر اجرایی دفتر مسکو زنگ زده و میگه این تلفنش رو جواب نمیده ما امشب به بلیطش احتیاج داریم .... و احسان با توجه به حرفهای من با نفر اول میگه این دوتا مشکل داره یکی اینکه حتما براش بلیط بگیرید و اینکه جریمه بلیطش هم گردن شماست ... از پشت تلفن بهش می گن جریمه مسئله ای نیست اما برای پرواز بعدی قول نمی دیم که بلیط گیر بیاد و من هم خوب طبیعتا قبول نمی کنم....

وسط جلسه مشغل صحبت هستیم که دوباره موبایلم زنگ می خوره و من بازهم جواب نمی دم... خوب طبیعتا باید منتظر  زنگ خوردن موبایل احسان باشم و احسان هم که همیشه خیلی ریلکس میاد توی جلسات بدون توجه به اون بدبختی که داره حرف می زنه گوشی رو برمیداره!!!... و به من میگه میگن توی همین هفته حتما بلیط برات می گیرن چی کار کنیم؟... و من هم میگم بابا لعنتی ها یه چند دقیقه صبر کنید این جلسه کوفتی تموم بشه....

جلسه تموم شده و من شماره مسکو رو میگیرم... چی شد؟... ببین ما حتما توی همین هفته برات یه بلیط جور می کنیم جریمش رو هم همش رو می دیم.... اوکی اگه اینطوره باشه چه بهتر ما هم یه چند روز بیشتر ایران بمونیم... حالا من باید زنگ بزنم بلیطم رو کنسل کنم؟.... نه نمی خواد ما خودمون همه کارها رو می کنیم فقط اگه از ایران ایر بهت زنگ زدن تو هماهنگ باش.... اوکی....

----------------------------------------------------

روز سه شنبه شده و از صبح تا غروب ده بار به مسکو زنگ می زنی اما هر بار بهت می گن که یه نیم ساعت دیگه زنگ بزن داریم هماهنگ می کنیم هنوز بلیط گیر نیومده.... ساعت تقریبا ۶ بعد از ظهره ... احسان برادرش رو فرستاده و یه بلیط ۶۰۰ دلاری خریده ...اوووووه من یه بلیط ۳۵۰ هزار تومنی داشتم ... نه بابا من از این بلیطها نمی خوام یه دونش رو رفتنه گرفتم برای هفت پشتم بسه.... از دفتر ایران ایر در مسکو زنگ می زنن ... ببخشید امشب پرواز جا نداره ولی برای پنج شنبه می تونیم برای جا بگیریم... خوب جهنم باشه ... بگیرید....

یک ساعت بعد موبایلت زنگ می خوره.... ببین یه شماره تلفن رو یادداشت کن... بهش زنگ بزن امشب ساعت ۲ برو فرودگاه ... این یارو گفته هماهنگ میکنه سوار شی!!!...

با وجودی که این به تاخیر افتادن برگشت دیگه کم کم داره اعصاب خورد کن میشه ولی من اصلا حوصله ندارم ساعت ۲ نصفه شب تا فرودگاه امام برم و بعد ببینم جا میشه سوار شم یا نه.... با بابام هم مشورت می کنم... ایشون که کلا مخالفه ....

روز پنجشنبه رسیده... طبق قولشون برای امشب باید بلیط بگیرن... بابام تهران نیست و جمعه هم در همون شهرستان سخنرانی داره ... از صبح به من زنگ میزنه که اگه امشب رفتنی هستی من برگردم تهران و دوباره فردا برم شهرستان برای سخنرانی و اگه رفتنی نیستی من شب همینجا بمونم... و تو هم هی میگی صبر کنید ببینم چی میشه... و بلافاصله به مسکو زنگ می زنی و همون جواب همیشگی ... یه نیم ساعت صبر کن دارن کار می کنن.... این کار از صبح تا غروب پنج شنبه ۱۰ بار تکرار می شه .... دیگه دکتر (بابام) کم کم داره عصبانی میشه... اینا گندش رو در آوردن اگه عرضه بلیط گرفتن ندارن خوب من خودم بگم برات بلیط بگیرن... تو هم به احسان زنگ می زنی و می گی یه زنگ به دفتر مسکو بزن بگو اوضاع خیطه تکلیف این بلیط رو روشن کنن اگر هم لازمه خودم به رئیسشون زنگ بزنم... احسان با مسئول اجرایی صحبت می کنه و به من میگه این گفته تو به رئیس زنگ نزن ما خودمون درستش می کنیم....

ساعت از ۷ هم گذشته که رفیقمون زنگ می زنه که برای امشب جور نشده برای شنبه یا یکشنبه حتما جورش می کنیم.... به دکتر زنگ میزنی که بگی می تونه شب رو همون جا بمونه اما میبینی که ناراحت از کار دفتر مسکو به دفتر خودش گفته که برای تهیه بلیط اقدام کنن....

--------------------------------------------------

شنبه شب از دفتر دکتر هماهنگ شده که بلیط بدن اما این هم از اون بلیطهای ۸۰۰ دلاریه .... به دکتر می گی طبق قول دفتر مسکو هزینش رو اونا باید بدن اما این خیلی زیاده صرف نمی کنه ... و دکتر خودش تلفن رو بر میداره و به مسکو زنگ می زنه.... دفتر مسکو قول داده که حتما در اولین فرصت ممکن بلیط تهیه کنه.... 

--------------------------------------------------

سه شنبه ... از مسکو تماس می گیرن و میگن امشب بلیط هماهنگ شده اما هر چی می گی خوب من کجا برم استیکر بزنم روی بلیطم می گن نمی خواد توی فرودگاه همون جا برای انجام می دن.... من باز هم میگم که اینجوری فرودگاه نمی رم باید بلیط اوکی شده دستم باشه... این بار به التماس میفتن ظاهرا اون تماس دکتر باعث شده برجک خیلیها بیاد پایین... میگه تو خیالت راحت باشه صد در صد اوکی شده حتما برو فرودگاه هیچ مشکلی نیست....

-------------------------------------------------

توی فرودگاه کلی بدرقه کننده منتظر وایسادن اما کسی که معرفی کرده بودن می گه جا نداریم ... باید صبر کنی تا همه بیان و اگه جایی خالی موند بهت می دیم... دکتر از بیرون چند بار تماس میگیره و می گه ولشون کن برگرد من که از اول گفتم اینجوری نیا فرودگاه.... و تو می دونی که اگه برگردی فردا احتمالا اتفاقات بدی توی دفتر مسکو میفته... دلت نمیخواد دوباره اون بیچاره ها توبیخ بشن می گی حالا یه کم دیگه صبر کنید....بالاخره ساعت ۳ صبح میشه اما هنوز از بلیط خبری نیست... دکتر خودش وارد ترمینال فرودگاه میشه.... مسئولین کانتر  با دیدن دکتر دستور می دن یه بلیط صادر کنن اما این بار ازت ۶۲۰ یورو پول میخوان... خوب اینهم از هماهنگ کردن دفتر مسکو جهنم خودشون اینجوری هماهنگ کردن باید پای خسارتش هم وایسن من که بار قبل اینجور بلیط رو رد کرده بودم.....

---------------------------------------------

اینجا مسکو..... و حالا دفتر حاضر نیست پول بلیط رو بده.... هر کسی یه بهانه ای میاره و در نهایت می خواد بگن اصلا تقصیر خودت بوده به ما چه!!!!

---------------------------------------------

یاد سان میفتی .... استادت .... بهت اعتقاد داشت... تو رو یه طراح می دونست... یادمه که هر وقت با هم دعوامون می شد فرداشت زنگ می زد و دلجویی می کرد... جالب بودن سان که هیچ کس رو قبول نداشت با اون غرور منحصر به فردش اما....

------------------------------------------------------

جالب اینه که حالا بهت پیشنهاد دادن بشی مشاور رئیس.... و تو فقط یه راه به ذهنت میرسه....

 

 

+ نوشته شده در 15:26 توسط بهشت یخ زده.
جمعه پانزدهم شهریور 1387
کشف جدید

بعد از نزدیک به سه ماه ایران بودن دوباره برگشتم مسکو.... کلی داستان و حرف از این سه ماه دارم که باشد برای بعد. ... الان می خوام یه کشف جدید رو که در اثر ۶ ماه آزمایش متعدد خودم به دست اومده رو بیان کنم...

اونم اینه: اگه شما هم مثل من نمی تونید توی ماشین در حال حرکت چیزی بخونید یا بنویسید (یعنی احتمالا سر درد یا سرگیجه می گیرید) خیلی ناراحت نباشید چون این مشکل شما یه خاصیت هم داره و اون هم باز کردن ترافیک های وحشتناکه.... یعنی اگه یه وقت ساعتها پشت یه چراغ قرمز یا یه ترافیک گره خورده گیر کرده بودید و ماشین یه میلیمتر هم حرکت نکرده بود فقط کافیه از این سکون ماشین استفاده کنید و یه چیزی بخونید یا بنویسید و یا از همه عملی ترش  اینکه مجبور بشید یه اس ام اس مهم ارسال کنید اون وقته که تا میاین به کاغذ یا صفحه موبایل نگاه کنید به طرز معجزه آسایی ترافیک بازشده و ماشینها شروع به حرکت می کنن....

البته باید بگم این سیستم به طور کامل هوشمند ساخته شده به نحوی که اگه بخواین ازش برای گمراه کردن ترفیک استفاده کنید یعنی اینکه الکی بخواین یه چیزی بخونید که ترافیک باز شه عمل نمی کنه... فقط زمای عمل می کنه که شما مجبور باشید یه چیزی رو بخونید یا بنویسید....

 

+ نوشته شده در 12:29 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه سوم شهریور 1387
صندلی بیزنس

اولین باری که عازم مسکو بودم (تابستان ۲۰۰۵) بلیطم اکونوم کلاس بود اما وقتی رفتم فرودگاه ظاهرا یه سری صندلی بیزنس اضافه اومده بود و وقتی بلیطم رو دادم که رجیستر کنم بهم یه صندلی بیزنس داد!! کلی حال کردم... ناگفته نمونه که اولین باری بود که روی صندلی بیزنس کلاس می شستم.... خداییش چند تا سوتی هم دادم که خوشبختانه غیر از یه نفر بغل دستیم که از قضا آشنا هم بود کس دیگه ای متوجه نشد... آخه بابا ما تا قبلش همش با این هواپیماهای درب و داغون (استغفراله) ایران ایر پرواز کرده بودیم همون صندلی اکونوم کلاس این ایرباسهای جدید ایرفلوت رو هم ندیده بودیم چه برسه به بیزنس کلاس... ده تا دکمه مختلف کنارش داشت... من تا قبل از اون فقط یه دکمه می دونستم چیه که پشتی صندلی رو می داد عقب که در نصف موارد هم خراب بود و کار نمی کرد... حالا ده تا دکمه مختلف با ده جور علامت مختلف که برای آشنا شدن با اونها یک شو مشابه مستر بین اجرا کردم تا بلاخره صندلی رو به حالت دلخواه درآوردم ... آخییییییش ... چه حالی می ده....

الان چند سال از اون ماجرا میگذره و من هر باری که از مسکو به تهران و بالعکس می خوام پرواز کنم همیشه بلیط بیزنس سفارش می دم اما ..... بابا ما یه دف با بلیط اکونوم بیزنس سوار شدیم این آه ایرفلوتیها ما رو گرفته دیگه بعد از اون هر چی بلیط بیزنس سفارش دادم آخرش با اکونوم پرواز کردم.. هر دفه یه داستانی پیش اومده ... یا مجبور شدم پرواز رو یکی دو روز جابه جا کنم که اون یکی پرواز بیزنس نداشته یا اینکه من بیزنس سفارش داده بودم اون خنگی رو که فرستاده بودم بلیط رو بگیره اشتباهی اکونوم گرفته بوده یا اینکه .... بالاخره هر بار یه داستانی پیش اومده... حتی یه دفه که گفتم به خاطر جلوگیری از نفرین ایرفلوت با ایران ایر برم یه شب قبل از پرواز زنگ زدن و گفتن ایران ایر پرواز رو کوچیک کرده و این هواپیمای جدید صندلی بیزنس نداره لطفا بیاین بقیه پولتون رو بگیرید و با اکونوم پرواز کنید!!!...

اما این بار آخری داستان کلی جالب بود.... من یه بلیط بیزینس اوپن مسکو - تهران داشتم ... فقط باید می بردم و اوکی می کردم و میومدم تهران... دادم به یکی از بچه ها که بره و این کار رو بکنه تقریبا یک هفته قبل از پرواز و هر باری که ازش می پرسیدم چی شد می گفت اوکیه هیچ مشکلی نیست تماش گرفتم اوکی کردم فقط باید بلیط رو ببرم و استیکر رو بچسبونم روش.... خلاصه این همان و اینکه شب آخر دیدیم این دوستمون یادش رفته بلیط رو ببره و صندلی ماپریده و من هم چون مجبور بودم حتما با اون پرواز بیام ایران که به سخنرانیم توی دانشگاه برسم مجبور شدم دقیقا دو برابر پولی رو که برای اون بلیط بیزنس داده بودم بدم و یه بلیط اکونوم بخرم!!! دیگه ایر فلوته دیگه... تو های سیزن هر چی به زمان پرواز نزدیک بشی قیمت بلیطهاش چند برابر می شه.... حالا این یک طرف داستان بود ... ۲۰ آگست برگشتم بود با همون بلیط دولا پهنا... که چون به دلایلی می خواستم برگشتم رو عقب بندازم زنگ زدم به مسکو و گفتم می خوام بلیطم رو عقب بندازم اونها هم هماهنگ کردن و گفتن برو دفتر ایرفلوت این رو باطل کن یه بلیط دیگه برات رزرو کردیم اون رو بخر وقتی اومدی اینجا بیا پول اون بلیط قبلی رو پس بگیر... ولی نکته جالب اینه که وقتی طرف بلیط رو کنسل کرد گفت این مدل بلیطها پولش رو دیگه پس نمی دن!!...

نتیجه اخلاقیش اینه که اگه یه وقت با بلیط اکونوم بهتون صندلی بیزنس دادن عمرا سوار نشید .....

+ نوشته شده در 12:6 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه دهم مرداد 1387
دل من گشت جهان را و نیابید مثالش....
هله، نوميد نباشي كه ترا يار برانَد
گرت امروز براند نه كه فردات بخوانَد؟
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر كن آنجا
ز پس ِ صبر، ترا، او به سر ِ صدر نشاند
وَ اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره ِ پنهان بنمايد كه كَس آن راه نداند
نه كه قصّاب به خنجر چو سر ميش ببُرّد
نهلد كشته خود را، كُشد آنگاه كِشاند
چو دَم ميش نمانَد، ز دم ِ خود كندش پُر
تو ببيني دم يزدان به كجاهات رساند!
به مَثَل گفتم اين را وَ اگرنه كَرَم او
نَكُشد هيچ كسي را وُ ز كشتن برهاند
همگي ملك سليمان به يكي مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را وُ دلي را نَرَماند
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
به كه ماند؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟
هله خاموش، كه بي گفت، ازين مَي همگان را
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند
 
 شعر از مولوی
+ نوشته شده در 11:14 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
یه جای خالی

مدتی هست که دیگه در کنار ما نیست... اما خوب یه وقتهایی میاد که جای خالیش خیلی زیاد خودشو نشون میده... وقتهایی که با همه وجود حس می کنی اگه بود.... خوب خیلی چیزها یه جور دیگه بود....

یه وقتهایی درست مثل این روزها برای من.... و شاید حتی برای blue bird ... که شاید هیچ وقت از نزدیک ندیده بودتش... اما.... خوب....

برای من که توی بغلش بزرگ شده بودم خیلی سخت نیست که الان حضورش رو همه جوره احساس کنم... کنار خودم... کنار بلو برد.... همه این روزها کنار ماست.... امروز روز جشن بود... روز پدر... این بیت شعرش هیچ وقت یادم نمیره که همیشه می گفت... امروز زنده ام به ولای تو یا علی... فردا به روح پاک امامان گواه باش....

و امروز به ناچار چشمون رو به دیوار می دوزیم ... به پنجره... به درختها... و شاید به یه عکس....

اون برای ما چیزی فراتر از یه پدربزرگ بود.....

+ نوشته شده در 21:54 توسط بهشت یخ زده.
شنبه بیست و دوم تیر 1387
باز هم فردا....
Какие планы
у тебя на завтра?
Какие планы
у завтра
на тебя?
+ نوشته شده در 19:19 توسط بهشت یخ زده.
جمعه هفتم تیر 1387
من می نویسم.... پس هستم

- سخنرانی دانشگاه شریف بالاخره انجام شد.... البته بالاخره بالاخره هم نبود... خیلی دردسر نداشت... من و وندا که کلی زحمت کشیدیم... اولش که رفتیم در دامان طبیعت پرزنتیشنمون رو آماده کنیم که هوای پاک طبیعت و سکوت زیبا و چه چه پرندگان و خیلی چیزهای دیگه باعث شد که از ۴۸ ساعت ۴۰ ساعتش رو خواب باشیم... بعد هم که برگشتیم به تمدن شهرنشینی هم خیلی کارهای دیگه پیش اومد و دیگه بماند ولی وقتی رفتیم پشت تریبون چیز خوبی از آب دراومد...

- البته الان که فکر می کنم من اصلا قبلش در باره سخنرانی چیزی نگفته بودم پس اگه توی جریان نیستید خیلی مهم نیست اون ۴۰ ساعت خواب رو بچسبید که به ما خیلی چسبید.....

- بالاخره این بچمون رو هم آوردیمش توی تشکیلات جدید... یعنی هنوز چک و چونه های نهایی مونده ولی تقریبا اصل کارها اوکی شده... وندا کوچولو به جمع ما خوش اومدی!!!!!

- این ممد هم هر وقت پیداش می شه یا پیداش می کنیم یه حرفی می زنه و یه کک را به یه جایی میندازه و میره.... یه وقت بحث ویپ و ترمینیشن... یه وقت بحث فراکتال و مدلسازی طبیعت... و حالا هم بحث اپلای کردن به بلاد کفر ... آخر این بشر ما رو به باد می ده .... و من هم که همیشه پا کار بودم و هر چی هم که از طرحهای این بشر دهنم سرویس شده بازم از رو نمی رم الان زدیم توی نخ این طرح جدید... خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه.....

- احسان هم قول داده هفته دیگه بیاد... اولین بار میشه که این چهارتا اسکیزوفرنی یعنی من و امین و احسان و حالا هم وندا کنار هم جمع می شن... دهن دنیا و مافیها سرویسه.....

- خداییش خودم هم قبول دارم از این پست هیچکی هیچی نمی فهمه... ولی قرارهم نیست که من همش هی به فهم این و اون اضافه کنم که... یه بار هم بزار به نفهمیشون اضافه بشه.... من دیدم اگه این رو هم ننویسم میگن طرف یه بلایی سرش اومده... واسه همین هم می نویسم... پس هستم!!

 

+ نوشته شده در 13:38 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
حقا که خری!!

خری را پرسیدند: احوالت چون است؟

گفت: خوراکم کم و بارم زیاد است اما مطیع و شاکرم.

گفتند: حقا که خری

+ نوشته شده در 20:14 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
ضیافت شام

از ما که گذشت با این برنامه ریزی رفیقمون اما شما اگه یه آدم خیلی مهم رو به شام دعوت کردید حتما موارد زیر رو رعایت کنید:

- سعی کنید رستورانی رو انتخاب کنید که وقت شام غیر از شما و گارسنها حداقل یکی دو نفر دیگه هم توی اون خراب شده باشن

- سعی کنید رستورانی رو انتخاب کنید که وقت شام خوردن یه گوشش یه نفر مشغول اره کردن و سوراخ کردن و تق و توق و زرت و زورت و به هر ترتیب صدا در آوردن از یه جایی نباشه

- سعی کنید قبل از اینکه غذا سفارش بدید بگید منو رو بیارن و ببینید... و یه کمی هم کلاس بذارید که اون بدبخت مهمون هم بتونه انتخاب کنه

- حداقل اگه که نمی خواین کلاس بذارید خودتون قیمتها رو ببینید بعد غلط زیادی بکنید و سفارش بدید

- یه نکته تقریبا مهم اینه که قبل از وارد شدن به رستوران محتویات جیب مبارکتون رو چک کنید و اگه دیدید از ملزومات لازم مرخص هستند لطف کنید همون اول از دوستتون درخواست کمک کنید چون کمک گرفتن وقتی که صورت حساب رو بیارن خیلی ضایع هست

- وقتی می خواین مبلغی رو که سه لا و پهنا در پاچه مبارکتون رفته در اون یارو کوفتی بزارید که بیان ببرن در کنار چهار پنچ تا ۱۰۰۰ روبلی شروع به شمردن ۱۰ روبلیهاتون نکنید .... به خصوص وقتی که می بینید مهمونتون هی زیر چشمی داره به این کاره شما نگاه می کنه...

- یه نکته مهم که یادم رفت بگم سعی کنید اگه کیف پول ندارید پولهاتون رو توی یه جیبتون بذارید و دستمالهاتون رو توی جیب دیگه که وقت پول در آوردن چند تا دستمال دماغی روی میز شام پرت نشه

- سعی کنید وقتی می خواین موقع شام یه کم خالی ببندید حساب این رو بکنید که طرف شما هم آدم تحصیل کرده و با سواده و محدوده خالی بندیتون رو تنظیم کنید

- بابا لامسبا فکر شکم رفیقتون رو هم بکنید... شما که می خواین باکلاس غذا بخورید چهار تیکه گوشت ۲ گرمی بزنید بعد هم  زرتی هم بکشید کنار قبلش بگین ما یه جای دیگه یه دست شام بزنیم بعد بیایم سر میز ... تا میای گرم بشی می بینی همه کشیدن کنار... اه

 

+ نوشته شده در 20:48 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
بار امانت

مدتها از روز ازل می گذشت.... خدا در قله وحدت قرار داشت و مخلوقات در صفحه کثرت پراکنده بودند... قله و صفحه ای که عین یکدیگر بودند اما نبود راهی بین آن دو باعث شده بود از یکدیگر فاصله بگیرند و مخروطی پدید آمده بود که صفحه کثرت در قاعده آن بود و قله وحدت در راس آن... و راهی نبود که این صفحه را به قله متصل نماید...

آنگاه خدا تصمیم گرفت صفحه را به قله پیوند بزند... پس باید مسیرهایی باز می شد و راههای ساخته... راههایی که از نقاط فراوان و پراکنده ای روی صفحه کثرت آغاز می شدند و همگی به نقطه انتهایی که همان قله وحدت بود ختم....

خدا مختصات قله وحدت را بر لوحی نوشت... و لوح را در بسته ای پیچید.... دیگر بار امانت خدا آماده شده بود....و خدا دنبال مخلوقی می گشت تا آن بار را به دست او بسپارد ... سپس او را در صفحه کثرت پراکنده سازد تا آن مخلوق از روی صفحه راه بسازد ... مسیر بگشاید و خود را به آن مختصات داده شده برساند... بدین ترتیب خدا صفحه کثرت را به قله وحدت پیوند می زد.... خدا باید این ماموریت را بدست مخلوقی می سپرد که می توانست تصمیم بگیرد... راه بسازد... مسیر بگشاید... راهها و مسیرهایی که هیچکدام شبیه یکدیگر نباشند... چرا که برای اینکه پیوندی مستحکم بین صفحه و قله ایجاد شود نیاز به مسیرهای بیشماری بود که هر کدام چون ریسمانی صفحه را به قله پیوند می زدند....

خدا آسمانها و زمین را فراخواند و بار امانت را به آنها ارائه کرد.... اما آنها سر باز زدند... کار بس دشوار بود ... و چنین شد که خدا انسان را آفرید.... به او اختیار داد... که بتواند خودش تصمیم بگیرد... راه بسازد ... راههایی مختلف... به تعداد انسانها.... که هر کدام از نقطه ای روی صفحه شروع شوند و همگی به قله ختم گردند....

انسان فرا خوانده شد... بار امانت به او ارائه گردید... و انسان در میان شگفتی همگان آن را پذیرفت...

 

+ نوشته شده در 12:46 توسط بهشت یخ زده.
شنبه چهارم خرداد 1387
قرعه کشی

در یک صبح دل انگیز بهاری که نم نم بارون نمای سر سبز خیابونهای مسکو رو دو چندان زیبا می کنه... در هنگام رفتن به دفتر کار یه اس ام اس برات میاد که نوشته شما در قرغه کشی سایت یوروپا پلاس برنده یک نوتبوک سونی شدید ... لطفا با این شماره تماس بگیرید!! و یک شماره موبایل ...

یاد ایمیلهای اسپم میفتم که چپ و راست خبر از برنده شدن هزاران دلار پول رو می داد یا اینکه یه وقتهایی برام ایمیل میومد که نوشته بود من تنها وارث آقای فلانی بزرگترین ثروتمند نیجریه یا کنگو یا یه کشوری همون طرفها هستم که دو سال پیش در تصادف کشته شد و الان من چند میلیون دلار پولش رو می خوام از کشور خارج کنم و نمی تونم. لطفا شماره حسابتون رو بدید و به من کمک کنید تا این پولها رو .... منم که معمولا علاقه خاصی به کمک کردن دارم یه وقتهایی ایمیل می زدم و می گفتم اوکی ما درخدمتیم لطفا اول یه صد دلار به حساب ما بریزید تا بعد ببینیم چی می شه... اما دریغ از یه سنت کاسبی در اینترنت...

اما این یکی دیگه خیلی دمه دسته... خوب یه شماره تلفنه دیگه زنگ می زنی فوقش کلی برای شرط و شروط میذاره که کلا بیخیال بشی یا سر کاریه یا هر چیز دیگه چون من اصلا نمی دونم یوروپا پلاس چی هست که تو قرعه کشیش شرکت کرده باشم... دیگه سنگ مفت گنجشک مفت زنگ می زنیم ... اصلا من چند وقت بود که می خواستم لپ تاپم رو عوض کنم یه نو بخرم.... کار خدا رو می بینی همین که آرزو کنی همه چیز رو برات ردیف می کنه.... باز شما خدا رو ول کنید برید دنبال ماریا شاراپووا!!!! (اینو با بعضیا بودم!)

گوشی رو بر می دارم و شروع به شماره گرفتن می کنم.... تا چند دقیقه دیگه لپ تاپ شما درب منزل تحویل می گردد.... نه اینو من با خودم داشتم فکر می کردم هنوز طرف گوشی رو بر نداشته...

- الو....

- الو... ایزدراستویته.... یوروپا پلاس؟

- ایدی نا خ...(۱)!!! تپپپپپپپپپپپ

اون تپ صدای کوبیدن گوشی بود... البته شماره تلفن موبایل بود و من هر چی دارم فکر می کنم چه جوری گوشی رو کوبیده نمی فهمم!!

خوب نتیجه ای که می شه گرفت اینه که اگه خواستید دهن یه نفر رو سرویس کنید برید روی یه سایتی چیزی به هزار نفر یه اس ام اس اینجوری بفرستید و بعد شماره اون بدبخت رو بدید.... دیدید آدم هر روز کلی چیز جدید یاد میگیره!!!

 

پاورقی:

(۱): برای اون دسته از دوستانی که هنوز نتونستن چهار کلمه روسی یاد بگیرن (مطمئن باشید اگه توی کوچه خیابون چهار کلم روسی یاد بگیرید اون کلمه خ... حتما یکی از اون چهارتاست!!) باید بگم این کلمات جالب معنیش دقیقا همونیه که فکرش رو می کنید ... اگر هم نمی تونید فکر کنید شماره موبایل خودتون رو توی اس ام اس بفرستید و بعد از چند دقیقه دقیقا می فهمید معنیش چی هست....

 

 

+ نوشته شده در 11:55 توسط بهشت یخ زده.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
اون روزهای گذشته

فکر کنم قبلا گفته بودم که هیچ وقت از بچه بودن خوشم نمیومد... اصلا دوران خوبی نیست... هر چند که من همیشه دوران بچگی خوبی داشتم...نه مشکلی نه سختی نه هیچی.... کمی تا قسمتی هم لوس بودم نه اینکه بچه بدی باشم ولی خوب معمولا هر چیزی که می خواستم تقریبا برام فراهم بود... اما بچه بودن اصلا احساس خوبی نیست... همین که توی تصمیم گیری ها نمی تونی نظر بدی یا اینکه خیلی وقتها برای خودت هم نمی تونی تصمیم بگیری... اینکه خیلی جاها توی دست و پای بزرگترها هستی و معمولا خواسته های تو برای بقیه یه دردسر محسوب میشه... اینکه بچه بازیهات خیلی وقتها اعصاب بقیه رو خورد می کنه و تو اصلا نمی فهمی که مشکل کار از کجاست... همه و همه باعث این شده که من از اینکه دوران کودکیم گذشته اصلا ناراحت نیستم و هیچ وقت هم دلم نمی خواد به اون دوران برگردم... کلا الان احساس می کنم تقریبا بهترین دوران زندگیم تا اینجا همین حالاست... شاید در آینده بهتر بشه اما مطمئنم الان از همه گذشتم بهتره... ولی خوب همیشه یه وقتهایی هست که....

باز هم کار و پروژه و خیلی چیزهای دیگه دست به دست هم داد تا یه هفت هشت روزی بیام ایران... و مثل همیشه که میام ایران هر روز از صبح تا آخر شب از این جلسه به اون جلسه .... غیر از سان که چه در وقت جنگ و چه در وقت صلح حتما بهش سر می زنم دیگه نرسیدم با بقیه بر و بچ قدیمی دیداری داشته باشم... فقط یکی دوتاشون رو به طور اتفاقی همون روز که پیش سان رفته بودم دیدم.... این شبهای آخری تلفنی با بعضی ها صحبت کردم.. گفتم تا اینجا اومدم بالاخره یه حال و احوالی کرده باشم...

امشب این تماس آخری خیلی حالم رو عوض کرد... حس حرکت یا پیشرفت و هر کوفت و زهره مار دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت توی آدم همیشه هی سیخونک میزنه که برو جلو... اما یه حسهایی هم هست که یه وقتهایی میگه صبر کن ... حداقل یه لحظه... برگرد عقب رو نگاه کن... حداقل یک نگاه کوتاه....

 آدمهایی رو که يه روز باهاشون خداحافظي كردي و رفتي اون روزي كه فقط جلو رو ميديدي... افقهاي پيش رو.... شايد فكر نمي كردي كه شما بچه هاي اون روزها ديگه اونقدرها هم بچه نمي مونيد.... و شايد فكر نمي كردي كه يه وقت اينقدر دلت براي بازيهاي دوران نه چندان بچگيت تنگ بشه... مي دوني .... يه وقتي به خودت مياي كه مي بيني همه چيز خيلي عوض شده... همه چيز و شايد همه كس.... ديگه مسيرهايي كه يه زمان همشون به يه جا ختم مي شدن براي هر كدومتون به يه نقطه متفاوت كشيده شده... آره خوب اين يه قانون.. همون قانون ششم بهشت يخ زده... اما شايد دوست نداري كه باورش كني....

حداقل اينكه از يه چيز مطمئني... اون خاطرات هيچ وقت فراموشت نمي شه... و از يه چيز مطمئن تر... اون روزها ديگه هيچ وقت بر نمي گرده....

+ نوشته شده در 22:14 توسط بهشت یخ زده.
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
ندانی
شیخ ما گفت ندانی...

                              و ندانی که ندانی....

                                                           و نخواهی که بدانی که ندانی

+ نوشته شده در 20:29 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
به مناسبت روز معلم

تذکره الاولیاء اندر احوالات شیخنا و مولانا بوریس پاولویچ بلاگلازوف

آن آفتاب دانش آن معتکف کتابخانه آن پیر دفتر طراحی آن در ظلمت نور علم آن شاه ریاضی آن قطب مدلسازی قدس اله روحه بوریس بن پاول بلاگلازوف....

از جمله مشایخ بود و به جمله علوم تسلط داشت و زبانی داشت گویای حقایق و پیر دیر توپولف بود و جمله مشایخ بسیار دیده بود و در خدمت فینیکوف تلمذ کرده بود و در کنار توپولف به جهد تلاش نموده بود.... از هر علمی بهره ای برده بود از دینامیک پرواز گرفته تا مکانیک سیالات اندوخته داشت و در ریاضی جهد فراوان نموده بود و در مکانیک سیالات به شیخوخیت رسیده بود... در مدلسازی ریاضی کراماتی فراوان داشت که گوشه ای از آن بر اهل حقیقت آشکار می نمود....

چون به دنیا آمدی ستونهای توپولف و سوخوی به لرزه در آمدی و ده طراح صاحب نظر در دم خاموش گردیدی....

هر گاه مریدی جویای نام به حضورش رسیدی و درخواست کردی که دری از حقایق به رویش بگشاید سئوالی نمودی از انتگرال و مشتق که مرید تا به آخر عمر در حل آن جهد نمودی و به جواب نرسیدی... و چندین و چند مرید بدین سلوک هلاک گشتی.....

از کرامات وی آورده اند که روزی در دیر توپولف به کار نشسته بودی که حریفی در حجره ای مجاور هندسه سطح هواپیما به کلام ریاضی مدل می کردی ... چون به اینجا رسید که تمام سطح نتوان به یک معادله مدل نمود و ما را باید که از معادلاتی چند استفاده کرد ... گویند که شیخ فریاد برآورد و جامه بر تن بدرید و از هوش برفت... چون به هوش آمد جمله مریدان را گفت که ما عمری را در جهل بسر می بردیم که باید تمام سطح به یک معادله مدل کنی نه تنها سطح که مشتق اول که نه تنها مشتق اول که مشتق دوم به پیوستگی رسیده باشد.... جمله مریدان گفتند که شیخ جفنگ گفتندی که ما را نتوان به چنین عظیم دست یافت... لیک شیخ جمله کتب جمع بکردی و بسوزاندی و از نو تئوری پایه نهادی و بر آن تئوری فانکشن الاستیک نام نهادی و جمله سطوح به یک معادله پیوسته مدل کردی که عالم و آدم در عجب بماندی ....

و علما دانند که از تئوری خویش در چه اموری استفاده نمودی ... از طراحی هواپیما گرفته تا طراحی مدارات فضایی که از بعد سقوط سلسله لنینیان و به تخت نشستن شاه بوریس تمامی تحقیقاتش جمع نمودی و پشیذی پول ندادی و گفتندی که این ساعت چنین علومی دیگر به کار ما نیاید که ما را راه جدیدی باید در پیش گرفت و شیخ به گوشه ای نشستی و دست از کار کشیدی.... که جمله ابناء بشر در جهلند....

و آورده اند که در جلسات امتحان چنان یک به یک تلامیذ را به پرسش گرفتی که کسی سالم جان به در نبرد.... و در تمامی دانشگاه معروف است که امتحان مکانیک سیالات وی در ساعت ۹صبح شروع شدی و تا ۵ عصر ادامه داشتی که کس را تاب پاسخ دادن به سئوالات نبودی....

به عمر خویش تلامیذ فراوان دیده بودی از هر قومی و ملتی... و گفتند که در اواخر عمر جوانی از پشت کوه سر بر آورد و به جمع مریدان وی پیوست و چندان گیر بداد و سئوال و جواب نمود که شیخ سر به بیابان گذاشت و دیگر کس وی را ندید که ندید....

 

+ نوشته شده در 9:18 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
سوت پایان

سوت پایان بازی هر قدر هم که دیر بالاخره زده می شه و من از احمقهایی که بعد از سوت پایان همچنان امیدوارانه توی زمین می دوند حالم به هم می خوره... در حقیقت من ناامیدهای از پایان بازی شکست خورده رو به الکی امیدوارها ترجیح می دم....

 

+ نوشته شده در 16:8 توسط بهشت یخ زده.
شنبه سی و یکم فروردین 1387
رزومه آبکی
یه نفر یه نظر خصوصی برام فرستاده و ازم خواسته یه رزومه اینجا بذارم...

خیلی اهل گفتن اینجور حرفها نیستم ... ولی حالا که ایشون گفتن (که البته بنده اصلا ایشون رو نمی شناسم) یه آبکیش رو می گم...

خوب چی می تونم بگم....

توی یه زمستون سرد توی تهران به دنیا اومدم... دوران کودکیم دوران خوبی بوده... یعنی همه میگن که بوده ولی من اصلا دوران کودکی رو دوست ندارم .... از اینکه بچه باشم حالم به هم می خورد و می خوره... هیچ وقت هم دوست ندارم به اون دوران به قول همه شیرین بر گردم... الان که خودم می تونم فکر کنم و تصمیم بگیرم رو به هیچ قیمتی با اون دوران مسخره عوض نمی کنم... بچه بودن برای دیگران خوبه... یعنی اینکه تو بچه باشی و اونها باهات بازی کنن و لذت ببرن... اما برای خودت اصلا خوب نیست...

خوب از بچگی با یه سری آدم که همه حداقل ۱۸-۱۹ سال از خودم بزرگتر بودن همبازی بودم... یعنی اینکه من اسباب بازی اونها بودم... اما این باعث شد که یه روحیه خاصی پیدا کنم... خیلی پر رو و نترس که تقریبا هیچ کس رو هیچی حساب نمی کنه!!! .... هیچ وقت هیچکی نمی تونه بهش حکومت کنه.. این رو دقیقا اون بدبدختهایی که در برهه هایی از زمان رئیس من بودن حس کردن... و یه روحیه ای که غیر از توی خونه خودمون هر جای دیگه که می رفتم تا به خودم میومدم می دیدم کلی آدم دورم جمع شده و همه هم من رو به عنوان رهبرشون نگاه می کردن... حالا خیلی وقتها من سنم از خیلی هاشون هم کمتر بود... علت این نمی دونم چی بود ... شاید همون روحیه خاصم که معمولا حرف آخر رو می زدم شاید هم هزار تا چیز دیگه....

حالا بگذریم... مدرسه رو هیچ وقت دوست نداشتم... روز اول هم با کلی گریه و زاری رفتم سر کلاس... اگر چه همیشه هم شاگرد درس خون بودم و هم با انضباط و معلمها هم کلی دوسم داشتن اما هیچکدوم اینها دلیل نشد که من از مدرسه خوشم بیاد.... خدا رو شکر که تموم شد... اون دوران لعنتی رو هم هیچوقت دوست ندارم بهش  برگردم....

از بچگی خونمون کنار فرودگاه بود... به دیدن هواپیماهایی که هر روز از بالای خونه رد می شدن عادت کرده بودم... همین هم کم کم من رو عاشق هواپیما کرد... دوران راهنمایی و دبیرستان به خوندن کلی کتاب و مجله راجبه هوانوردی گذشت... از سال اول دبیرستان هم کم کم شروع به خوندن کتابهای فنی کردم... یادم نمی ره که هنوز مشتق گرفتن رو بلد نبودم و داشتم یه کتاب راجبه پرفرمنس هواپیما می خوندم که هی به مشتق گیری بر می خوردم... هی می نوشت خوب حالا از این معادله مشتق می گیریم و به این معادله می رسیم... به نظرم مشتق یه چیز جادوئی میومد... تنها چیزی که مشتاقانه توی مدرسه منتظر یادگیریش بودم همون مشتق بود که البته وقتی سال دوم دبیرستان یادش گرفتم دیدم اصلا هم اون چیز جادوئی که انتظارش رو داشتم نبود....

بگذریم .... کنکور دادم و انتخاب اولم هم هوافضا بود و دانشگاه شریف... که صاف واردش شدم... راجبه این دانشگاه و سرگذشت اون تو یه چیزهایی نوشتم که الان اصلا دلم نمی خواد راجبش حرف بزنم...

از همون ترم اول شروع کردم به ترجمه مقالات هوایی که یه سریش توی مجله صنایع هوایی چاپ شد... همون باعث شد که من وارد یه مرکز دیگه بشم.. .بعد از اونجا به یه جای دیگه و همین جوری که نتیجش این شد که دیروز که با رئیس دفتر طراحی هسا تلفنی صحبت می کردم وقتی اسم یه نفر اومد و من گفتم که اون من رو خوب میشناسه آقای دکتر و. گفت تو رو که همه صنعت هوایی کشور می شناسن!! خوب خدا رو شکر ....  البته این شناختن تا حالا به درد خاصی نخورده!...

حالا بگذریم... دیگه از رزومه بگم که الان اینجا دارم فوق لیسانس طراحی هواپیما می خونم با گرایش مدلسازی ریاضی... توی دو تا شرکت هم عضو موسسین هستم و یه سری پروژه هوایی رو انجام می دیم...  دیگه هر مقدارش رو که می شد گفت گفتم ... بقیش رو هم که نمی شد گفت شرمنده...

حالا این رزومه به چه دردی خورد؟

 

+ نوشته شده در 22:20 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
شرکت مادر تخصصی

ظاهرا سالی یه بار من باید مشقات انتخاب اسم برای شرکت رو تحمل کنم... این بار سومیه که درگیر این کار خطیر شدم ... واقعا سخت ترین کار راه انداختن یه شرکت جدید انتخاب اسم برای اونه... با اول تقریبا چهار سال پیش بود وقتی که ما تصمیم گرفتیم شرکت فراز رو تعطیل کنیم و یه شرکت جدید با ساختار جدید راه بندازیم... یادم میاد من و دکتر شهرام و دکتر عبداله نشسته بودیم که اسم برای شرکت جدید انتخاب کنیم و بدیم به این شرکتهایی که کارهای ثبت شرکت رو انجام می دن تا ببرن و شرکت جدید رو ثبت کنن... یادمه چند تا اسم انتخاب کردیم که بدیم ببرن هر کدوم که نشد بعدی رو امتحان کنن... الان همه اسمها یادم نیست ولی دوتای اولش اینا بودن فناوران آسمان شرق و فناوران فضا طرح... چند روز بعد دکتر شهرام زنگ زد که شرکت ثبت شده کارهای آگهی روزنامه و بقیه کوفت و زهره مارهای مربوطه انجام شده فقط یه مشکلی پیش اومده که اون خنگی که رفته بوده شرکت رو ثبت کنه همه اسمها رو با هم قاطی کرده و اسم شرکت رو گذاشته آسمان فناوران فضا طرح!!!!

من اولش کلی خندم گرفت و بعد حالم گرفته شد که آخه این چه اسم مزخرفی ثبت کرده آسمان فناوران دیگه یعنی چی؟... اما دیگه کار از کار گذشته بود و تغییر اسم کلی دردسر داشت برای همین هم ما نشستیم و برای اینکه از ضایع بودن اسم کم کنیم آسمان فناوران فضاطرح رو مخفف کردیم و روی کارتها و سربرگ شرکت نوشتیم شرکت آفاف طرح... یعنی همون آسمان فناوران فضا طرح... یه آ و دو تا ف... یه کمی بهتر شد ولی همچنان کمی تا قسمتی ضایع به نظر می رسه... به خصوص که بعضی از دوستان شوخی می کنن و می گن ایشون رئیس هیئت مدیره شرکت طرح عفاف هستن!!!!

سال بعد نوبت به شرکت دومی رسید... این یکی رو با چند تا از دوستان دیگم قرار شد ثبت کنیم .. زمینه کاری این یکی هم هوافضا بود اما یه کمی با قبلی از جهاتی متفاوت بود... این یکی رو چون من بیشتری سهام رو توش داشتم قرار شد اسمش رو خودم به تنهایی انتخاب کنم... یادمه اون روزها همزمان با وقتی بود که من توی دفتر مسئول پروژه راه اندازی سایت اطلاع رسانی هوافضایی ایران شدم... پروژه جالبی بود که حاج احمد پیشنهاد داده بود و توی شورا تصویب شده بود... بعد من دیدم که حاج احمد سرش خیلی شلوغه و هی اجرایی کردنش رو عقب می ندازه ... برای همین هم رفتم و گفتم اگه وقت اجراش رو نداری بده من انجامش بدم و اون هم قبول کرد... اولش دو تا قرارداد بستم.. یکی با یه شرکت کامپیوتری که کارهای طراحی سایت رو انجام بده و یکی هم با یه شرکت هوافضایی که کار اپراتوری و به روز رسانی سایت رو انجام بده... بعد نوبت به انتخاب اسم سایت رسید... من آویا رو پیشنهاد کردم... آویا مخفف کلمه آویاتسیا یعنی هوانوردی به روسیه هست خود روسها هم یه سایت به اسم آویا دارن که اخبار هوافضایی رو روی اون می نویسن... اصلا همون سایت به حاج احمد ایده ایجاد این سایت رو داده بود... بالاخره با کلی چک و چونه همه رو راضی کردم که اسم سایت همین آویا باشه... به نظرم خیلی اسم جالبی بود.. سایت هم ایجاد شد و داره کار می کنه... هر چند چون بعدا من پروژه رو کامل به حاج احمد تحویل دادم به نظرم یه کمی با اون چیزی که من توی ذهنم بود تفاوت داره.. اما به هر حال سایت بدی نشده و الان چند سالی هست که داره اخبار هوافضایی ایران وجهان رو نشون می ده... بعد من به ذهنم رسید که شرکتم رو هم به همین اسم آویا ثبت کنم.. اما مشکل از این بود که این اسم چون معنی فارسی نداشت قبول نمی کردن... بعد به این فکر افتادم که یه اسمی پیدا کنم که مخففش بشه آویا.. یعنی برعکس کاری که توی آفاف طرح انجام داده بودیم.. آ رو گفتم آینده پژوهی ولی توی یا گیر کردم... شرکت آینده پژوهی ..... دیگه بقیش نمی اومد... هر چی زور زدم و بعد به دوستان هم سپردم که فکر کنن... هیچ کس چیزی به ذهنش نرسید.. البته پیشنهاد دکتر شهرام جالب بود... می گفت اسم رو بذار شرکت آینده پژوهی و یا علی!!!

خلاصه بعد از کلی دردسر نا امید از ثبت آویا اسمش رو گذاشتم شرکت ناوران آسمان پارس که روی سربرگها و کارتها به خصوص توی مکاتبات با شرکتهای خارجی به طور مخفف می نویسیم شرکت APT .

امسال از اونجایی که سال نوآوری و شکوفایی نام گرفته و من هم که همش دنبال نو آوری و شکوفا شدن هستم!! تصمیم گرفتم چون کارهام داره زیاد می شه و زمینه های فعالیت هم یه کمی پراکنده شده یه هلدینگ تاسیس کنم و همه کارها رو ببرم زیر مجموعه اون... با احسان و امین نشستیم و همه برنامه ها رو ریختیم.. کلی پروژه و زمینه کاری آماده هم داریم اما مشکل من مثل همیشه در ثبت شرکت انتخاب اسم بوده نه پروژه و این جور چیزها... دیروز که اولین روز جلسه هیئت مدیره آتی شرکت بود هر چی زور زدیم به هیچی نرسیده غیر از اینکه یه فحش جدید اختراع کردیم... من به تازگی فهمیدم که توی ایران به هلدینگ میگن شرکت مادر تخصصی!!! ... حقیقتا این کلمه مادر تخصصی رو به نظر من بیشتر می شه جای فحش به کار برد تا عنوان شرکت... برای همین هم فعلا به طور کامل از گذاشتن این کلمه توی اسم شرکت منصرف شدم.. همون شرکت طرح عفاف برام کافیه که حالا یه شرکت مادر تخصصی هم بهش اضافه بشه.... امروز هم از صبح توی اینترنت و این ور و اون ور دارم دنبال یه اسم به درد بخور می گردم ... چون این شرکت جدید زمینه کاریش خیلی وسیع تر از اون قبلیهاست (درحقیقت یه هلدینگه) باید یه اسم بزرگ و باحال براش انتخاب کرد.... به هر حال این شرکت با اولین نوآوری سال جدید که همون فحش مادر تخصصی بود کارش رو شروع کرده.. امیدوارم کلی نوآوری دیگه البته از جنبه های تکنولوژی توی کارش باشه....

 

+ نوشته شده در 14:14 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
درس اول
و خدا آسمانها و زمین را آفرید... همه چیز برای خلقت انسان مهیا شد و سپس مشتی خاک ....

انسان خلق شده بود که به زمین بیاید.... اما زمین برای او سخت و خشن بود... زندگی روی آن فراز داشت و نشیب و انسان نمی توانست روی آن پستی و بلندیها بدون زمین خوردن راه برود... خدا باید درس بزرگی به انسان می داد.... پس تصمیمی گرفت...

آدم چشم باز کرد.... خود را در میان بهشت دید و در کنار خود حوا را حس کرد... آدم خلق شده بود که بر سر دو راهی قرار گیرد... تا فریب بخورد و دست به میوه ممنوعه ببرد.... و سپس بر زمین بخورد تا آنگاه از زمین بلند شدن را یاد بگیرد... خدا خواست تا در همان روز اول دوباره از زمین بلند شدن را به انسان یاد دهد چون می دانست بدون دانستن آن روی زمین چیزی جز ناامیدی در انتظارش نخواهد بود...

و  اکنون بعد از گذشت هزاران سال هنوز گاهی انسان درس اولش را درست به خاطر نمی آورد ...

+ نوشته شده در 23:31 توسط بهشت یخ زده.
جمعه نهم فروردین 1387
و باز روی همین خاک

و آنگاه که سنگهایی ناچیز تنگی بلورین را هدف گرفتند تا مگر حقارت خود را به شکستن بلور جبران کنند.... و آنگاه که از سرزمین آسیابهای بادی و لاله های سرخ به کینه ورزی برخاستند.... نمی دانستند که باد نیز به فرمان او می وزد و لاله ها به عشق او می رویند .... اویی که " فرشته نبود... بال هم نداشت.... معجزه اش این نبود که ماه را شکافت. معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت. باز هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم...."

 

+ نوشته شده در 14:23 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
بوریس پاولویچ بلاگلازوف

تقریبا یک ماهی میشه که بوریس پاولویچ بلاگلازوف مریضه و افتاده گوشه خونه.... بلاگلازوف رو که میشناسید... استاد پروژم ... قبلا راجبش نوشتم با همون ایده های انقلابیش در زمینه مدلسازی ریاضی... صاحب تئوری منحنیهای الاستیک که از مدلسازی هندسه هواپیما کاربرد داره تا مدارهای فضایی.... ۴۲ سال طراح توپولف بود و سالهای زیادی از عمرش رو صرف تحقیقات در زمینه مکانیک سیالات و مدلسازی ریاضی کرد... و خوب از دیگر نکات مهمش این بود که شاگرد فینیکوف و دستیار آلکسی توپولف بوده... اگه فینیکوف رو نمی شناسید دیگه مشکل خودتونه ولی اگه توپولف رو نمی شناسید رسما بهتون تسلیت می گم ....

الان یک ماهه که پروفسور مریضه... البته اون مدت هم که سالم بود خیلی تعریفی نداشت هر نفسی که می کشید من زهرم می ترکید که این یکی دیگه آخریشه!! وقی باهاش از پله ها بالا می رفتم دیگه انرژی برای حرف زدنش باقی نمی موند... همه انرژی صرف راه رفتن می شد .... خوب حق هم داشت... بالاخره کسی که با کلی آب و تاب خاطرات سالهای قبل از جنگ جهانی رو تعریف کنه نباید هم حال و روزی چندان بهتر از این داشته باشه...

من الان دیگه کم کم دارم نگران می شم... خداییش هر روز احتمال می دم که یه اعلامیه به دیوار دانشکده ببینم.... خیلی ناراحت کننده خواهد بود... هم از جهت اینکه یه دانشمند این جوری از دست بره و هم اینکه من بدبخت می شم باید از اول برم و یه استاد پروژه پیدا کنم با یه پروژه جدید...

درست از همون روزی که من مدل جدید ریاضی خودم رو ابداع کردم که پروفیلهای جدید رو مدل می کرد و با کلی شوق و ذوق رفتم دانشکده که نشونش بدم و شنیدم که مریضه و نیومده دیگه ندیدمش.. یعنی هیچ کس دیگه ندیدتش.... دلم هم براش تنگ شده... به خصوص یه وقتهایی یه انتگرالی مشتقی چیزی که یه نکته ای داشت رو بهم می داد که حل کنم ... میگفت هوشت رو امتحان کن....و من هم قریب به اتفاق رو گند می زدم... بابا ما از وقتی پای کامپیوتر نشستیم جدول ضرب رو هم فراموش کردیم چه برسه به این انتگرالهای بی سر و ته.... دفه آخری هم که باهاش جلسه داشتم یکی از همون انتگرالها رو داد که برای دفه بعد حلش کنم که هنوز موفق به این امر خطیر نشدم....

به هر حال نمی دونم چی کار کنم... دعا می کنم که زودتر خوب بشه... اگر هم قراره خوب نشه ای خدا سر جد و آبات نزاری شب قبل از جلسه دفاعیه من... جون هر کی دوست داری یه وقتی باشه که هنوز وقت باشه برم  و یه خاکی بر سرم بکنم و یه کار جدید رو با یه آدم جدید شروع کنم... مثلا همین روزها!!!!!

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه چهارم فروردین 1387
اولین فال سال جدید
روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم           در لباس فقر کار اهل دولت می کنم

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام           در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن            در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست          وز رفیقان ره اسمتداد همت می کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این               لطف ها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست               یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم

دیده بد بین بپوشان ای کریم عیب پوش              زین دلیری ها که من در کنج خلوت می کنم

                                      حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی

                                      بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

 

+ نوشته شده در 0:31 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه یکم فروردین 1387
سال جدید
اگه از رفتن سال قدیمی ناراحت نمی شیم حق داریم... چون اون لعنتی یک سال مردن ما رو نزدیک تر کرد... اما نمی دونم چرا از اومدن سال جدید خوشحال می شیم.... درحالی که می دونیم این لعنتی هم کار همون قبلی رو می کنه....

سال جدید به همه تبریک و تسلیت باد...

+ نوشته شده در 10:8 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
احمق ترینها
کدامیک احمق ترند:

پدری که کمتر از مرد همسایه به پسرش توجه می کند یا

پسری که مرد همسایه ای را که به او بیشتر توجه می کند به پدرش ترجیح می دهد.

 

+ نوشته شده در 21:48 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
پروفسور ویکتور ایوانویچ رولین

هم خسته بودم.... هم ناراحت و کلی کار و بار که روی سرم ریخته بود.... رفته بودم دانشکده که والخنسکی رو ببینم تا پروژه ای رو که انجام داده بودم بهش نشون بدم که یه دفه از انتهای راهرو دیدم پروفسور رولین داره میاد... تقریبا میشه گفت مهمترین استاد دانشکده محسوب می شه... طراح آیرودینامیک توپولف ۱۶۰ (بمب افکن سوپر سانیک روسها رقیب بی -۱ آمریکایی) بوده و کلی سابقه توی توپولف داره .... منم ترم قبل باهاش دو تا درس مارکتینگ و طراحی آیرودینامیکی رو داشتم و البته خیلی وقت بود ندیده بودمش... بهش سلام کردم ... یه لبخند زد و جواب من رو داد و رفت توی اتاقش... از صحبتهای پشت تلفنش معلوم بود که یکی از دانشجو هاش سر کارش گذاشته و اون می گفت من که بهت گفتم سه شنبه ساعت سه وقت برای مشاوره دارم و ظاهرا اون می گفت که فکر کرده استاد چهارشنبه رو گفته... یه کمی باهاش کلنجار رفت و گفت از هفته بعد فقط سه شنبه ها ساعت سه.. و بعد گوشی رو گذاشت... و یه کمی ناراحت از اینکه سر کار رفته از اتاق اومد بیرون که بره .... از کنار من رد شد ... بعد مکث کرد و برگشت... هی علی ... چرا اینقدر ناراحتی؟... چیزی شده؟... و بعد با من اومد توی کلاس خالی که من کنار درش وایساده بودم که شاید بخوام حرفی بزنم... اینقدر تعجب کرده بودم که زبونم بند اومد ... فقط تونستم یه کمی چرت و پرت راجبه پروژم و اینجور حرفها بهش بزنم که هیچ ربطی هم بهم نداشت.... پروفسور با همون لباس همیشگی که یه ترم تمام تنش کرده بود و اون کلاه قدیمی یه لبخندی زد و گفت خوب همین که همه چیز داره پیش میره یعنی اینکه خوبه.... و بعد رفت و من رو مات و مبهوت رها کرد....

نمی دونم شاید کسی فکر کنه خوب مگه چیه... یه حال و احوال پرسیده ولی اگه اولا بفهمید پروفسور رولین یعنی چی و بعد اینکه مثل من وقتی توی سر و کله زدن با سان بالاخره بهش قبولونده باشید که اشتباه کرده و فقط می خواسته تو رو ناراحت کنه و بعد اون هم بگه خوب معلومه ... من کلی اینجا ناراحتی کشیدم و نمی تونم ببینم که شما ناراحتی نداشته باشید!! من اگه یه پام شکسته باشه تا یه پا از هر کدوم شما نشکنم آروم نمی شینم!!!... احتمالا مثل من بعد از ساعتها هنوز محو حرکت پروفسور ویکتور ایوانویچ رولین خواهید بود...

+ نوشته شده در 22:18 توسط بهشت یخ زده.
جمعه هفدهم اسفند 1386
اسمها و خطها

یه دفترچه بر می داری و شروع می کنی به نوشتن… کی چی داره …. کی چی میخواد…. و همینجوری کلی اسم توش پر می کنی و بعد شروع می کنی به خط کشیدن و اونها رو به هم وصل می کنی…. این به اون… اون به این … این به اون… اون به این… حالا کلی اسم داری و کلی خط و احتمالا کلی پول…. ظاهرا به این میگن بیزینس…. البته می تونی بابت این خط ها  پول هم نگیری…. من بهش می گم حمالی ولی خوب میشه بهش گفت خدمت به کشور و توسعه روابط و یا شاید فقط به خاطر یه چیزی به اسم national pride

            سالها از اون ماجرا می گذره …. و تو یه دفترچه داری که توش کلی اسم و خط هست و لابه لاش کلی خاطره و در کنارش کلی پول… ولی احتمالا یه چیزی کم باشه… من بهش می گم human pride ... حتی اگه دنبال  national pride هم بوده باشی باز هم تا اون اولی رو نداشته باشی بهش نمی رسی.... خوب نتیجش اینه که بعد از سالها باید دنبال یه چیزی بگردی که بهش افتخار کنی... حرف مارک توین یادته؟ خودت پیداش کرده بودی "بکوشید دوست داشتنی ها را بدست آورید وگر نه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید دوست بدارید"... حالا دفترچه رو ورق می زنی از اول تا آخر اما اسم تو نه بین اونهایی هست که چیزی داشتن نه بین اونهایی که چیزی می خواستن.... نه می تونی به داشته هات افتخار کنی و نه به خواسته هات.. خوب فقط می مونه اون اسمها و خطها ... اون وقته که اون دفترچه می شه مایه افتخارت... به اسمهایی که نوشتی و خطهایی که کشیدی افتخار می کنی ....  و احتمالا به پولهایی که جمع کردی ....

            می دونی من یه مشکلی داشتم... این که فقط می تونستم به داشته ها و خواسته هام افتخار کنم ... این اسمها و خطها برای من بی معنی بود... مسخره بود... اما خوب ظاهر امر یه چیز دیگه بود... هیچ کس داشته های من رو نخواست... هیچ کس هم خواسته های من رو نداشت... به این میگن game over شدن.... اون وقت هست که به زندگی ادامه میدی فقط چون مجبوری....

+ نوشته شده در 17:53 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
تونل سیب زمینی
 اگه وقتی توی دفتر کار به شدت مشغول کار و فعالیت هستی... به خصوص اگه موضوع کارت هم آماده کردن یه پروپزال برای طراحی یه تونل باد عمودی باشه... و وقتی که تو غرق توی مطالعه یه مقاله راجبه همین نوع تونلهای باد شدی.... و هزار جور ایده مختلف توی ذهنت این طرف و اون طرف میره....

یه دفه یه اس ام اس برات بیاد که نوشته سلام برای درست کردن کوکو چند تا سیب زمینی و چند تا تخم مرغ لازمه؟.... چه حالی بهت دست می ده؟

 

+ نوشته شده در 21:39 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
امشب

امشب.... ساعت ده و نیم شب یکشنبه دوم مارس..... روی میزم پر شده از کاغذهایی که از صبح سیاه کردم... کلی فرمول و معادله و رابطه و کوفت و زهره مار... ظاهرا مشکلی که چهار ماه با پروفسور روش کار می کردیم رو حل کردم... یه مدل ریاضی جدید به دست آوردم... اما اصلا احساس خوبی رو که باید داشته باشم ندارم... وندا توی بیمارستانه... باید سرش رو عمل کنه ... احتمالا اثر همون تصادفی باشه که من فقط روی وبلاگش یه چیزهایی راجبش خوندم... دقیقا ۴۰ روز با هم تماس نداشتیم و همه اتفاقات توی این ۴۰ روز افتاد...

سعید بارها و بارها پیام گذاشته... هی میخواد چت کنه ولی من تقریبا ۲۴ ساعته بیزی هستم... فکرهای جور وا جور در موارد مختلف هی به سرم میاد... و من هم که عادت دارم وقتی که فکر می کنم باید راه برم مدام در حال قدم زدن توی این اتاقهای کوچیک خونم هستم و بعد از مدتی از بس که دور خودم چرخیدم سرم گیج میره و مجبور می شم دوباره بشینم پای کامپیوتر و کاغذها و به حل معادلات و بدست آوردن راههای جدید ادامه بدم... و بعد از مدتی دوباره فکرها میاد سراغم و من رو از روی صندلی بلد می کنه ... و این سیکل الان ساعتهاست که داره تکرار می شه .... بهترین نتیجه ای که از صبح گرفتم همون مدل جدید ریاضیه ولی برای من کافی نیست... من راجبه افکارم هم باید امشب یه نتیجه ای بگیرم...

احسان هم امشب رفت ایران... حداقل یه هفته ای نیست و من هم اصلا این یه هفته رو که باید روزها تنها توی اون اتاقی بشینم که دیگه کم کم داره ازش بدم میاد رو دوست ندارم .... و باز هم فکر وندا...

دیروز چند بار با سان تماس گرفتم که ببینم از وندا خبری داره یا نه ولی جواب نداد و بعد عصر ایمیل زد که توی جلسه بوده و نتونسته جواب بده و ظاهرا اون هم از من می شنید... می بینی چه روزگاریه... همین سانی که یه بار بین من و وندا توی اون ماجرا وندا رو انتخاب کرده بود حالا اون رو هم فراموش کرده ....

شاید فردا یه دعوا با این آقای دومی بکنم... شاید هم نه... چند وقتی که خیلی از دستش عصبانی می شم ... احساس می کنم پاش رو از حدش بیشتر دراز کرده و وقتش شده که پرش رو بچینم.... نمی دونم فعلا دارم سعی می کنم جلوی خودم رو بگیرم ....  روزگار خیلی بدیه... از چلنج با سان کارم به چیدن پر دومی رسیده... چلنج با سان رو دوست داشتم ... خیلی .... جدای از اینکه یه وقتهایی مایه ناراحتی و اعصاب خورد کنی می شد اما توی اون چلنجها کلی چیز برای یاد گرفتن وجود داشت ... اما این بار باید سر یه مسائلی داد و بیداد کنم که اصلا ارزش نداره من فکرم رو بهشون مشغول کنم....

سعید بازم پیام می فرسته... یادت باشه یه روز دیگه هم گذشت و نیومدی چت کنیم....

و باز هم فکر وندا.............

یه نامه براش فرستادم ... ظاهرا هنوز نتونسته بخوندش چون همچنان آفلاینه... گفته بود این هفته رو توی بیمارستانه... چند بار خواستم با مادرش تماس بگیرم و حالش رو بپرسم اما به دلایلی منصرف شدم.... دستم هم به طرف گوشی تلفن نمیره چون می خوام اول اون ایمیلی رو که در جواب ایمیلش فرستادم بخونه بعد ببینم تصمیمش چی....

سعید دست بر دار نیست... همچنان همون سماجت بچگیاش رو داره ....

دلم برای ممد هم می سوزه.... خیلی قصد داشت کمک کنه ولی یه اشتباه کرد که مقصرش هم رفیق اولی خودمون بود... این بار اثرش این شد که من دیگه مدتی جواب تلفن ممد رو ندادم.... نمی دونم این بازی رو تا کی ادامه بدم ولی فعلا قصد ندارم تصمیمی رو که گرفتم تغییر بدم....

کم کم سردردم داره شروع می شه.... تا ۱۲ آوریل ۴۰ روز وقت مونده و من باید مقاله جدیدم رو آماده کنم... روش جدید مدلسازی ریاضی پروفیلهای هوایی.... امروز به موفقیت قابل توجهی رسیدم... اما فکرم هیچوقت آزاد نبود...

وای خدایا.... یه پروپزال هم برای طراحی یه تونل باد باید آماده کنم که به تازگی سفارشش رو گرفتیم.... دیروز روش کارهای خوبی انجام دادم و مطالب خوبی آماده کردم... کار جالبیه که من قبلا یه بار یه نمونه ساده ترش رو انجام داده بودم... اما این بار ... فکرم زیادی این ور و اون ور می ره... امروز نتونستم کاری روش انجام بدم تمام وقتم مشغول اون پروژه مدلسازی بود....

فردا.... وندا.... سان.... ممد ... احسان...اولی .... دومی .... مدلسازی ریاضی... تونل باد

خدایا.... وندا رو زودتر از اون بیمارستان لعنتی بیرون بیار تا یه زندگی دوباره رو شروع کنه... نگو که این به خودش بستگی داره ... اول و آخر کار رو تو باید چفت و جور کنی... یه زندگی دوباره از همونهایی که قبلا به من دادی...

 

+ نوشته شده در 22:47 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
بالاخره سامسانوف

نمی دونم چرا از اول به نظرم آدم خوبی نمی اومد.... رئیس دپارتمان بود و تخصصش هم تکنولوژی CALS ...حالا چرا به دل من نمی نشست خودم هم درست نمی دونم... به نظرم مثل شلیپسوف و رولین نبود اونا خیلی اخلاق متفاوتی داشتن و خوب البته دلیل اصلیش هم شاید این بود که من با اونها مستقیم داشتم کار می کردم کلاس داشتم و این جور چیزها ولی سامسانوف رو یه وقتهایی توی دانشکده می دیدم یه سری به علامت سلام تکون می دادم و می رفتم!!

این ترم به توصیه شلیپسوف درس CALS رو با سامسانوف گرفتم.... این رشته نقطه قوت دانشکده ماست و بیشتر پروژه هایی که دپارتمان ما می گیره روی همین موضوع هم هست... همین تازگی از سوخو یه پروژه گرفته روی جت منطقه ای RRJ .... منم یه چیزهایی راجبه کالس خونده بودم ولی برام جالب بود که درسش رو هم بگیرم به خصوص اینکه هم خودم می خواستم و هم شلیپسوف بهم توصیه کرد که یه جوری خودم رو جلوی سامسانوف آفتابی کنم ... بالاخره رئیس دپارتمان بود و من هم یه مدته توی دپارتمان تابلو شدم... دیگه تقریبا همه من رو میشناسن.... خودم هم نمی دونم چی شد که اینجوری شد ولی خوب اصلش رو مدیون شلیپسوف هستم .. هم خیلی کمک کرد و هم هر جا که رسید کلی واسه من کلاس گذاشت ... واقعا آدم خوبیه حالا نه اینکه چون از من این ور و اون ور تعریف کرده این رو می گم... همه می گن که آدم خیلی خوبیه....  حالا بماند نتیجه اینکه این ترم رفتم سر کلاس کالس و برای اولین بار با سامسانوف رو برو شدم....

همون جلسه اول می شد این نتیجه رو گرفت که واقعا حقش بوده که رئیس دپارتمان باشه.... یه آدم کاملا با حساب و کتاب و منظم .... اخلاق و رفتارش با بقیه اساتید دانشکده خیلی فرق می کنه یه کلاس خاصی داره.... اگر چه از نظر سواد اگه بخوایم حساب کنیم رولین توی دانشکده ما ظاهرا از همه سر باشه (هر چند که اون تخصصش آیرودینامیکه) ولی سامسانوف خیلی حرفه ای تر به نظر می رسه... از نحوه لباس پوشیدن تا راه رفتن و حرف زدن و درس دادن... با خیلی از دفاتر طراحی و کارخونه ها کار می کنه و خیلی هم آدم ملی گراییه.... همون جلسه اول کلاس کلی حرف زد که کشوری که می خواد توی صنعت هوایی کار کنه اونم یه کشوری مثل ما (روسیه) باید کل تکنولوژیهای لازم رو به طور مستقل داشته باشه و بعد کلی حرف زد که در سالهای دهه ۸۰ چقدر در زمینه اتوماسیون طراحی و سیستمهای CAD/CAM کار کرده بودن و افسوس می خورد که بعد از فروپاشی بودجه لازم بهشون داده نشد و حالا نتیجش این شده که سوخو داره از نرم افزار کتیا استفاده می کنه و توپولف از یونی گرافیکس.... مشخص هم بود که تمام تلاشش رو گذاشته که بتونه این سیستمها رو به طور کاملا روسی ارائه کنه.... به نظر من که یه مدیر موفق هم هست این رو فقط حدس می زنم....

کلا بعد از چند جلسه کلاس نظرم کاملا راجبش عوض شده و احترام خاصی براش قائلم... امروز هم که بعد از کلاس یه سئوال ازش پرسیدم راجبه استفاده از کالس در زمینه دیاگنوست یه کمی سر کلاس برام توضیح داد و بعد مثل بقیه اساتید روس که تا هر چی بلدن به دانشجو نگن ولش نمی کنن من به اتاقش برد تا کتابی رو که در همین زمینه داره بهم نشون بده و یه توضیحات اضافیه و.... و جالب اینکه وقتی وارد اتاقش شدم آنتون اونجا بود (آنتون و میشا با سامسانوف پروژه دارن) من پشت سر سامسانوف بودم به آنتون سلام کردم و دست دراز کردم که دست بدم و اونم دست داد و بعد دستش رو به طرف سامسانوف برد و با اون دست داد... سامسانوف هم با یه لحن نه چندان جدی و البته به دور از شوخی بهش گفت تو اول باید با من دست بدی بعد با بقیه.... و من کلی خدا رو شکر کردم که من پشت سرش بودم و ندید که من دست دراز کردم و آنتون بدبخت تو رودروایسی مجبور شد اول با من دست بده.... 

دیگه فعلا حرفی ندارم راجبه سامسانوف بزنم غیر از اینکه گفته جلسه بعد یه کتاب دیگه میاره تا در مورد سئوالی که پرسیدم بهم نشون بده... کلا این اساتید ما اینجورین اگه یه سئوال ازشون بپرسی تا به غلط کردم نندازنت از جواب دادن دست ور نمی دارن.... یاد دانشگاه سابق بخیر ... درست همین جوری بود!!!!

 

+ نوشته شده در 16:11 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه ششم اسفند 1386
a way to the hell
A way to the hell..... the human pick it .... OK guy .... It's up to you.... God created both heaven and hell ... only for you
 
A decision .... I made it .... I'm happy about my decision .... It wasn't depended on my feeling ..... feeling goes in a way and life goes in another ....
 
 
Court-Accident-Busy times-Hospital and now F.B.I who am I?
 
 
I read those words.... before of that I had made my decision... but I must say ... the first word made me happy... very very mush.... I can't hide it...
 
 
the 4th project has done .... successfully.... the next will be done in the near future.... and the life will be finished soon.....
 
 
A way to the hell .... the human likes it more than 100 ways to heaven.... OK .... It's up to him.... let's him burn....but be sure... no one will be happy when he burn ..... even God....
 
+ نوشته شده در 21:26 توسط بهشت یخ زده.
جمعه سوم اسفند 1386
رانندگي در مسكو

امروز اولين روزي بود كه توي مسكو رانندگي كردم.... ديگه بعد از يك سال و نيم با مترو اين طرف و اون طرف رفتن تصميم گرفتم ماشين بخرم... حالا ماجراهاي ماشين خريدن به كنار كه چه اتفاقاتي افتاد ولي فقط اين رو بگم كه در اولين روز ماشين سواري اصلا خوشايند نيست كه بخواي ۷۸۰ روبل ( حدود ۲۷۳۰۰ تومن) پول بابت پنچر گيري و بالانس چرخ بدي....

حالا بگذريم فقط مي خواستم اين رو بگم كه اين يك روز رانندگي در مسكو دو نكته رو به من ياد داد كه پنج سال رانندگي در تهران ياد نداده بود...

۱- عابر پياده موجودي است زنده كه عليرغم پياده بودنش همچنان مي خواهد به زندگيش ادامه دهد

۲- در رانندگي هميشه حق تقدم با شماست اگر و تنها اگر حق تقدم با شما باشد (سفيد و قرمز هم ندارد!!)

 

+ نوشته شده در 21:0 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
گالیله

 

در راه علم دستور هزار قدرتمند به اندازه دلیل یک فرد ارزش ندارد.

                                                                                                گالیله

 

+ نوشته شده در 16:26 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
کنفرانس

اوس کریم یه بار دیگه از طریق حاج احمد آقا پیغام داده....کنفرانس تا چندی دیگر در دانشگاه شریف آغاز به کار می کند.... کنفرانس هوافضا.... بودجه خوبی هم برای ساخت دانشکده گرفتند... تازه می خوان رئیس جمهور رو هم برای افتتاح کنفرانس دعوت کنند... بعد هم در حضور خودش کلنگ دانشکده رو بزنن... شاید هم می خوان کلنگ رو بدن تا رئیس جمهور بزنه.... یه دانشکده بی نظیر... بزرگ ... با کلی اتاق درشان اساتید محترم.... کلی کلاس در شان دانشجویان محترم.... و کلی آزمایشگاه و کارگاه و سایت و صدالبته یه دستشویی آبرومند که دیگه دانشجویان محترم هوافضا برای یک روم به دیفال نخوان تا مسجد همجوار دانشکده برن.....

آره حاج احمد .... الان ديگه نوبت منه.....حالا دیگه همتون به من نگاه می کنید.... خوب آقای یخ در بهشت... ببخشید بهشت یخ زده.... دیگه شما باید به وظیفه شرعی و انسانی و اخلاقی و ... خودتون عمل کنید.... شما درمقابل این ملت ستم دیده وظیفه دارید.... شما در مقابل این دانشجویان مظلوم و محروم وظیفه دارید.... شما که اصلا کاری نمی خواد بکنید... یه لیوان آب خوردن .... ولی هر چه سریعتر که در زمان برگزاری کنفرانس همه چیز مرتب باشه... اصلا پاشو بیا ایران یه سری به اوس کریم بزن.... برو در اتاقش رو بنواز .... یه مدت به حرفهاش گوش بده... ببین چی میخواد... چی کم و کسر داره... براش ردیف کن....

روز اول مدرسه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.... من یه سال از بقیه کوچیکتر بودم... گریه هام رو یادم نمی ره.... وقتی که از کلاس هم فرار کردم و همه مدیر و ناظم و معلم و هر چی بیکار توی مدرسه بود دنبال من توی حیاط می دویدن تا قبل از اینکه به در برسم من رو بگیرن و نذارن از مدرسه فرار کنم.... یادمه وقتی که کلاس پنجم رو تموم کردم و رفتم پروندم رو بگیرم و برم راهنمایی ناظممون گفت آره من یادم نمی ره که روز اول چقدر گریه می کرد.... همه می گفتن این همونی بود که توی همه تست دهنده ها نفر اول شده بود... و من متعجابه نگاه مي كردم كه چرا هيچ كس توي اين پنج سال اين رو به من نگفته بود....

ولي روز اول دانشگاه رو خيلي خوب به ياد نميارم.... چون نه گريه اي توي كار بود و نه فراري.... ولي يادمه كه رئيس دانشكده پرسيد چند نفر از شما هوافضا انتخاب اولتون بود و در جمع 45 نفري فقط 6 نفر بوديم.... فقط 6 تا.... 6 تايي كه از بعدها فهميديم براي اونا هيچ فرقي با بقيه نداريم.... باور مي كني.... هيچي....

كاوشگر يك به مدار رفت ... حال كردي حاجي.... راستش رو بگو.... داد و بيداد من يادته سر موضوع ماهواره دانشجويي.... حرفهام يادته.... حالا اثر ماهواره دانشجويي رو توي دانشكده مي بيني؟... اِ ... نمي بيني؟.... مگه مي شه؟.... خوب شايدم بشه چون من هم هر چي نگاه مي كنم چيزي نمي بينم.... ولي اون ماهواره بود.... كنفرانس فرق داره... مي خوان كلنگ دانشكده رو بزنن....به اون فكر كن.... كلي اتاق و كلاس و آزمايشگاه و .... ايول دستشويي داشت يادم مي رفت .....

حاج احمد اين روزها هم ميگذره و آقاي بهشت يخ زده بعد از مدتي اسمش رو از دست مي ده... مطمئن باش... اين سنت روزگاره... هر كي به اسم متكي بشه بهش رحم نمي كنه.... مي شه همون بهشت يخ زده بي اسم سالهاي قبل .... اون سالها كه سعيد و وحيدها رو دور خودش جمع مي كرد.... اون زماني كه با سرمايه خودش تجارت مي كرد....اون روز ديگه وظيفه اي به دوشش نخواهد بود.... بايد بازم با سرمايه خودش تجارت كنه....ديگه به درد دانشكده نخواهد خورد هر چند كه تمام دانش رولين و شليپسوف و بلاگلازوف رو هم با خودش به همراه بياره.... اون روز دانشكده هم اتاق داره... هم كلاس داره... هم آزمايشگاه داره...... ديگه كسي نياز به يخ نداره.... دانشكده كلي كولر گازي داره.....

مي دوني حاجي من از خورشيد يخ زده اين سئوال رو پرسيدم.... پرسيدم كه از من چي مي خوان... مي دوني چي گفت... گفت تو براي من يه پلي.... مي دوني چه پلي؟... پل چوبي؟ پل سيدخندان؟ پل حافظ؟.... نه..... پل پيروزي.... آره... اين جوابشه... پل پيروزي.... آخه ما عادت داريم ثواب كنيم.... پدران ماهم پل پيروزي بودن.... راه آهن سراسري.... جنگ.... اشغال.... تجاوز.... قحطي.... و سرانجام ... پيروزي.... آره ما پل پيروزي بوديم.... ولي بعد از پيروزي شديم پل چوبي.... ما رو آتيش زدن و رفتن... چوبها سوخت و زغال شد.... خوبه... حداقل اينكه بد نيست... حاصل ما از پيروزي يه ويرانه بود به اسم مملكت و يه مقداري زغال كه منقل بساتمون رو يه صفايي مي داد.... صفايي كه ذهن ما رو از غصه خوردن به خاطر اون ويرانه راحت مي كرد....

بابا حاجي تو هم كه بقيه درست رو اين ور آب جايي كه ما الان هستيم خوندي ....سرگي سيلانتيف رو كه يادته.... رئيس بخش بين الملل دانشگاه ماتي....... نمي دونم از كجا فهميده بود كه من مي خوام اپلاي كنم برم مائي.... اون روز كلي با من حرف زد.... ببين همه اساتيد دانشكده مي گن تو واقعا بچه با استعدادي هستي.... كلي تشويقت كردن... شليپسوف مي گه ما خيلي خوشحاليم كه اين توي دانشكده ما درس مي خونه... چرا مي خواي دانشگاهت رو عوض كني؟... اينجا چي كم داري؟.... مي خواي هماهنگ كنم كورسهاي اضافي بگيري؟... مي خواي با دانشكده هاي ديگه هم درس داشته باشي؟... چي دوست داري؟ .... و وقتي نگاههاي مبهوتانه من رو ديد گوشي رو برداشت و زنگ زد به شليپسوف.... آره نيكلاي مي دونم اون عاليه... اما... فقط... نه نه هيچي نشده... ببين مي توني به برنامه درسيش يه چيزهايي اضافه كني... هر چي كه بخواد.... اوووووه اين كه خيلي خوبه.... آره آره حتما اين كار رو بكن.... مي دوني حاجي هنوز عصر برده داري ادامه داره.... اما اينها براي برده هاشون كلي احترام قائلن.... تشويقش مي كنن... كمكش مي كنن.... كلي چيز بهش ياد مي دن.....

حاجي يادته كنار در آسانسوره ساختمون مالادوژنايا چي نوشته بود؟.... دانشجويان عزيز! استفاده از آسانسور برابر با افزايش احتمال خطر است ... بهتر است از پله ها استفاده كنيد!!!.... من بار اول كلي خنديدم... گفتم اي روسهاي احمق گدا... مي ترسن اگه دانشجوها زيادي از اين آسانسورها استفاده كنن استهلاك بهشون ضرر مالي بزنه.... اما وقتي خبر هنرنمايي دلاورمردان عرصه علم و فناوري شريف در آسانسور دانشگاه كانادايي رو خوندم فهميدم اين روسها عجب مغزهاي متفكري دارند و ما نمي دونستيم.... يادت باشه به اوس كريم بگي يه وقت براي دانشكده جديد آسانسور تعبيه نكنه.... از همون پله ها برن و بيان هم از نظر مالي و هم جاني و هم ناموسي خيلي بهتره....

شنيدي كه روز 10 بهمن براي دانشجويان زنداني قراره يه كارهايي بكنن.... نمي دونم چه كارهايي... ولي احتمالا شعار بدن... دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد.... شعار جالبيه نه؟.... شما هم مي ري شعار بدي؟.... نمي ره؟.... اِ چرا؟.... شما مگه به فكر اين دانشجويان محروم و مظلوم نيستي.... خوب نباش... اصلا مهم نيست... ولي من هستم... من از همين جا شعار مي دم... نه داد مي زنم... فرياد مي زنم... دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد.....آزاده آزاد.... آزاده آزاده آزاده آزاد..... ولي حيف... حاجي ... نه ... نه اينكه فكر كني صدام به جايي نمي رسه ها.... نه مي رسه... خوبم مي رسه... مي دوني... عصر برده داري هيچ وقت تموم نمي شه... من توي جنگ شكست خوردم... اسير شدم... آوردنم اينجا و شدم برده اينها... اما اونها....اونها مقاومت كردن....شكست نخوردن.... اسير دشمن نشدن.... با افتخار توي كشورشون پرچم پيروزي دست گرفتن.... پس حقشون نيست كه برده باشن.... نه ... حقشون نيست....

حاجي جون يادته اون دانشجوهاي بدبختي كه اومده بودن سراغ ما كه براي نشريشون يه كمكي بگيرين... ما گفتيم كه همينجوري نمي تونيم بهتون پول بديم.... ولي براي اينكه به اون بيچاره ها هم كمكي كرده باشيم من بهشون گفتم بريد يه تحقيقي بكنيد و بگيد براي حل مشكل تحريم درصنعت هوايي كشور به نظر شما چه راهكارهايي وجود داره... ما هم در عوض هم اين تحقيق شما را به عنوان كار دانشجويي مي ديم دست يه سري از مسئولين هم يه پولي مي ديم كه به نشريتون هم كمكي شده باشه... يادته نتيجي تحقيقشون چي بود... اون جلسه اي كه كار نهايي شون رو آورده بودن يادته؟.... تنها راه نجات ما از تحريم اينه كه در كشور هواپيماي پهن پيكر بسازيم!!!.... شما مي خنديدي و من داد مي زدم و اونها با جسارت و شجاعت دفاع مي كردن... ببين... دكتر فلاني كه خداي هوافضاي ايرانه هر وقت توي دانشكده من رو مي بينه با دست به شونه من ميزنه و مي گه چطوري كيوان!!! پس ما بايد در كشور هواپيماي پهن پيكر بسازيم تا از تحريم نجات پيدا كنيم!!!.... جاجي جون نگو كه يادت نيست..... مي دوني چقدر براي اون بچه ها دلم سوخت... بهترين بچه هاي اين مملكت.... مي دوني مشكل كار از كجا بود؟.... آره همه مي دونن.... معلوم مشكل از كجا بود....دانشكدشون كلاس نداشت... اتاق نداشت ... از همه مهمتر دستشويي نداشت.... اما من يادمه كه كچ و تخته داشت.... خاك و خل هم زياد داشت... مي شد خاك كلاس و كچ تخته خورد... آره حاجي مي شد.... فكر كنم يه چيزه ديگه كم داشت.... 

 

 پي نوشت: لعنت بر پدر و مادر كسي كه از اين مطلب برداشت سياسي بكند!!

 

+ نوشته شده در 0:22 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه نهم بهمن 1386
تساوی
شعری از خسرو گلسرخی

معلم پای تخته داد می زد....

صورتش از خشم گلگون بود و .... دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود....

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند و ...

 آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد....

دلم می سوخت برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شوق بی پایان تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود .... تساوی را چنین بنوشت...

یک با یک برابر است....

از میان جمع شاگردان یکی برخاست.... همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

و به آرامی سخن سر داد......

تساوی اشتباهی فاحش و محض است....

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره ماند و ... معلم مات بر جا ماند...

و او پرسید ... اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت .... معلم خشمگین فریاد زد.... آری... برابر بود....

و او با پوزخندی گفت ... اگر یک فرد انسان واحد یک بود... آنکه زور و زر می داشت بالا بود....

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود....

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.... آنکه صورت نقره گونی چون قرص مه می داشت بالا بود و ....

آن سیه چرده که می نالید پایین بود....

یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید....

یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد....

یک اگر با یک برابر بود.... پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد یا که زیر ضربه ای شلاق له می گشت

یک اگر با یک برابر بود.... پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد....

معلم ناله آسا گفت.... بچه ها در جزوه های خویش بنویسید....

یک با یک برابر نیست.... 

 

..... سخنم را با گفته ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق های خاورمیانه آغاز می کنم.... ان الحیاه عقیده و جهاد...

من که یک مارکسیست - لنینیست هستم برای اولین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم...

 

 

+ نوشته شده در 22:58 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه سوم بهمن 1386
عنکبوت

عنکبوت موجود احمقی است....

تار عنکبوت محکمترین ماده طبیعی شناخته شده است .... خانه عنکبوت سست ترین خانه هاست....

عنکبوت موجود احمقی است....

او از محکمترین ماده موجود در طبیعت سست ترین خانه را بنا می کند....

عنکبوت موجود احمقی است....

احتمالا عنکبوت نمی داند که تار او محکمترین ماده موجود در طبیعت است.... شاید هم می داند اما بلد نیست چگونه می تواند با استفاده از آن ماده محکم یک خانه درست و حسابی و محکم درست کند....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت نمی داند که باید فکر کند.... نمی داند که باید بفهمد آنچه به اسم تار می تند تا با آن خانه درست کند چگونه کوفتی است .... عنکبوت یاد گرفته است صبح از خواب بیدار شود.... تار بتند .... آن را به شکل خاصی به هم چفت و جور کند و سپس منتظر یک موجود کودن و بی شعور بماند که بیاید و در آن خانه زپرتی گیر کند.... و گاهی هم یک موجود یه کمی باهوشتر بیاید و با یک ضربه حاصل تمام زحمات عنکبوت خنگ را به باد دهد و با پاره کردن تارها خانه اش را ویران کند....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت خنگ فکر می کند که حق ندارد جور دیگری خانه بسازد.... شاید هم واقعا حق ندارد .... چون خانه محکم ساختن فقط حق مسلم کسی است که بلد است از داشته های خود درست استفاده کند.... عنکبوت خنگ این را بلد نیست.... پس حقش است که خانه سست داشته باشد....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت هر روز به عشق خانه سازی از خواب بیدار می شود.... هر جایی را که پیدا کند تار می تند.... و شعار می دهد.... به محکم بودن تارش می نازد اما از سست بودن خانه اش ناراحت نیست.... فکر می کند که زندگی دو روز و نصفی است.... صبح روز اول خانه می سازد... عصر روز اول خانه اش ویران می شود... صبح روز دوم خانه می سازد.... عصر روز دوم خانه اش ویران می شود.... صبح روز سوم خانه می سازد و سپس زندگی اش به پایان می رسد.... او می میرد در حالی که خانه دارد!....

عنکبوت موجود احمقی است....

خدا به انسان گفت مثل عنکبوت خانه نساز.... انسان فکر کرد خدا از او خواسته خانه سست نسازد.... پس صبح روز اول خانه ای محکم بنا کرد.... خانه ای که صدها سال دوام می آورد... انسان صبح روز سوم مرد و خانه ای بدون صاحب از خود به جای گذاشت.... انسان به خدا اعتراض خواهد کرد.... اگر من قرار بود صبح روز سوم بمیرم چرا باید خانه ای محکم بنا می کردم.... و خدا به انسان خواهد خندید.... ای انسان احمق... من به تو گفتم مثل عنکبوت نباش... چون می خواستم حس جاه طلبی تو را زنده کنم.... من تو را جاه طلب آفریدم .... تو باید در اثر جاه طلبی می مردی در صبح روز سوم از سال صدم زندگانیت در حالی که جاه طلبیت دنیا را فراگرفته باشد.... اما تو فقط خانه ای محکم بنا کردی که باقی عمرت را در آن به آسایش و آرامش زندگی کنی ... من از طبیعت خواسته ام به احمقها رحم نکند.... پس تو در صبح روز سوم مردی....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت نمی داند که طبیعت یاد گرفته است به احمقها رحم نکند.... عنکبوت در عصر روز دوم خواهد مرد...

 

قانون ۱۱ بهشت یخ زده: عنکبوت موجود احمقی است ...

کاربرد عملی: هر کس به داشته های خود دل خوش کند و نگران نداشته هایش نباشد در عصر روز دوم خواهد مرد....

+ نوشته شده در 17:11 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه دوم بهمن 1386
Return of the king

things change... that's the law of universe... because of player who knows all the tricks

the 6th law of Frozen Heaven is acting ... the sleepy spirit is
getting up.... all of friendships will be broken ....the last war of
powers ...  the missed king is coming ... the age of empires will come
back ....

and now....

RETURN OF THE KING .... soon

+ نوشته شده در 21:23 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
اربابم سعید

اولين باري كه مي ديدمشون حدود 5-6 سالشون بود.... دو تا برادر دوقلو كه دو سه تا خونه اونطرف تر از ما زندگي مي كردن.... خودم اون موقع 14 سالم بود.... بعد يه مدتي از اون خونه رفتن و من ديگه نديدمشون تا وقتي كه حدود 6 سال پيش وقتي كه حدودا 10 سالشون بود دوباره پيدا شون شد....

 

دوتا آتيش پاره!!... نه .... دو تا خمپاره 120 كه وقتي سوت رسيدنشون به گوش مي رسيد مي فهميدي كه تا چند لحظه ديگه احتمالا جايي بين زمين و آسمون آويزون هستي.... يه كمي ... البته يه كمي بيشتر از يه كمي.... انرژيشون زياد بود.... يعني اگه بهشون مي گفتي بريد كلاه اون يارو رو بياريد سر طرف رو هم مي بريدن باهاش مياوردن و ميگفتن ما ديديم كه اين كلاهش روي سرشه گفتيم از يه كم پايين تر بياريم ضرر نداره.....

 

 خلاصه اون 5-6 سال آخري كه ايران بودم جزئي از زندگيم شده بودن.... هر چي هم كه شر بودن به جذابيتشون اضافه مي كرد فقط يه وقتهايي بدبخت مي شدي كه بخواي افتضاحي رو كه درست كردن ماست مالي كني!!

 

اين دوتا هم مثل خيلي هاي ديگه مشكلات زيادي رو توي زندگي جلوي روشون داشتن... شايد بيشتر از خيليهاي ديگه از جمله من.... اما هيچ وقت شادي از زندگيشون كنار نمي رفت... همين هم باعث مي شد كه من هر وقت از چيزي ناراحت مي شدم مادرم كلي اين دوتا رو توي سر من ميزد كه نگاه كن.... اين همه مشكل و سختي دارن ولي خنده از لبشون نمي ره و تو با اين همه ناز و نعمت تا يه چيزيت كم ميشه شروع مي كنه به غر زدن!!!.... هر چند خداييش من اينجوريا هم نبودم ولي قبول دارم كه هيچ وقت مثل اين دوتا نتونستم شاد باشم....

 

سعيد 5 دقيقه بزرگتر بود!.. و يه كمي آروم تر (تقريبا خمپاره 80).... شبهاي امتحان رو هيچ وقت يادم نميره... مثلا ميومدن پيش من كه درس بخونن... اولش كه نيم ساعت لهجه معلمشون رو مسخره مي كردن و ميخنديدن و بعد هم شروع يه جك گفتن مي كردن... نوبتي... اول سعيد مي گفت و وحيد مي خنديد... بعد هم وحيد مي گفت و سعيد مي خنديد... و من هي هرس و جوش مي خوردم كه بابا مگه شما فردا امتحان نداريد... مگه نيومدين اينجا كه درس بخونين... بعد از كلي سر وكله زدن باهاشون بالاخره قانعشون مي كردم كه حالا سر جد و آباتون يه امشب رو بي خيال جك گفتن بشين .... بعد مي گفتم كه خوب حالا چه سئوالاتي دارين... بگين تا بهتون ياد بدم... و بعد يكشون كتاب رياضي رو بهم مي داد و مي گفت خودت ببين توش چيا هست هر چي هست يادمون بده!!!.... يعني اينكه اين دو برادر سخت كوش اصلا نمي دونستن براي امتحان فردا چه چيزهايي رو بايد بلد باشن!!...  و از اعجاز من بود كه يه بار به همين ترتيب سعيد امتحان رياضيش رو 17 گرفت!!... نه خودش باور مي كرد نه من!!!... حالا چه پدري از من دراومده بود اون شب خدا مي دونه....

 

سال آخر كه مي خواستم از ايران برم خونمون رو هم عوض كرده بوديم و ديگه باهاشون هم محل نبودم اما هر چند وقت يه بار مي رفتم و همديگه رو مي ديديم... تلفن هم كه زياد مي زدن....

 

دفه پيش كه اومدم ايران خيلي نشد ببينمشون... اما اينبار بيشتر باهاشونم... واقعا احساس مي كنم كه ديگه بزرگ شدن.... سال آخر دبيرستانن و اگه خدا و يه سري از معصومين و پيامبران كمك كنن اين يكي دوتا درسي رو كه افتادن پاس بشه بره امسال ديپلم مي گيرن.... خداي من!!!... دوقلوهاي كوچولوي من !!! ديگه بزرگ شدن.... سعيد توي يه كافي نت مشغول به كار شده و ديگه كامپيوتر بازي شده براي خودش.... آقا وحيد هم همچنان با همان شرارت هميشگي پدر جد مشكلات زندگي رو درآورده و اين مشكلات بدبخت نمي دونن از دست اين به كجا پناه ببرن.... دو سه روز پيش آدرس وبلاگم رو به سعيد دادم... آخه اين وبلاگ رو فقط تعداد معدودي ازش خبر دارن... فكر نمي كردم سعيد هنوز بتونه مطالبي رو كه من اينجا مي نويسم هضم كنه... هر چند يه سريش خاطره و اينجور حرفهاست اما يه جاهايي هم يه چيزهايي از اين قانون مانون ها مي نويسم... امروز كه اومدم كنار كامپيوتر ديدم سعيد اومده و توي همه پستهاي من كامنت گذاشته و اسمش رو هم نوشته اربابم سعيد!!!.... وقتي نوشته هاش رو مي خوندم هم مي خنديدم و هم گريه مي كردم.... سعيد كوچولوي من واقعا بزرگ شده.... خيلي بلند تر از اونچيزي كه فكرش رو مي كردم فكر مي كنه.... نمي دونم شايد خودش هم ندونه.... اما از اونهاييه كه بلدن چه جوري فكر كنن ... چيزي كه فكر نمي كنم من يادش داده باشم.... همون مشكلات دوران كودكي و نوجوانيش يادش داده... همون و همين روزهاي سختي رو كه پشت سر گذاشته و الان داره طي مي كنه يادش داده ....

 

سعيد جان.... يعني ارباب سعيد.... هر چند اون روزهاي شاد گذشته ديگه بر نمي گرده اما خوشحالم كه بزرگ شدي.... خوشحالم كه ياد گرفتي چه طوري فكر كني.... و مي دونم كه تو اين رو بهتر از من ياد گرفتي... من سر كلاس درس و جلسه شركت و اين كوفت و زهره مارها و با سر و كله زدن با اساتيد و دكتر و مهندسها و مديرها سعي كردم فكر كردن رو ياد بگيرم... اما تو ... از مادر زندگي اون رو ياد گرفتي.... چيزي كه من مي تونم براي هميشه حسرتش رو بخورم....

 

ارباب كوچولوي من كه ديگه بزرگ شدي.... تو ديگه ياد گرفتي راهت رو پيدا كني... و حالا مي توني راه رو هم براي خيليهاي ديگه باز كني... اونهايي كه هيچ وقت مثل تو زندگي نكردن... هيچ وقت مثل تو طعم يادگرفتن رو نچشيدن.... تو ياد گرفتي چطوري زندگي كني.... حالا مي توني به اون خيليهايي كه بلد نيستن ياد بدي....

 

ارباب سعيد... آره تو راست مي گي... اگه يه بازي رو باختي مي توني دوباره شهريور بياي تا برنده بشي.... اگه بازم باختي مي توني بازهم به بازي ادامه بدي... اونقدر ادامه بدي تا اينكه بالاخره برنده بشي... اينه فرق من و تو.... من سر كلاس طراحي ياد گرفتم با قانون مرفي زندگي كنم و تو از مادر طبيعت ياد گرفتي كه هيچ وقت نا اميد نشي.... مي دوني درسته كه در بهشت يخ زده بازي برد – برد معنا نداره اما اين به اين معنا نيست كه بازي برد – باخت هميشه چيزه بديه.... به قول سان (قانون 106 سان) فرصتها در زندگي مثل جاي پارك تو خيابون ولي عصر مي مونن... اگه به سرعت تصميم نگيري از دست مي رن... براي همين هم مهم نيست چقدر به محلي كه مي خواي بري نزديك باشن... مهم اينه كه خيلي دور نباشن.... مي توني يه جايي پارك كني و بقيش رو پياده بري... يه بازي رو باختي اما يه بازي بزرگتر رو برنده شدي.... براي همين هم خيلي نگران اونهايي كه جاي تو پارك كردن نباش... ممكنه اجازه ندن تو نزديك به هدفت پارك كني اما مهم اينه كه تو بلدي چه جوري از هدف دور نباشي...

 

راستي سلامت رو هم حتما به كاتيا مي رسونم!... اگه تو اين تعطيلات سال نو شوهر نكرده باشه!!!

+ نوشته شده در 17:6 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
قانون 10 بهشت یخ زده

قانون ۱۰ بهشت یخ زده: بازی برد - برد در زندگی واقعی هرگز وجود ندارد .... هر بازی تنها یک برنده واقعی دارد

کاربرد عملی: اگر می خواهید یک رابطه مستحکم داشته باشید باید یک بازی باخت - باخت را تجربه کنید ... فقط مهم این است که بدانید در مقابل آنچه که بدست می آورید چه چیزی را خواهید باخت

 

+ نوشته شده در 15:40 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
FH vs FS
I had a meeting with FS..... a big challenge .... the results of that :

1- I have a great mind.... it's very more powerful than I think
2- I know that I have a great desire to become the KING OF ALL THE WORLD .... It comes from the condition of my life in the child time.... from that time I have trained to become a leader or a king (even a bad one) 
3-سانسور شده
4- I enjoy to play with VIRUSES .... I prefer to be a useful virus... is it possible?
5- GOD created the human and human created "TOJIH"... who is the better creator?...GOD or human?
6- I hate everyone who always wants to be a winner... because.. I always want to be a winner!
7- you can write your letter in your world but remember that the others will read it in their world.... 
8- you can joint East and West of the world by fiber but you can not joint two power with that.... in this case you must use wireless technique..... you must transfer energy by a wireless method as well as love
9- win-win game doesn't exist in the real life.... each game has only one winner
10- if you want to have a strong team you must play in a loose-loose game.... each side must be a looser..... 
11- two things are infinite.... the universe and the human stupidity... but I'm not sure about the former
+ نوشته شده در 16:50 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه یازدهم دی 1386
butterfly effect
 
For want of a nail, the shoe was lost
 
For want of a shoe, the horse was lost
 
For want of a horse, the rider was lost
 
For want of a rider, the battle was lost
 
For want of a battle, the kingdom was lost
+ نوشته شده در 21:47 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
فراکتال

 

....Clouds are not spheres

           ...... mountains are not cones               

                                    ...... coastlines are not circles                                  

.......and bark is not smooth                                                      

 .nor does lightning travel in a straight line                                                                 

                                                                                

HERE...... the world has been based on Fractal Theory
                                                                                

+ نوشته شده در 14:27 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و سوم آذر 1386
قوانین طلائی
۱- اگر بتوانید یک سطل آشغال را درست طراحی کنید یک شاتل را هم می توانید (قانون طلائی تصمیم گیری)

۲- اگر تمام اعضای یک مجموعه درست کار کنند هیچ لزومی ندارد که کل مجموعه درست کار کند (قانون طلائی مدیریت)

۳- تعمیم اول: اگر بتوانید یک مجموعه ۷ نفره را درست اداره کنید یک کشور ۷۰ میلیونی را هم می توانید

۴- تعمیم دوم: اگر تمام مجموعه های ۷ نفره یک کشور ۷۰ میلیونی درست کار کنند هیچ لزومی ندارد که کل کشور درست کار کند.

۵- نتیجه گیری: وقتی یک کشور ۷۰ میلیونی درست کار نمی کند هیچ لزومی ندارد در یک مجموعه ۷ نفره درست کار کنید!! (قانون طلائی بهشت یخ زده)

+ نوشته شده در 10:9 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
یه نامه نصفه کاره...

 

Well ...I am not sure about you ...but it's been a long time that I have lived alone. I never felt it was fearful !!! My loneliness made me such that I really never wanted anything for real. In this dark loneliness I even lost my hands so I really dont know what to do when even someone wants to take my hand to get me out of this loneliness!!!

 

من وقتي كلاس اول بودم يه روز ديكتم رو ننوشته بودم... با خودم فكر كردم و گفتم يكي از ديكته هاي قبلي رو ميارم و دستم رو ميذارم روي امضاي خانوم معلم پايين صفحه و نشونش مي دم.... اما وقتي خانوم معلم بهم گفت دستت رو بردار ببينم تازه فهميدم بين دنياي واقعي و دنياي كودكانه من خيلي تفاوتها وجود داره.... شايد امروز كسي به شما نگه دستت رو بردار ببينم اما مطمئن باشيد هنوز هم دنياي واقعي با اون دنيايي كه شما در ذهن خودتون مي سازيد خيلي فرق داره.... اگرچه به شما نمي گن دستت رو بردار اما اين به اون معنا  نيست كه نمي دونن اون زير امضاي خانوم معلم مخفي شده.....

 

راستي میدونید وقتهایی که رئیس زودتر از بقیه از نمازخونه میاد بیرون و وقتی داره کفشش رو می پوشه کفشهای بقیه رو هم جفت می کنه.... من چون فكر می کنم ارزش علم به اینه که تو رو بی نیاز کنه و اونی عالم تره که بی نیازتره.... مطمئن مي شم درست فهميده بودم كه در اون دانشگاه لعنتي چيزي به اسم علم وجود نداشت.....

+ نوشته شده در 23:41 توسط بهشت یخ زده.
شنبه دهم آذر 1386
قانون کیفیت بهشت یخ زده

همیشه فکر می کردم چرا کارخونه انسان سازی خدا بخش کنترل کیفیت نداره؟.... هر محصولی رو که بخش کیو سی به راحتی از خط تولید رد می کنه خدا بدون توجه به اون وارد بازار می کنه.... (شبیه ایران خودرو خودمون....).... میگید نه به انسانهای اطرافتون نگاه کنید.... فکر می کنید اگه کارخونه انسان سازی خدا بخش کنترل کیفیت داشت الان چند تاشون وجود داشتن؟....

اولش به این جواب رسیده بودم که اگه بخش خدا می خواست برای کارخونش بخش کنترل کیفیت بذاره احتمالا کل تولیداتش در تمام دوران خلقت به اندازه انگشتای دست می شد.... حالا اونقدر کم هم نه ولی خوب خیلی خیلی خیلی کمتر از این چیزی که هست....

خیلی جواب خوبی نیست... خوب کم میشه که بشه.... مگه چیزی از خدا کم میشه؟....

حالا یه جواب بهتر پیدا کردم.... وقتی همین محصولات از نظر کیفی رد شده خدا هم کلی خریدار پیدا می کنن... خیلی وقتها بیشتر از باکیفیتها.... و مشتریها خیلی هم راضی هستن و کلی خوشحال.... چرا باید از ورودشون به بازار جلوگیری کرد؟....

قانون ۸ بهشت یخ زده: بی کیفیت بودن اوج هنره.... اگه بتونی برای خودت مشتری پیدا کنی....

کاربرد عملی: همیشه به نیمه خالی لیوان نگاه کن...

+ نوشته شده در 22:58 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه چهارم آذر 1386
آنتون و جزوه من

از آنجایی که بنده حقیر از قشر دانشجویان (و البته در گذشته دانش آموزان) خرخون محسوب می شدم (به غیر از اون مدت کوتاهی که در شریف اعتصاب کرده بودم!!) و همچنین از وقتی اینجا اومدم سر کلاسهایی که اساتید گردن کلفت تشریف میارن کمی ندید پدید هم شدم همیشه صندلی اول کلاس رو انتخاب می کنم.... من اول فکر می کردم قانون پر شدن صندلیها از آخر کلاس فقط متعلق به دانشگاه صنعتی شریف میشه اما ظاهرا این یه قانون بین المللی و فقط کسانی به صندلی اول کلاس میان که یا خیلی خرخون و ندید پدید و ... باشن یا اینکه از بخت بدشون دیر برسن و همه صندلیهای آخری پر شده باشه و مجبور بشن بیان و اون جلو در جوار حضرت استاد ساعتی رو سر کنن....

در گروه ما توی دانشکده سه خرخون و دو نیمه خرخون وجود داره.... اون سه خرخون عبارتند از برادر خرخون میشا.... خواهر خرخونه کاتیا و بنده حقیر.... اون دو نیمه خرخون هم برادر زحمت کش دانشکده آنتون و برادر بامرام والنتین هستند.... ناگفته نماند کاتیا و والنتین از زحمت کشان دفتر طراحی توپولف هم هستند....

میشا بچه باسوادی ... خداییش زیادی هم باسواده ولی خوب خیلی دودره.... این دودره بازیاش منو یاد حسن میندازه توی دانشکده (به خصوص توی پروژه طراحی هواپیما که من سرگروه بودم این دودره بازی خیلی داستان درست کرد.... فکر کنم مریم و سمیرا حالا حالا ها اون ماجراها رو فراموش نکنن!!! هر چند پدر من دراومد تا به عنوان سرگروه دعواها رو حل و فصل کنم)... خوب این یعنی اینکه میشا معمولا در کلاسها حضور نداره... هر چند از شانس من خیلی اتفاقی در جلسه ای که قرار بود من سر کلاس سرتیفیکیت سمینار بدم اومد سر کلاس و وقتی کار و بار من خیلی گرفت یه کمی بهش بر خورد... (هر چند از اینکه حالش گرفته شد من توی دلم قند آب شد!!!)... پس میمونه من و کاتیا... جناح راست کلاس ماله منه و چپش ماله کاتیا!!!.... البته اشتباه نشه اینجا دخترها و پسر ها در ردیفهای جدا گانه نمیشینن فقط قانون دو خرخون در ردیفی نگنجند باعث ایجاد این فاصله شده.... نتیجه این که سرتون رو درد ندم این برادر زحمت کش دانشکده که وظیفه تبدیل لکچرهای درسی استاد بزرگوار رولین رو به نسخه الکترونیکی بر عهده داره معمولا کنار دست من میشینه....

آنتون بچه خوبیه.... یه کمی تو خودشه .... مثل بیشتر روسهای دیگه.... توی این چند نفر والنتین از بقیه خیلی صمیمی تره ...( به قول خشایار مستوفی به من میگه سلام آقا!!!!) آنتون هم بچه بامعرفت و زحمت کشیه.... کاتیا هم بر خلاف انتظار من اصلا جبهه گیری مخالفی که خرخونا در شریف با هم داشتن نداره... حتی یه بار سر کلاس مارکتینگ که من اون اشکالی که در پروژه پیش اومده بود رو رفع کردم کلی من رو زد توی سر استاد!!!!! چون استاد یه هفته بعد از اینکه من مشکل رو حل کردم تازه حوصلش اومده بود که بره و ببینه کجای کار اشتباه بوده..... باید بگم اصلا انتظارش رو نداشتم وسط کلاس بر گرده و اونجوری استاد رو ضایع کنه!!! از اون دختر پر رو هاست!!!!.... بگذریم فقط من احساس می کنم میشا یه کمی حالش گرفته می شه یه وقتهایی....

حالا داستانی که میخوام بگم اصلا یه چیزه دیگست اینا همه مقدمات بود.... بنده حقیر از آنجایی که زبان مادریمان کمی با زبان مادری این دیار متفاوت است و از آنجا که ما چند صباحی بیشتر نیست به این دیار آمده ایم (یک سال و دو ماه) و از آنجایی که وقتی ما به این دیار آمدیم هر را از بر در زبان روسی تشخیص نمی دادیم و دیگه بقیش رو خودتون بخونید... الان بعد از یک سال و دو ماه نمی رسم با همون سرعتی که استاد سرکلاس حرف میزنه من به روسی جزوه بنویسم (البته ناگفته نماند تقریبا تمام اساتیدی که من تاحالا باهاشون درس داشتم از پیشرفت زبان روسی من شگفت زده میشن... میگن نسبت به مدت زمانی که اینجا هستی خیلی خوب روسی حرف میزنی.... اینو گفتم که نگین این هیچی حالیش نمیشه سر کلاسا).... بنابراین من سر کلاس کل حرفها رو ضبط می کنم و میام خونه و هر چیزی رو که جا افتاده وقت نوشتن سر کلاس دوباره می نویسم... نتیجه اینکه جزوه ای که سر کلاس می نویسم خیلی چیزه.... یعنی اینکه از هر جمله استاد که مثلا شامل ۷-۸ کلمه میشه یه سه چهار تاییش رو جا میندازم... البته این فکر که حالا که ضبط شده بعدا دوباره گوش میدم مزید بر علت میشه و کمی ناحیه تنبلی به جوش و خروش در میاد که بابا حالا خیلی سر کلاس به خودت فشار نیار.... تو خونه سر فرصت همش رو می نویسی.... هر چند الان چهار هفتست که لکچرهای سرتیفیکیت رو ننوشتم ... حالا کی می خوام بنویسم خدا میدونه.....

این روش بسیار روش خوبیه.... از مزایای اون میشه به داشتن یه آرشیو کامل صوتی از لکچرهای اساتید محترم اشاره کرد که آخر ترم برادران و خواهران دودره باز رو برای گرفتنشون به خدمت بنده حقیر می کشونه.... هر چند رولین می گفت بابت لکچرها ازشون پول بگیر!!! ولی به جون خودمون من تاحال از این کاسبی ها نکردم... همینجوری در راه خدا دادم رفته.... اما همیشه من نگران یه مشکلی بودم که در این روش ممکنه پیش بیاد که خوب.... این هفته پیش اومد....

سر کلاس بهره برداری وسایل پرنده مثل همیشه ام پی تری پلیر من روی میز بود و داشت صحبتهای جناب استاد یفرموف رو ضبط می کرد و من هم که همه حواسم به جلسه ای بود که بعد از کلاس داشتم بدتر از همیشه جزوه می نوشتم... این بار از هر جمله تقریبا ۷۰ درصدش رو به آینده موکول می کردم... همه چیز خوب پیش می رفت جز اینکه برادر زحمت کش آنتون با یه تاخیر ۱۵دقیقه ای وارد کلاس شد و صاف اومد سر جای همیشگیش یعنی در جوار بنده حقیر نشست... و اول از همه یه نگاهی به کاغذ من انداخت و پرسید تا حالا چقدر درس داده.... خوب چون فقط بحث کمی بود من یه صفحه ای رو که سیاه کرده بودم بهش نشون دادم و گفتم اینقدر!!... و اون هم یه صفحه از دفترش رو خالی گذاشت و از صفحه دوم شروع کرد به نوشتن....

وقت استراحت بین کلاس شده و حالا آنتن از من میخواد که جزوم رو بهش بدم تا اون یه صفحه ای رو که نبوده بنویسه!!!... عجب بدبختی حالا چه گلی بگیرم؟!؟!؟!.... بهش نشون می دم و میگم ببین من بدخط نوشتم خیلی خوب نیست... و آنتون با متانت همیشگیش دفتر من رو جلو میکشه و میگه نیچیو نیت استراشنا!!! این جمله رو اگه کلمه به کلمه معنی کنیم یعنی هیچ چیز وحشتناکی وجود نداره... ولی معنی که اینجا میده یعنی اینکه مهم نیست... عیبی نداره...  و توی این مایه ها.... عجب گیری کردیم ... بابا چی چی رو عیبی نداره.... این جمله هاش نه فعل داره نه فاعل داره .... نه خیلی چیزهای دیگه که باید داشته باشه... از هر جمله فقط دو تا کلمش هست .... بعد باید بهش توضیح بدم....

ببین برادر زحمت کش دانشکده که لکچرهای استاد رولین رو به نسخه الکترونیکی تبدیل می کنی من نمی رسم با این سرعت که این استاد میگه بنویسم .... بابا این زبون شما خیلی سخته.... من هر چیش رو که برسم اینجا می نویسم و بقیش رو می برم خونه دوباره گوش می دم و کاملش می کنم.... بنا براین "بودت استراشنا!!!" یعنی اینکه وحشتناک خواهد بود که بخوای از روش بنویسی.... هر چند برادر آنتون از رو می ره ولی با کلی بدبختی دفتر رو از دستش خارج کردم.... البته بهش قول دادم که دفه بعد که جزوه رو کامل کردم بهش بدم تا اون صفحه رو بنویسه....

اما مشکل به اینجا ختم نمیشه... این استاد یفرموف چون در جوانی تست پایلوت هم بوده با وجود اینکه سن و سالش دیگه از حد تست پایلوتی گذشته ولی هنوز هم تند و تیزه.... این روسها هم جا می مونن... و بدبختی اینه که هی میخواد از روی دست من نگاه کنه و بنویسه... بابا عجب گیری کردیم!!!! یکی بیاد من رو از دست این دیونه نجات بده.... منم که نمی خوام ضایع بشم یه جوری دستام رو روی میز گذاشتم که عمرا نتونه روی کاغذهای منو ببینه.... و اون بدبخت هم هی داره تلاش میکنه... هی وول میخوره که یه جوری خودشو بیاره نزدیک تر شاید یه خیری از اون دفتر نصیبش بشه....

بالاخره دستهای من خسته می شه و من اونا رو از روی میز ور میدارم.... برادر آنتون آروم آروم میاد جلو و به شکل خنده داری زول میزنه به دفتر من و بلافاصله بر می گرده روی دفتر خودش و شروع می کنه به نوشتن.... حالا ننویس و کی بنویس....عجب!!!! یعنی یه نگاه سه چهار ثانیه ای به جزوه ای که هم از نظر دست خط و هم از نظر جا انداختن کلمات خود من رو به گریه میندازه اینهمه به این برادر زحمت کش فایده می رسونه.... خوب شاید اینها اجر خدمت به دانشجویانه که خدا بهش داده و از اون جزوه مزخرف هم می تونه استفاده کنه...

این دفه میخوام بهش پیشنهاد بدم که آخر ترم جزوه هامون رو با هم عوض کنیم....

 

+ نوشته شده در 20:29 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
سوپ و کباب گوسفند

یک صبح برفی پاییزی ساعت ۷:۳۰ که از خواب پاشی بین ۳۰ تا ۹۰ دقیقه تا طلوع آفتاب وقت داری!!! البته برفی که توی خیابون و روی درختها جمع شده نور زیبایی رو از پنجره توی اتاق می تابونه ولی بازهم احتیاج داری تا چراغ رو روشن کنی.... یه کمی تلو تلو خوردم و خودم رو به کلید چراغ رسوندم... یک لحظه چراغ روشن شد و بلافاصله خاموش.... لعنتی.... این یعنی اینکه یک عدد لامپ به مرخصی دائمی تشریف بردند.... اصلا شروع خوبی برای یک صبح برفی پاییزی نیست....

چند روز پیش یه ایمیلی از وندا گرفتم که یه کاریکاتور بود با یه نوشته .... نوشته این بود: اگه یه وقت دیدی همه چیز خراب شده.... یادت باشه از اون بدتر هم ممکنه بشه!!!....

کلید چراغ آشپزخونه رو که میزنی می فهمی بله... اوضاع به نظر بدتر می رسه.... کلا هیچکدوم از چراغها دیگه روشن نمی شه.... به نظر نمی رسه مرخصی بقیه دائمی باشه.... اولین فکری که به نظرت می رسه اینه که برق رفته... ولی وقتی کتری برقی رو روشن می کنی که یه چایی درست کنی می فهمی پریزها برق دارن .... تا اون موقع نمی دونستی که اینجا برق چراغها و برق پریزها از هم جداست... خوب آدم هر روز چیزهای جدید یاد می گیره.... ظاهرا فیوز مربوط به چراغها پریده.... وقت چندانی نداری سریع جمع و جور می کنی و می ری دانشگاه .... شب وقتی برگشتی وقت هست که بری و فیوز رو دستکاری کنی....

بعد از یک روز برفی پاییزی ساعت ۸ شب به خونه می رسی.... از آسانسور که بیرون میای بلافاصله می ری سراغ فیوزها.... ولی هر کاری می کنی در جعبه باز نمی شه.... اینا معمولا قفل دارن ولی بازکردنه قفلهاشون نیازی به کلید نداره!!!... با دست هم که بچرخونی باز می شه... یا حداکثر یه چاقو یا یه کلید دیگه کارش رو تموم می کنه.... ولی این لعنتی با هیچی باز نمی شه.... همچنان اوضاع در حال بدتر شدنه.....

به مسئول ساختمون باید زنگ زد... معلوم نیست چرا در این لعنتی رو قفل کردن.... یه خانوم مسن میگه که البته حالا ما میایم و فیوز رو وصل می کنیم ولی فردا حتما باید متخصص برق بیاد و برق خونه رو بررسی بکنه... شاید یه مشکلی چیزی وجود داره .... بعد از چند دقیقه پرسه زدن توی راهرو در آسانسور باز می شه و اون خانوم مسن با یه دسته کید وارد می شه... و می ره سراغ جعبه فیوزها... اما ظاهرا هیچ کدوم از کلیدهای اون هم نمی تونه در جعبه رو باز کنه.... چاره ای نیست باید نیروی کمکی خبر کرد.... یه خانوم مسن دیگه با یه دسته کلید دیگه میاد... ولی ظاهرا اوضاع همچنان در حال بدتر شدنه.... خانومها از من درخواست یه چاقو می کنن!! نمی شه بگی قبلا این راه رو امتحان کردی بنابراین اجازه می دی اونها هم یه بار دیگه امتحانش کنن... ولی فایده ای نداره.... تنها کاری که ازشون بر میاد معذرت خواهیه و اینکه باید صبر کنی تا فردا ساعت ۹ صبح مستر برق بیاد...

چه جوری می شه توی تاریکی یه شب رو به صبح رسوند... خیلی کار سختی نیست.... می ری و از آرش یه لامپ و یه سرپیچ می گیری و می زنی به سه راهی و میاریش وسط اتاق و بعد هم سه راهی رو می زنی به پریز.... خوب بدک نیست.... می شه یکی دو ساعتی باهاش سر کرد تا وقت خواب برسه....

۸:۳۰ صبح روز بعد سریع از خواب بیدار می شی .... ۹:۱۵ دقیقه مستر برق میاد.... سلام می کنه و می پرسه چی شده... هیچی یه لامپ سوخته و ظاهرا فیوز چراغها هم پریده.... میگه یه چند دقیقه صبر کن باید بره یه سری مدارک رو بیاره که قبل از کار اونها رو امضا کنی.... مگه میخواد چی کار کنه؟... نکنه کل سیم کشی رو بخواد عوض کنه؟... وااااااااای... اصلا حال و حوصله این جور کارها رو ندارم....

نیم ساعت بعد آقای مستر برق با کلی کاغذ بر می گرده و ده جا رو علامت میزنه که باید امضا کنی.... و بعد میگه ۲۰۰ روبل هم هزینش میشه!!!... چطور ممکنه؟.... ۲۰۰ روبل برای کل سیم کشی ساختمون؟؟... ۲۰۰ روبل که فقط پوله یه نهار توی بارباکیو می شه... یه سوپ مرغ یا لوبیا به همراه کباب گوسفند.... خیلی خوشمزه می شه.... ولی به نظر می رسه برای عوض کردن سیم کشی ساختمون پول کمیه....

آقای مستر ازت می خواد که یه صندلی بیاری... احتمالا می خواد از جعبه تقسیم بالای در شروع کنه.... صندلی رو میذاره درست زیر لامپی که سوخته و ازت می خواد بری روش و لامپ رو عوض کنی!!!!!.... لامپ رو عوض می کنی و آقای مستر کلید رو میزنه ... ولی لامپ روشن نمی شه... دوباره می زنه... این کار رو چند بار تکرار می کنه.... و خسته هم نمیشه... تا جایی که تو بهش می گی مشکل از لامپ نیست مشکل از فیوز پریده... آقای مستر تازه دوزاریش افتاده و میگه یه لحظه صبر کن... می ره بیرون کلید میندازه و در جعبه رو باز می کنه و فیوز رو می زنه... بر می گرده تو و کلید رو می زنه... وای خدای من یه لحظه باشکوهی... چراغ روشن میشه!!!!.... آقای مستر که از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجه ... کاغذی رو که مربوط به منه به من میده و کاغذ مربوط به خودش و دو تا صد روبلی که من گذاشتم روش رو بر می داره و خداحافظی می کنه و میره!!!!....

الان احساس می کنی که این بار سوپ و کباب خیلی بهت نچسبیده.....

 

+ نوشته شده در 15:16 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
What do you fear

 

What do you fear?

 

A cage….. to stay behind bars until use and old age accept them….. and

all chance of valor has gone beyond recall or desire…

 

 

 

Чего ты боишься?

 

Кладки….. сидеть за решеткой пока привычки старосты не заставить смирился….. и остатки доблести не покинут тебя безвозвратно…..

 

+ نوشته شده در 22:24 توسط بهشت یخ زده.