تبليغاتX
بهشت یخ زده
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
احمق ترینها
کدامیک احمق ترند:

پدری که کمتر از مرد همسایه به پسرش توجه می کند یا

پسری که مرد همسایه ای را که به او بیشتر توجه می کند به پدرش ترجیح می دهد.

 

+ نوشته شده در 21:48 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
پروفسور ویکتور ایوانویچ رولین

هم خسته بودم.... هم ناراحت و کلی کار و بار که روی سرم ریخته بود.... رفته بودم دانشکده که والخنسکی رو ببینم تا پروژه ای رو که انجام داده بودم بهش نشون بدم که یه دفه از انتهای راهرو دیدم پروفسور رولین داره میاد... تقریبا میشه گفت مهمترین استاد دانشکده محسوب می شه... طراح آیرودینامیک توپولف ۱۶۰ (بمب افکن سوپر سانیک روسها رقیب بی -۱ آمریکایی) بوده و کلی سابقه توی توپولف داره .... منم ترم قبل باهاش دو تا درس مارکتینگ و طراحی آیرودینامیکی رو داشتم و البته خیلی وقت بود ندیده بودمش... بهش سلام کردم ... یه لبخند زد و جواب من رو داد و رفت توی اتاقش... از صحبتهای پشت تلفنش معلوم بود که یکی از دانشجو هاش سر کارش گذاشته و اون می گفت من که بهت گفتم سه شنبه ساعت سه وقت برای مشاوره دارم و ظاهرا اون می گفت که فکر کرده استاد چهارشنبه رو گفته... یه کمی باهاش کلنجار رفت و گفت از هفته بعد فقط سه شنبه ها ساعت سه.. و بعد گوشی رو گذاشت... و یه کمی ناراحت از اینکه سر کار رفته از اتاق اومد بیرون که بره .... از کنار من رد شد ... بعد مکث کرد و برگشت... هی علی ... چرا اینقدر ناراحتی؟... چیزی شده؟... و بعد با من اومد توی کلاس خالی که من کنار درش وایساده بودم که شاید بخوام حرفی بزنم... اینقدر تعجب کرده بودم که زبونم بند اومد ... فقط تونستم یه کمی چرت و پرت راجبه پروژم و اینجور حرفها بهش بزنم که هیچ ربطی هم بهم نداشت.... پروفسور با همون لباس همیشگی که یه ترم تمام تنش کرده بود و اون کلاه قدیمی یه لبخندی زد و گفت خوب همین که همه چیز داره پیش میره یعنی اینکه خوبه.... و بعد رفت و من رو مات و مبهوت رها کرد....

نمی دونم شاید کسی فکر کنه خوب مگه چیه... یه حال و احوال پرسیده ولی اگه اولا بفهمید پروفسور رولین یعنی چی و بعد اینکه مثل من وقتی توی سر و کله زدن با سان بالاخره بهش قبولونده باشید که اشتباه کرده و فقط می خواسته تو رو ناراحت کنه و بعد اون هم بگه خوب معلومه ... من کلی اینجا ناراحتی کشیدم و نمی تونم ببینم که شما ناراحتی نداشته باشید!! من اگه یه پام شکسته باشه تا یه پا از هر کدوم شما نشکنم آروم نمی شینم!!!... احتمالا مثل من بعد از ساعتها هنوز محو حرکت پروفسور ویکتور ایوانویچ رولین خواهید بود...

+ نوشته شده در 22:18 توسط بهشت یخ زده.
جمعه هفدهم اسفند 1386
اسمها و خطها

یه دفترچه بر می داری و شروع می کنی به نوشتن… کی چی داره …. کی چی میخواد…. و همینجوری کلی اسم توش پر می کنی و بعد شروع می کنی به خط کشیدن و اونها رو به هم وصل می کنی…. این به اون… اون به این … این به اون… اون به این… حالا کلی اسم داری و کلی خط و احتمالا کلی پول…. ظاهرا به این میگن بیزینس…. البته می تونی بابت این خط ها  پول هم نگیری…. من بهش می گم حمالی ولی خوب میشه بهش گفت خدمت به کشور و توسعه روابط و یا شاید فقط به خاطر یه چیزی به اسم national pride

            سالها از اون ماجرا می گذره …. و تو یه دفترچه داری که توش کلی اسم و خط هست و لابه لاش کلی خاطره و در کنارش کلی پول… ولی احتمالا یه چیزی کم باشه… من بهش می گم human pride ... حتی اگه دنبال  national pride هم بوده باشی باز هم تا اون اولی رو نداشته باشی بهش نمی رسی.... خوب نتیجش اینه که بعد از سالها باید دنبال یه چیزی بگردی که بهش افتخار کنی... حرف مارک توین یادته؟ خودت پیداش کرده بودی "بکوشید دوست داشتنی ها را بدست آورید وگر نه مجبور می شوید آنچه را که بدست آورده اید دوست بدارید"... حالا دفترچه رو ورق می زنی از اول تا آخر اما اسم تو نه بین اونهایی هست که چیزی داشتن نه بین اونهایی که چیزی می خواستن.... نه می تونی به داشته هات افتخار کنی و نه به خواسته هات.. خوب فقط می مونه اون اسمها و خطها ... اون وقته که اون دفترچه می شه مایه افتخارت... به اسمهایی که نوشتی و خطهایی که کشیدی افتخار می کنی ....  و احتمالا به پولهایی که جمع کردی ....

            می دونی من یه مشکلی داشتم... این که فقط می تونستم به داشته ها و خواسته هام افتخار کنم ... این اسمها و خطها برای من بی معنی بود... مسخره بود... اما خوب ظاهر امر یه چیز دیگه بود... هیچ کس داشته های من رو نخواست... هیچ کس هم خواسته های من رو نداشت... به این میگن game over شدن.... اون وقت هست که به زندگی ادامه میدی فقط چون مجبوری....

+ نوشته شده در 17:53 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
تونل سیب زمینی
 اگه وقتی توی دفتر کار به شدت مشغول کار و فعالیت هستی... به خصوص اگه موضوع کارت هم آماده کردن یه پروپزال برای طراحی یه تونل باد عمودی باشه... و وقتی که تو غرق توی مطالعه یه مقاله راجبه همین نوع تونلهای باد شدی.... و هزار جور ایده مختلف توی ذهنت این طرف و اون طرف میره....

یه دفه یه اس ام اس برات بیاد که نوشته سلام برای درست کردن کوکو چند تا سیب زمینی و چند تا تخم مرغ لازمه؟.... چه حالی بهت دست می ده؟

 

+ نوشته شده در 21:39 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
امشب

امشب.... ساعت ده و نیم شب یکشنبه دوم مارس..... روی میزم پر شده از کاغذهایی که از صبح سیاه کردم... کلی فرمول و معادله و رابطه و کوفت و زهره مار... ظاهرا مشکلی که چهار ماه با پروفسور روش کار می کردیم رو حل کردم... یه مدل ریاضی جدید به دست آوردم... اما اصلا احساس خوبی رو که باید داشته باشم ندارم... وندا توی بیمارستانه... باید سرش رو عمل کنه ... احتمالا اثر همون تصادفی باشه که من فقط روی وبلاگش یه چیزهایی راجبش خوندم... دقیقا ۴۰ روز با هم تماس نداشتیم و همه اتفاقات توی این ۴۰ روز افتاد...

سعید بارها و بارها پیام گذاشته... هی میخواد چت کنه ولی من تقریبا ۲۴ ساعته بیزی هستم... فکرهای جور وا جور در موارد مختلف هی به سرم میاد... و من هم که عادت دارم وقتی که فکر می کنم باید راه برم مدام در حال قدم زدن توی این اتاقهای کوچیک خونم هستم و بعد از مدتی از بس که دور خودم چرخیدم سرم گیج میره و مجبور می شم دوباره بشینم پای کامپیوتر و کاغذها و به حل معادلات و بدست آوردن راههای جدید ادامه بدم... و بعد از مدتی دوباره فکرها میاد سراغم و من رو از روی صندلی بلد می کنه ... و این سیکل الان ساعتهاست که داره تکرار می شه .... بهترین نتیجه ای که از صبح گرفتم همون مدل جدید ریاضیه ولی برای من کافی نیست... من راجبه افکارم هم باید امشب یه نتیجه ای بگیرم...

احسان هم امشب رفت ایران... حداقل یه هفته ای نیست و من هم اصلا این یه هفته رو که باید روزها تنها توی اون اتاقی بشینم که دیگه کم کم داره ازش بدم میاد رو دوست ندارم .... و باز هم فکر وندا...

دیروز چند بار با سان تماس گرفتم که ببینم از وندا خبری داره یا نه ولی جواب نداد و بعد عصر ایمیل زد که توی جلسه بوده و نتونسته جواب بده و ظاهرا اون هم از من می شنید... می بینی چه روزگاریه... همین سانی که یه بار بین من و وندا توی اون ماجرا وندا رو انتخاب کرده بود حالا اون رو هم فراموش کرده ....

شاید فردا یه دعوا با این آقای دومی بکنم... شاید هم نه... چند وقتی که خیلی از دستش عصبانی می شم ... احساس می کنم پاش رو از حدش بیشتر دراز کرده و وقتش شده که پرش رو بچینم.... نمی دونم فعلا دارم سعی می کنم جلوی خودم رو بگیرم ....  روزگار خیلی بدیه... از چلنج با سان کارم به چیدن پر دومی رسیده... چلنج با سان رو دوست داشتم ... خیلی .... جدای از اینکه یه وقتهایی مایه ناراحتی و اعصاب خورد کنی می شد اما توی اون چلنجها کلی چیز برای یاد گرفتن وجود داشت ... اما این بار باید سر یه مسائلی داد و بیداد کنم که اصلا ارزش نداره من فکرم رو بهشون مشغول کنم....

سعید بازم پیام می فرسته... یادت باشه یه روز دیگه هم گذشت و نیومدی چت کنیم....

و باز هم فکر وندا.............

یه نامه براش فرستادم ... ظاهرا هنوز نتونسته بخوندش چون همچنان آفلاینه... گفته بود این هفته رو توی بیمارستانه... چند بار خواستم با مادرش تماس بگیرم و حالش رو بپرسم اما به دلایلی منصرف شدم.... دستم هم به طرف گوشی تلفن نمیره چون می خوام اول اون ایمیلی رو که در جواب ایمیلش فرستادم بخونه بعد ببینم تصمیمش چی....

سعید دست بر دار نیست... همچنان همون سماجت بچگیاش رو داره ....

دلم برای ممد هم می سوزه.... خیلی قصد داشت کمک کنه ولی یه اشتباه کرد که مقصرش هم رفیق اولی خودمون بود... این بار اثرش این شد که من دیگه مدتی جواب تلفن ممد رو ندادم.... نمی دونم این بازی رو تا کی ادامه بدم ولی فعلا قصد ندارم تصمیمی رو که گرفتم تغییر بدم....

کم کم سردردم داره شروع می شه.... تا ۱۲ آوریل ۴۰ روز وقت مونده و من باید مقاله جدیدم رو آماده کنم... روش جدید مدلسازی ریاضی پروفیلهای هوایی.... امروز به موفقیت قابل توجهی رسیدم... اما فکرم هیچوقت آزاد نبود...

وای خدایا.... یه پروپزال هم برای طراحی یه تونل باد باید آماده کنم که به تازگی سفارشش رو گرفتیم.... دیروز روش کارهای خوبی انجام دادم و مطالب خوبی آماده کردم... کار جالبیه که من قبلا یه بار یه نمونه ساده ترش رو انجام داده بودم... اما این بار ... فکرم زیادی این ور و اون ور می ره... امروز نتونستم کاری روش انجام بدم تمام وقتم مشغول اون پروژه مدلسازی بود....

فردا.... وندا.... سان.... ممد ... احسان...اولی .... دومی .... مدلسازی ریاضی... تونل باد

خدایا.... وندا رو زودتر از اون بیمارستان لعنتی بیرون بیار تا یه زندگی دوباره رو شروع کنه... نگو که این به خودش بستگی داره ... اول و آخر کار رو تو باید چفت و جور کنی... یه زندگی دوباره از همونهایی که قبلا به من دادی...

 

+ نوشته شده در 22:47 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
بالاخره سامسانوف

نمی دونم چرا از اول به نظرم آدم خوبی نمی اومد.... رئیس دپارتمان بود و تخصصش هم تکنولوژی CALS ...حالا چرا به دل من نمی نشست خودم هم درست نمی دونم... به نظرم مثل شلیپسوف و رولین نبود اونا خیلی اخلاق متفاوتی داشتن و خوب البته دلیل اصلیش هم شاید این بود که من با اونها مستقیم داشتم کار می کردم کلاس داشتم و این جور چیزها ولی سامسانوف رو یه وقتهایی توی دانشکده می دیدم یه سری به علامت سلام تکون می دادم و می رفتم!!

این ترم به توصیه شلیپسوف درس CALS رو با سامسانوف گرفتم.... این رشته نقطه قوت دانشکده ماست و بیشتر پروژه هایی که دپارتمان ما می گیره روی همین موضوع هم هست... همین تازگی از سوخو یه پروژه گرفته روی جت منطقه ای RRJ .... منم یه چیزهایی راجبه کالس خونده بودم ولی برام جالب بود که درسش رو هم بگیرم به خصوص اینکه هم خودم می خواستم و هم شلیپسوف بهم توصیه کرد که یه جوری خودم رو جلوی سامسانوف آفتابی کنم ... بالاخره رئیس دپارتمان بود و من هم یه مدته توی دپارتمان تابلو شدم... دیگه تقریبا همه من رو میشناسن.... خودم هم نمی دونم چی شد که اینجوری شد ولی خوب اصلش رو مدیون شلیپسوف هستم .. هم خیلی کمک کرد و هم هر جا که رسید کلی واسه من کلاس گذاشت ... واقعا آدم خوبیه حالا نه اینکه چون از من این ور و اون ور تعریف کرده این رو می گم... همه می گن که آدم خیلی خوبیه....  حالا بماند نتیجه اینکه این ترم رفتم سر کلاس کالس و برای اولین بار با سامسانوف رو برو شدم....

همون جلسه اول می شد این نتیجه رو گرفت که واقعا حقش بوده که رئیس دپارتمان باشه.... یه آدم کاملا با حساب و کتاب و منظم .... اخلاق و رفتارش با بقیه اساتید دانشکده خیلی فرق می کنه یه کلاس خاصی داره.... اگر چه از نظر سواد اگه بخوایم حساب کنیم رولین توی دانشکده ما ظاهرا از همه سر باشه (هر چند که اون تخصصش آیرودینامیکه) ولی سامسانوف خیلی حرفه ای تر به نظر می رسه... از نحوه لباس پوشیدن تا راه رفتن و حرف زدن و درس دادن... با خیلی از دفاتر طراحی و کارخونه ها کار می کنه و خیلی هم آدم ملی گراییه.... همون جلسه اول کلاس کلی حرف زد که کشوری که می خواد توی صنعت هوایی کار کنه اونم یه کشوری مثل ما (روسیه) باید کل تکنولوژیهای لازم رو به طور مستقل داشته باشه و بعد کلی حرف زد که در سالهای دهه ۸۰ چقدر در زمینه اتوماسیون طراحی و سیستمهای CAD/CAM کار کرده بودن و افسوس می خورد که بعد از فروپاشی بودجه لازم بهشون داده نشد و حالا نتیجش این شده که سوخو داره از نرم افزار کتیا استفاده می کنه و توپولف از یونی گرافیکس.... مشخص هم بود که تمام تلاشش رو گذاشته که بتونه این سیستمها رو به طور کاملا روسی ارائه کنه.... به نظر من که یه مدیر موفق هم هست این رو فقط حدس می زنم....

کلا بعد از چند جلسه کلاس نظرم کاملا راجبش عوض شده و احترام خاصی براش قائلم... امروز هم که بعد از کلاس یه سئوال ازش پرسیدم راجبه استفاده از کالس در زمینه دیاگنوست یه کمی سر کلاس برام توضیح داد و بعد مثل بقیه اساتید روس که تا هر چی بلدن به دانشجو نگن ولش نمی کنن من به اتاقش برد تا کتابی رو که در همین زمینه داره بهم نشون بده و یه توضیحات اضافیه و.... و جالب اینکه وقتی وارد اتاقش شدم آنتون اونجا بود (آنتون و میشا با سامسانوف پروژه دارن) من پشت سر سامسانوف بودم به آنتون سلام کردم و دست دراز کردم که دست بدم و اونم دست داد و بعد دستش رو به طرف سامسانوف برد و با اون دست داد... سامسانوف هم با یه لحن نه چندان جدی و البته به دور از شوخی بهش گفت تو اول باید با من دست بدی بعد با بقیه.... و من کلی خدا رو شکر کردم که من پشت سرش بودم و ندید که من دست دراز کردم و آنتون بدبخت تو رودروایسی مجبور شد اول با من دست بده.... 

دیگه فعلا حرفی ندارم راجبه سامسانوف بزنم غیر از اینکه گفته جلسه بعد یه کتاب دیگه میاره تا در مورد سئوالی که پرسیدم بهم نشون بده... کلا این اساتید ما اینجورین اگه یه سئوال ازشون بپرسی تا به غلط کردم نندازنت از جواب دادن دست ور نمی دارن.... یاد دانشگاه سابق بخیر ... درست همین جوری بود!!!!

 

+ نوشته شده در 16:11 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه ششم اسفند 1386
a way to the hell
A way to the hell..... the human pick it .... OK guy .... It's up to you.... God created both heaven and hell ... only for you
 
A decision .... I made it .... I'm happy about my decision .... It wasn't depended on my feeling ..... feeling goes in a way and life goes in another ....
 
 
Court-Accident-Busy times-Hospital and now F.B.I who am I?
 
 
I read those words.... before of that I had made my decision... but I must say ... the first word made me happy... very very mush.... I can't hide it...
 
 
the 4th project has done .... successfully.... the next will be done in the near future.... and the life will be finished soon.....
 
 
A way to the hell .... the human likes it more than 100 ways to heaven.... OK .... It's up to him.... let's him burn....but be sure... no one will be happy when he burn ..... even God....
 
+ نوشته شده در 21:26 توسط بهشت یخ زده.
جمعه سوم اسفند 1386
رانندگي در مسكو

امروز اولين روزي بود كه توي مسكو رانندگي كردم.... ديگه بعد از يك سال و نيم با مترو اين طرف و اون طرف رفتن تصميم گرفتم ماشين بخرم... حالا ماجراهاي ماشين خريدن به كنار كه چه اتفاقاتي افتاد ولي فقط اين رو بگم كه در اولين روز ماشين سواري اصلا خوشايند نيست كه بخواي ۷۸۰ روبل ( حدود ۲۷۳۰۰ تومن) پول بابت پنچر گيري و بالانس چرخ بدي....

حالا بگذريم فقط مي خواستم اين رو بگم كه اين يك روز رانندگي در مسكو دو نكته رو به من ياد داد كه پنج سال رانندگي در تهران ياد نداده بود...

۱- عابر پياده موجودي است زنده كه عليرغم پياده بودنش همچنان مي خواهد به زندگيش ادامه دهد

۲- در رانندگي هميشه حق تقدم با شماست اگر و تنها اگر حق تقدم با شما باشد (سفيد و قرمز هم ندارد!!)

 

+ نوشته شده در 21:0 توسط بهشت یخ زده.