تبليغاتX
بهشت یخ زده
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
گالیله

 

در راه علم دستور هزار قدرتمند به اندازه دلیل یک فرد ارزش ندارد.

                                                                                                گالیله

 

+ نوشته شده در 16:26 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
کنفرانس

اوس کریم یه بار دیگه از طریق حاج احمد آقا پیغام داده....کنفرانس تا چندی دیگر در دانشگاه شریف آغاز به کار می کند.... کنفرانس هوافضا.... بودجه خوبی هم برای ساخت دانشکده گرفتند... تازه می خوان رئیس جمهور رو هم برای افتتاح کنفرانس دعوت کنند... بعد هم در حضور خودش کلنگ دانشکده رو بزنن... شاید هم می خوان کلنگ رو بدن تا رئیس جمهور بزنه.... یه دانشکده بی نظیر... بزرگ ... با کلی اتاق درشان اساتید محترم.... کلی کلاس در شان دانشجویان محترم.... و کلی آزمایشگاه و کارگاه و سایت و صدالبته یه دستشویی آبرومند که دیگه دانشجویان محترم هوافضا برای یک روم به دیفال نخوان تا مسجد همجوار دانشکده برن.....

آره حاج احمد .... الان ديگه نوبت منه.....حالا دیگه همتون به من نگاه می کنید.... خوب آقای یخ در بهشت... ببخشید بهشت یخ زده.... دیگه شما باید به وظیفه شرعی و انسانی و اخلاقی و ... خودتون عمل کنید.... شما درمقابل این ملت ستم دیده وظیفه دارید.... شما در مقابل این دانشجویان مظلوم و محروم وظیفه دارید.... شما که اصلا کاری نمی خواد بکنید... یه لیوان آب خوردن .... ولی هر چه سریعتر که در زمان برگزاری کنفرانس همه چیز مرتب باشه... اصلا پاشو بیا ایران یه سری به اوس کریم بزن.... برو در اتاقش رو بنواز .... یه مدت به حرفهاش گوش بده... ببین چی میخواد... چی کم و کسر داره... براش ردیف کن....

روز اول مدرسه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.... من یه سال از بقیه کوچیکتر بودم... گریه هام رو یادم نمی ره.... وقتی که از کلاس هم فرار کردم و همه مدیر و ناظم و معلم و هر چی بیکار توی مدرسه بود دنبال من توی حیاط می دویدن تا قبل از اینکه به در برسم من رو بگیرن و نذارن از مدرسه فرار کنم.... یادمه وقتی که کلاس پنجم رو تموم کردم و رفتم پروندم رو بگیرم و برم راهنمایی ناظممون گفت آره من یادم نمی ره که روز اول چقدر گریه می کرد.... همه می گفتن این همونی بود که توی همه تست دهنده ها نفر اول شده بود... و من متعجابه نگاه مي كردم كه چرا هيچ كس توي اين پنج سال اين رو به من نگفته بود....

ولي روز اول دانشگاه رو خيلي خوب به ياد نميارم.... چون نه گريه اي توي كار بود و نه فراري.... ولي يادمه كه رئيس دانشكده پرسيد چند نفر از شما هوافضا انتخاب اولتون بود و در جمع 45 نفري فقط 6 نفر بوديم.... فقط 6 تا.... 6 تايي كه از بعدها فهميديم براي اونا هيچ فرقي با بقيه نداريم.... باور مي كني.... هيچي....

كاوشگر يك به مدار رفت ... حال كردي حاجي.... راستش رو بگو.... داد و بيداد من يادته سر موضوع ماهواره دانشجويي.... حرفهام يادته.... حالا اثر ماهواره دانشجويي رو توي دانشكده مي بيني؟... اِ ... نمي بيني؟.... مگه مي شه؟.... خوب شايدم بشه چون من هم هر چي نگاه مي كنم چيزي نمي بينم.... ولي اون ماهواره بود.... كنفرانس فرق داره... مي خوان كلنگ دانشكده رو بزنن....به اون فكر كن.... كلي اتاق و كلاس و آزمايشگاه و .... ايول دستشويي داشت يادم مي رفت .....

حاج احمد اين روزها هم ميگذره و آقاي بهشت يخ زده بعد از مدتي اسمش رو از دست مي ده... مطمئن باش... اين سنت روزگاره... هر كي به اسم متكي بشه بهش رحم نمي كنه.... مي شه همون بهشت يخ زده بي اسم سالهاي قبل .... اون سالها كه سعيد و وحيدها رو دور خودش جمع مي كرد.... اون زماني كه با سرمايه خودش تجارت مي كرد....اون روز ديگه وظيفه اي به دوشش نخواهد بود.... بايد بازم با سرمايه خودش تجارت كنه....ديگه به درد دانشكده نخواهد خورد هر چند كه تمام دانش رولين و شليپسوف و بلاگلازوف رو هم با خودش به همراه بياره.... اون روز دانشكده هم اتاق داره... هم كلاس داره... هم آزمايشگاه داره...... ديگه كسي نياز به يخ نداره.... دانشكده كلي كولر گازي داره.....

مي دوني حاجي من از خورشيد يخ زده اين سئوال رو پرسيدم.... پرسيدم كه از من چي مي خوان... مي دوني چي گفت... گفت تو براي من يه پلي.... مي دوني چه پلي؟... پل چوبي؟ پل سيدخندان؟ پل حافظ؟.... نه..... پل پيروزي.... آره... اين جوابشه... پل پيروزي.... آخه ما عادت داريم ثواب كنيم.... پدران ماهم پل پيروزي بودن.... راه آهن سراسري.... جنگ.... اشغال.... تجاوز.... قحطي.... و سرانجام ... پيروزي.... آره ما پل پيروزي بوديم.... ولي بعد از پيروزي شديم پل چوبي.... ما رو آتيش زدن و رفتن... چوبها سوخت و زغال شد.... خوبه... حداقل اينكه بد نيست... حاصل ما از پيروزي يه ويرانه بود به اسم مملكت و يه مقداري زغال كه منقل بساتمون رو يه صفايي مي داد.... صفايي كه ذهن ما رو از غصه خوردن به خاطر اون ويرانه راحت مي كرد....

بابا حاجي تو هم كه بقيه درست رو اين ور آب جايي كه ما الان هستيم خوندي ....سرگي سيلانتيف رو كه يادته.... رئيس بخش بين الملل دانشگاه ماتي....... نمي دونم از كجا فهميده بود كه من مي خوام اپلاي كنم برم مائي.... اون روز كلي با من حرف زد.... ببين همه اساتيد دانشكده مي گن تو واقعا بچه با استعدادي هستي.... كلي تشويقت كردن... شليپسوف مي گه ما خيلي خوشحاليم كه اين توي دانشكده ما درس مي خونه... چرا مي خواي دانشگاهت رو عوض كني؟... اينجا چي كم داري؟.... مي خواي هماهنگ كنم كورسهاي اضافي بگيري؟... مي خواي با دانشكده هاي ديگه هم درس داشته باشي؟... چي دوست داري؟ .... و وقتي نگاههاي مبهوتانه من رو ديد گوشي رو برداشت و زنگ زد به شليپسوف.... آره نيكلاي مي دونم اون عاليه... اما... فقط... نه نه هيچي نشده... ببين مي توني به برنامه درسيش يه چيزهايي اضافه كني... هر چي كه بخواد.... اوووووه اين كه خيلي خوبه.... آره آره حتما اين كار رو بكن.... مي دوني حاجي هنوز عصر برده داري ادامه داره.... اما اينها براي برده هاشون كلي احترام قائلن.... تشويقش مي كنن... كمكش مي كنن.... كلي چيز بهش ياد مي دن.....

حاجي يادته كنار در آسانسوره ساختمون مالادوژنايا چي نوشته بود؟.... دانشجويان عزيز! استفاده از آسانسور برابر با افزايش احتمال خطر است ... بهتر است از پله ها استفاده كنيد!!!.... من بار اول كلي خنديدم... گفتم اي روسهاي احمق گدا... مي ترسن اگه دانشجوها زيادي از اين آسانسورها استفاده كنن استهلاك بهشون ضرر مالي بزنه.... اما وقتي خبر هنرنمايي دلاورمردان عرصه علم و فناوري شريف در آسانسور دانشگاه كانادايي رو خوندم فهميدم اين روسها عجب مغزهاي متفكري دارند و ما نمي دونستيم.... يادت باشه به اوس كريم بگي يه وقت براي دانشكده جديد آسانسور تعبيه نكنه.... از همون پله ها برن و بيان هم از نظر مالي و هم جاني و هم ناموسي خيلي بهتره....

شنيدي كه روز 10 بهمن براي دانشجويان زنداني قراره يه كارهايي بكنن.... نمي دونم چه كارهايي... ولي احتمالا شعار بدن... دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد.... شعار جالبيه نه؟.... شما هم مي ري شعار بدي؟.... نمي ره؟.... اِ چرا؟.... شما مگه به فكر اين دانشجويان محروم و مظلوم نيستي.... خوب نباش... اصلا مهم نيست... ولي من هستم... من از همين جا شعار مي دم... نه داد مي زنم... فرياد مي زنم... دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد.....آزاده آزاد.... آزاده آزاده آزاده آزاد..... ولي حيف... حاجي ... نه ... نه اينكه فكر كني صدام به جايي نمي رسه ها.... نه مي رسه... خوبم مي رسه... مي دوني... عصر برده داري هيچ وقت تموم نمي شه... من توي جنگ شكست خوردم... اسير شدم... آوردنم اينجا و شدم برده اينها... اما اونها....اونها مقاومت كردن....شكست نخوردن.... اسير دشمن نشدن.... با افتخار توي كشورشون پرچم پيروزي دست گرفتن.... پس حقشون نيست كه برده باشن.... نه ... حقشون نيست....

حاجي جون يادته اون دانشجوهاي بدبختي كه اومده بودن سراغ ما كه براي نشريشون يه كمكي بگيرين... ما گفتيم كه همينجوري نمي تونيم بهتون پول بديم.... ولي براي اينكه به اون بيچاره ها هم كمكي كرده باشيم من بهشون گفتم بريد يه تحقيقي بكنيد و بگيد براي حل مشكل تحريم درصنعت هوايي كشور به نظر شما چه راهكارهايي وجود داره... ما هم در عوض هم اين تحقيق شما را به عنوان كار دانشجويي مي ديم دست يه سري از مسئولين هم يه پولي مي ديم كه به نشريتون هم كمكي شده باشه... يادته نتيجي تحقيقشون چي بود... اون جلسه اي كه كار نهايي شون رو آورده بودن يادته؟.... تنها راه نجات ما از تحريم اينه كه در كشور هواپيماي پهن پيكر بسازيم!!!.... شما مي خنديدي و من داد مي زدم و اونها با جسارت و شجاعت دفاع مي كردن... ببين... دكتر فلاني كه خداي هوافضاي ايرانه هر وقت توي دانشكده من رو مي بينه با دست به شونه من ميزنه و مي گه چطوري كيوان!!! پس ما بايد در كشور هواپيماي پهن پيكر بسازيم تا از تحريم نجات پيدا كنيم!!!.... جاجي جون نگو كه يادت نيست..... مي دوني چقدر براي اون بچه ها دلم سوخت... بهترين بچه هاي اين مملكت.... مي دوني مشكل كار از كجا بود؟.... آره همه مي دونن.... معلوم مشكل از كجا بود....دانشكدشون كلاس نداشت... اتاق نداشت ... از همه مهمتر دستشويي نداشت.... اما من يادمه كه كچ و تخته داشت.... خاك و خل هم زياد داشت... مي شد خاك كلاس و كچ تخته خورد... آره حاجي مي شد.... فكر كنم يه چيزه ديگه كم داشت.... 

 

 پي نوشت: لعنت بر پدر و مادر كسي كه از اين مطلب برداشت سياسي بكند!!

 

+ نوشته شده در 0:22 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه نهم بهمن 1386
تساوی
شعری از خسرو گلسرخی

معلم پای تخته داد می زد....

صورتش از خشم گلگون بود و .... دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود....

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند و ...

 آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد....

دلم می سوخت برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شوق بی پایان تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود .... تساوی را چنین بنوشت...

یک با یک برابر است....

از میان جمع شاگردان یکی برخاست.... همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

و به آرامی سخن سر داد......

تساوی اشتباهی فاحش و محض است....

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره ماند و ... معلم مات بر جا ماند...

و او پرسید ... اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت .... معلم خشمگین فریاد زد.... آری... برابر بود....

و او با پوزخندی گفت ... اگر یک فرد انسان واحد یک بود... آنکه زور و زر می داشت بالا بود....

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود....

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.... آنکه صورت نقره گونی چون قرص مه می داشت بالا بود و ....

آن سیه چرده که می نالید پایین بود....

یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید....

یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد....

یک اگر با یک برابر بود.... پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد یا که زیر ضربه ای شلاق له می گشت

یک اگر با یک برابر بود.... پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد....

معلم ناله آسا گفت.... بچه ها در جزوه های خویش بنویسید....

یک با یک برابر نیست.... 

 

..... سخنم را با گفته ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق های خاورمیانه آغاز می کنم.... ان الحیاه عقیده و جهاد...

من که یک مارکسیست - لنینیست هستم برای اولین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم...

 

 

+ نوشته شده در 22:58 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه سوم بهمن 1386
عنکبوت

عنکبوت موجود احمقی است....

تار عنکبوت محکمترین ماده طبیعی شناخته شده است .... خانه عنکبوت سست ترین خانه هاست....

عنکبوت موجود احمقی است....

او از محکمترین ماده موجود در طبیعت سست ترین خانه را بنا می کند....

عنکبوت موجود احمقی است....

احتمالا عنکبوت نمی داند که تار او محکمترین ماده موجود در طبیعت است.... شاید هم می داند اما بلد نیست چگونه می تواند با استفاده از آن ماده محکم یک خانه درست و حسابی و محکم درست کند....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت نمی داند که باید فکر کند.... نمی داند که باید بفهمد آنچه به اسم تار می تند تا با آن خانه درست کند چگونه کوفتی است .... عنکبوت یاد گرفته است صبح از خواب بیدار شود.... تار بتند .... آن را به شکل خاصی به هم چفت و جور کند و سپس منتظر یک موجود کودن و بی شعور بماند که بیاید و در آن خانه زپرتی گیر کند.... و گاهی هم یک موجود یه کمی باهوشتر بیاید و با یک ضربه حاصل تمام زحمات عنکبوت خنگ را به باد دهد و با پاره کردن تارها خانه اش را ویران کند....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت خنگ فکر می کند که حق ندارد جور دیگری خانه بسازد.... شاید هم واقعا حق ندارد .... چون خانه محکم ساختن فقط حق مسلم کسی است که بلد است از داشته های خود درست استفاده کند.... عنکبوت خنگ این را بلد نیست.... پس حقش است که خانه سست داشته باشد....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت هر روز به عشق خانه سازی از خواب بیدار می شود.... هر جایی را که پیدا کند تار می تند.... و شعار می دهد.... به محکم بودن تارش می نازد اما از سست بودن خانه اش ناراحت نیست.... فکر می کند که زندگی دو روز و نصفی است.... صبح روز اول خانه می سازد... عصر روز اول خانه اش ویران می شود... صبح روز دوم خانه می سازد.... عصر روز دوم خانه اش ویران می شود.... صبح روز سوم خانه می سازد و سپس زندگی اش به پایان می رسد.... او می میرد در حالی که خانه دارد!....

عنکبوت موجود احمقی است....

خدا به انسان گفت مثل عنکبوت خانه نساز.... انسان فکر کرد خدا از او خواسته خانه سست نسازد.... پس صبح روز اول خانه ای محکم بنا کرد.... خانه ای که صدها سال دوام می آورد... انسان صبح روز سوم مرد و خانه ای بدون صاحب از خود به جای گذاشت.... انسان به خدا اعتراض خواهد کرد.... اگر من قرار بود صبح روز سوم بمیرم چرا باید خانه ای محکم بنا می کردم.... و خدا به انسان خواهد خندید.... ای انسان احمق... من به تو گفتم مثل عنکبوت نباش... چون می خواستم حس جاه طلبی تو را زنده کنم.... من تو را جاه طلب آفریدم .... تو باید در اثر جاه طلبی می مردی در صبح روز سوم از سال صدم زندگانیت در حالی که جاه طلبیت دنیا را فراگرفته باشد.... اما تو فقط خانه ای محکم بنا کردی که باقی عمرت را در آن به آسایش و آرامش زندگی کنی ... من از طبیعت خواسته ام به احمقها رحم نکند.... پس تو در صبح روز سوم مردی....

عنکبوت موجود احمقی است....

عنکبوت نمی داند که طبیعت یاد گرفته است به احمقها رحم نکند.... عنکبوت در عصر روز دوم خواهد مرد...

 

قانون ۱۱ بهشت یخ زده: عنکبوت موجود احمقی است ...

کاربرد عملی: هر کس به داشته های خود دل خوش کند و نگران نداشته هایش نباشد در عصر روز دوم خواهد مرد....

+ نوشته شده در 17:11 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه دوم بهمن 1386
Return of the king

things change... that's the law of universe... because of player who knows all the tricks

the 6th law of Frozen Heaven is acting ... the sleepy spirit is
getting up.... all of friendships will be broken ....the last war of
powers ...  the missed king is coming ... the age of empires will come
back ....

and now....

RETURN OF THE KING .... soon

+ نوشته شده در 21:23 توسط بهشت یخ زده.