
فکر کنم قبلا گفته بودم که هیچ وقت از بچه بودن خوشم نمیومد... اصلا دوران خوبی نیست... هر چند که من همیشه دوران بچگی خوبی داشتم...نه مشکلی نه سختی نه هیچی.... کمی تا قسمتی هم لوس بودم نه اینکه بچه بدی باشم ولی خوب معمولا هر چیزی که می خواستم تقریبا برام فراهم بود... اما بچه بودن اصلا احساس خوبی نیست... همین که توی تصمیم گیری ها نمی تونی نظر بدی یا اینکه خیلی وقتها برای خودت هم نمی تونی تصمیم بگیری... اینکه خیلی جاها توی دست و پای بزرگترها هستی و معمولا خواسته های تو برای بقیه یه دردسر محسوب میشه... اینکه بچه بازیهات خیلی وقتها اعصاب بقیه رو خورد می کنه و تو اصلا نمی فهمی که مشکل کار از کجاست... همه و همه باعث این شده که من از اینکه دوران کودکیم گذشته اصلا ناراحت نیستم و هیچ وقت هم دلم نمی خواد به اون دوران برگردم... کلا الان احساس می کنم تقریبا بهترین دوران زندگیم تا اینجا همین حالاست... شاید در آینده بهتر بشه اما مطمئنم الان از همه گذشتم بهتره... ولی خوب همیشه یه وقتهایی هست که....
باز هم کار و پروژه و خیلی چیزهای دیگه دست به دست هم داد تا یه هفت هشت روزی بیام ایران... و مثل همیشه که میام ایران هر روز از صبح تا آخر شب از این جلسه به اون جلسه .... غیر از سان که چه در وقت جنگ و چه در وقت صلح حتما بهش سر می زنم دیگه نرسیدم با بقیه بر و بچ قدیمی دیداری داشته باشم... فقط یکی دوتاشون رو به طور اتفاقی همون روز که پیش سان رفته بودم دیدم.... این شبهای آخری تلفنی با بعضی ها صحبت کردم.. گفتم تا اینجا اومدم بالاخره یه حال و احوالی کرده باشم...
امشب این تماس آخری خیلی حالم رو عوض کرد... حس حرکت یا پیشرفت و هر کوفت و زهره مار دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت توی آدم همیشه هی سیخونک میزنه که برو جلو... اما یه حسهایی هم هست که یه وقتهایی میگه صبر کن ... حداقل یه لحظه... برگرد عقب رو نگاه کن... حداقل یک نگاه کوتاه....
آدمهایی رو که يه روز باهاشون خداحافظي كردي و رفتي اون روزي كه فقط جلو رو ميديدي... افقهاي پيش رو.... شايد فكر نمي كردي كه شما بچه هاي اون روزها ديگه اونقدرها هم بچه نمي مونيد.... و شايد فكر نمي كردي كه يه وقت اينقدر دلت براي بازيهاي دوران نه چندان بچگيت تنگ بشه... مي دوني .... يه وقتي به خودت مياي كه مي بيني همه چيز خيلي عوض شده... همه چيز و شايد همه كس.... ديگه مسيرهايي كه يه زمان همشون به يه جا ختم مي شدن براي هر كدومتون به يه نقطه متفاوت كشيده شده... آره خوب اين يه قانون.. همون قانون ششم بهشت يخ زده... اما شايد دوست نداري كه باورش كني....
حداقل اينكه از يه چيز مطمئني... اون خاطرات هيچ وقت فراموشت نمي شه... و از يه چيز مطمئن تر... اون روزها ديگه هيچ وقت بر نمي گرده....
تذکره الاولیاء اندر احوالات شیخنا و مولانا بوریس پاولویچ بلاگلازوف
آن آفتاب دانش آن معتکف کتابخانه آن پیر دفتر طراحی آن در ظلمت نور علم آن شاه ریاضی آن قطب مدلسازی قدس اله روحه بوریس بن پاول بلاگلازوف....
از جمله مشایخ بود و به جمله علوم تسلط داشت و زبانی داشت گویای حقایق و پیر دیر توپولف بود و جمله مشایخ بسیار دیده بود و در خدمت فینیکوف تلمذ کرده بود و در کنار توپولف به جهد تلاش نموده بود.... از هر علمی بهره ای برده بود از دینامیک پرواز گرفته تا مکانیک سیالات اندوخته داشت و در ریاضی جهد فراوان نموده بود و در مکانیک سیالات به شیخوخیت رسیده بود... در مدلسازی ریاضی کراماتی فراوان داشت که گوشه ای از آن بر اهل حقیقت آشکار می نمود....
چون به دنیا آمدی ستونهای توپولف و سوخوی به لرزه در آمدی و ده طراح صاحب نظر در دم خاموش گردیدی....
هر گاه مریدی جویای نام به حضورش رسیدی و درخواست کردی که دری از حقایق به رویش بگشاید سئوالی نمودی از انتگرال و مشتق که مرید تا به آخر عمر در حل آن جهد نمودی و به جواب نرسیدی... و چندین و چند مرید بدین سلوک هلاک گشتی.....
از کرامات وی آورده اند که روزی در دیر توپولف به کار نشسته بودی که حریفی در حجره ای مجاور هندسه سطح هواپیما به کلام ریاضی مدل می کردی ... چون به اینجا رسید که تمام سطح نتوان به یک معادله مدل نمود و ما را باید که از معادلاتی چند استفاده کرد ... گویند که شیخ فریاد برآورد و جامه بر تن بدرید و از هوش برفت... چون به هوش آمد جمله مریدان را گفت که ما عمری را در جهل بسر می بردیم که باید تمام سطح به یک معادله مدل کنی نه تنها سطح که مشتق اول که نه تنها مشتق اول که مشتق دوم به پیوستگی رسیده باشد.... جمله مریدان گفتند که شیخ جفنگ گفتندی که ما را نتوان به چنین عظیم دست یافت... لیک شیخ جمله کتب جمع بکردی و بسوزاندی و از نو تئوری پایه نهادی و بر آن تئوری فانکشن الاستیک نام نهادی و جمله سطوح به یک معادله پیوسته مدل کردی که عالم و آدم در عجب بماندی ....
و علما دانند که از تئوری خویش در چه اموری استفاده نمودی ... از طراحی هواپیما گرفته تا طراحی مدارات فضایی که از بعد سقوط سلسله لنینیان و به تخت نشستن شاه بوریس تمامی تحقیقاتش جمع نمودی و پشیذی پول ندادی و گفتندی که این ساعت چنین علومی دیگر به کار ما نیاید که ما را راه جدیدی باید در پیش گرفت و شیخ به گوشه ای نشستی و دست از کار کشیدی.... که جمله ابناء بشر در جهلند....
و آورده اند که در جلسات امتحان چنان یک به یک تلامیذ را به پرسش گرفتی که کسی سالم جان به در نبرد.... و در تمامی دانشگاه معروف است که امتحان مکانیک سیالات وی در ساعت ۹صبح شروع شدی و تا ۵ عصر ادامه داشتی که کس را تاب پاسخ دادن به سئوالات نبودی....
به عمر خویش تلامیذ فراوان دیده بودی از هر قومی و ملتی... و گفتند که در اواخر عمر جوانی از پشت کوه سر بر آورد و به جمع مریدان وی پیوست و چندان گیر بداد و سئوال و جواب نمود که شیخ سر به بیابان گذاشت و دیگر کس وی را ندید که ندید....
سوت پایان بازی هر قدر هم که دیر بالاخره زده می شه و من از احمقهایی که بعد از سوت پایان همچنان امیدوارانه توی زمین می دوند حالم به هم می خوره... در حقیقت من ناامیدهای از پایان بازی شکست خورده رو به الکی امیدوارها ترجیح می دم....