تبليغاتX
بهشت یخ زده
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
اربابم سعید

اولين باري كه مي ديدمشون حدود 5-6 سالشون بود.... دو تا برادر دوقلو كه دو سه تا خونه اونطرف تر از ما زندگي مي كردن.... خودم اون موقع 14 سالم بود.... بعد يه مدتي از اون خونه رفتن و من ديگه نديدمشون تا وقتي كه حدود 6 سال پيش وقتي كه حدودا 10 سالشون بود دوباره پيدا شون شد....

 

دوتا آتيش پاره!!... نه .... دو تا خمپاره 120 كه وقتي سوت رسيدنشون به گوش مي رسيد مي فهميدي كه تا چند لحظه ديگه احتمالا جايي بين زمين و آسمون آويزون هستي.... يه كمي ... البته يه كمي بيشتر از يه كمي.... انرژيشون زياد بود.... يعني اگه بهشون مي گفتي بريد كلاه اون يارو رو بياريد سر طرف رو هم مي بريدن باهاش مياوردن و ميگفتن ما ديديم كه اين كلاهش روي سرشه گفتيم از يه كم پايين تر بياريم ضرر نداره.....

 

 خلاصه اون 5-6 سال آخري كه ايران بودم جزئي از زندگيم شده بودن.... هر چي هم كه شر بودن به جذابيتشون اضافه مي كرد فقط يه وقتهايي بدبخت مي شدي كه بخواي افتضاحي رو كه درست كردن ماست مالي كني!!

 

اين دوتا هم مثل خيلي هاي ديگه مشكلات زيادي رو توي زندگي جلوي روشون داشتن... شايد بيشتر از خيليهاي ديگه از جمله من.... اما هيچ وقت شادي از زندگيشون كنار نمي رفت... همين هم باعث مي شد كه من هر وقت از چيزي ناراحت مي شدم مادرم كلي اين دوتا رو توي سر من ميزد كه نگاه كن.... اين همه مشكل و سختي دارن ولي خنده از لبشون نمي ره و تو با اين همه ناز و نعمت تا يه چيزيت كم ميشه شروع مي كنه به غر زدن!!!.... هر چند خداييش من اينجوريا هم نبودم ولي قبول دارم كه هيچ وقت مثل اين دوتا نتونستم شاد باشم....

 

سعيد 5 دقيقه بزرگتر بود!.. و يه كمي آروم تر (تقريبا خمپاره 80).... شبهاي امتحان رو هيچ وقت يادم نميره... مثلا ميومدن پيش من كه درس بخونن... اولش كه نيم ساعت لهجه معلمشون رو مسخره مي كردن و ميخنديدن و بعد هم شروع يه جك گفتن مي كردن... نوبتي... اول سعيد مي گفت و وحيد مي خنديد... بعد هم وحيد مي گفت و سعيد مي خنديد... و من هي هرس و جوش مي خوردم كه بابا مگه شما فردا امتحان نداريد... مگه نيومدين اينجا كه درس بخونين... بعد از كلي سر وكله زدن باهاشون بالاخره قانعشون مي كردم كه حالا سر جد و آباتون يه امشب رو بي خيال جك گفتن بشين .... بعد مي گفتم كه خوب حالا چه سئوالاتي دارين... بگين تا بهتون ياد بدم... و بعد يكشون كتاب رياضي رو بهم مي داد و مي گفت خودت ببين توش چيا هست هر چي هست يادمون بده!!!.... يعني اينكه اين دو برادر سخت كوش اصلا نمي دونستن براي امتحان فردا چه چيزهايي رو بايد بلد باشن!!...  و از اعجاز من بود كه يه بار به همين ترتيب سعيد امتحان رياضيش رو 17 گرفت!!... نه خودش باور مي كرد نه من!!!... حالا چه پدري از من دراومده بود اون شب خدا مي دونه....

 

سال آخر كه مي خواستم از ايران برم خونمون رو هم عوض كرده بوديم و ديگه باهاشون هم محل نبودم اما هر چند وقت يه بار مي رفتم و همديگه رو مي ديديم... تلفن هم كه زياد مي زدن....

 

دفه پيش كه اومدم ايران خيلي نشد ببينمشون... اما اينبار بيشتر باهاشونم... واقعا احساس مي كنم كه ديگه بزرگ شدن.... سال آخر دبيرستانن و اگه خدا و يه سري از معصومين و پيامبران كمك كنن اين يكي دوتا درسي رو كه افتادن پاس بشه بره امسال ديپلم مي گيرن.... خداي من!!!... دوقلوهاي كوچولوي من !!! ديگه بزرگ شدن.... سعيد توي يه كافي نت مشغول به كار شده و ديگه كامپيوتر بازي شده براي خودش.... آقا وحيد هم همچنان با همان شرارت هميشگي پدر جد مشكلات زندگي رو درآورده و اين مشكلات بدبخت نمي دونن از دست اين به كجا پناه ببرن.... دو سه روز پيش آدرس وبلاگم رو به سعيد دادم... آخه اين وبلاگ رو فقط تعداد معدودي ازش خبر دارن... فكر نمي كردم سعيد هنوز بتونه مطالبي رو كه من اينجا مي نويسم هضم كنه... هر چند يه سريش خاطره و اينجور حرفهاست اما يه جاهايي هم يه چيزهايي از اين قانون مانون ها مي نويسم... امروز كه اومدم كنار كامپيوتر ديدم سعيد اومده و توي همه پستهاي من كامنت گذاشته و اسمش رو هم نوشته اربابم سعيد!!!.... وقتي نوشته هاش رو مي خوندم هم مي خنديدم و هم گريه مي كردم.... سعيد كوچولوي من واقعا بزرگ شده.... خيلي بلند تر از اونچيزي كه فكرش رو مي كردم فكر مي كنه.... نمي دونم شايد خودش هم ندونه.... اما از اونهاييه كه بلدن چه جوري فكر كنن ... چيزي كه فكر نمي كنم من يادش داده باشم.... همون مشكلات دوران كودكي و نوجوانيش يادش داده... همون و همين روزهاي سختي رو كه پشت سر گذاشته و الان داره طي مي كنه يادش داده ....

 

سعيد جان.... يعني ارباب سعيد.... هر چند اون روزهاي شاد گذشته ديگه بر نمي گرده اما خوشحالم كه بزرگ شدي.... خوشحالم كه ياد گرفتي چه طوري فكر كني.... و مي دونم كه تو اين رو بهتر از من ياد گرفتي... من سر كلاس درس و جلسه شركت و اين كوفت و زهره مارها و با سر و كله زدن با اساتيد و دكتر و مهندسها و مديرها سعي كردم فكر كردن رو ياد بگيرم... اما تو ... از مادر زندگي اون رو ياد گرفتي.... چيزي كه من مي تونم براي هميشه حسرتش رو بخورم....

 

ارباب كوچولوي من كه ديگه بزرگ شدي.... تو ديگه ياد گرفتي راهت رو پيدا كني... و حالا مي توني راه رو هم براي خيليهاي ديگه باز كني... اونهايي كه هيچ وقت مثل تو زندگي نكردن... هيچ وقت مثل تو طعم يادگرفتن رو نچشيدن.... تو ياد گرفتي چطوري زندگي كني.... حالا مي توني به اون خيليهايي كه بلد نيستن ياد بدي....

 

ارباب سعيد... آره تو راست مي گي... اگه يه بازي رو باختي مي توني دوباره شهريور بياي تا برنده بشي.... اگه بازم باختي مي توني بازهم به بازي ادامه بدي... اونقدر ادامه بدي تا اينكه بالاخره برنده بشي... اينه فرق من و تو.... من سر كلاس طراحي ياد گرفتم با قانون مرفي زندگي كنم و تو از مادر طبيعت ياد گرفتي كه هيچ وقت نا اميد نشي.... مي دوني درسته كه در بهشت يخ زده بازي برد – برد معنا نداره اما اين به اين معنا نيست كه بازي برد – باخت هميشه چيزه بديه.... به قول سان (قانون 106 سان) فرصتها در زندگي مثل جاي پارك تو خيابون ولي عصر مي مونن... اگه به سرعت تصميم نگيري از دست مي رن... براي همين هم مهم نيست چقدر به محلي كه مي خواي بري نزديك باشن... مهم اينه كه خيلي دور نباشن.... مي توني يه جايي پارك كني و بقيش رو پياده بري... يه بازي رو باختي اما يه بازي بزرگتر رو برنده شدي.... براي همين هم خيلي نگران اونهايي كه جاي تو پارك كردن نباش... ممكنه اجازه ندن تو نزديك به هدفت پارك كني اما مهم اينه كه تو بلدي چه جوري از هدف دور نباشي...

 

راستي سلامت رو هم حتما به كاتيا مي رسونم!... اگه تو اين تعطيلات سال نو شوهر نكرده باشه!!!

+ نوشته شده در 17:6 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
قانون 10 بهشت یخ زده

قانون ۱۰ بهشت یخ زده: بازی برد - برد در زندگی واقعی هرگز وجود ندارد .... هر بازی تنها یک برنده واقعی دارد

کاربرد عملی: اگر می خواهید یک رابطه مستحکم داشته باشید باید یک بازی باخت - باخت را تجربه کنید ... فقط مهم این است که بدانید در مقابل آنچه که بدست می آورید چه چیزی را خواهید باخت

 

+ نوشته شده در 15:40 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
FH vs FS
I had a meeting with FS..... a big challenge .... the results of that :

1- I have a great mind.... it's very more powerful than I think
2- I know that I have a great desire to become the KING OF ALL THE WORLD .... It comes from the condition of my life in the child time.... from that time I have trained to become a leader or a king (even a bad one) 
3-سانسور شده
4- I enjoy to play with VIRUSES .... I prefer to be a useful virus... is it possible?
5- GOD created the human and human created "TOJIH"... who is the better creator?...GOD or human?
6- I hate everyone who always wants to be a winner... because.. I always want to be a winner!
7- you can write your letter in your world but remember that the others will read it in their world.... 
8- you can joint East and West of the world by fiber but you can not joint two power with that.... in this case you must use wireless technique..... you must transfer energy by a wireless method as well as love
9- win-win game doesn't exist in the real life.... each game has only one winner
10- if you want to have a strong team you must play in a loose-loose game.... each side must be a looser..... 
11- two things are infinite.... the universe and the human stupidity... but I'm not sure about the former
+ نوشته شده در 16:50 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه یازدهم دی 1386
butterfly effect
 
For want of a nail, the shoe was lost
 
For want of a shoe, the horse was lost
 
For want of a horse, the rider was lost
 
For want of a rider, the battle was lost
 
For want of a battle, the kingdom was lost
+ نوشته شده در 21:47 توسط بهشت یخ زده.