
....Clouds are not spheres
...... mountains are not cones
...... coastlines are not circles
.......and bark is not smooth
.nor does lightning travel in a straight line
HERE...... the world has been based on Fractal Theory
۲- اگر تمام اعضای یک مجموعه درست کار کنند هیچ لزومی ندارد که کل مجموعه درست کار کند (قانون طلائی مدیریت)
۳- تعمیم اول: اگر بتوانید یک مجموعه ۷ نفره را درست اداره کنید یک کشور ۷۰ میلیونی را هم می توانید
۴- تعمیم دوم: اگر تمام مجموعه های ۷ نفره یک کشور ۷۰ میلیونی درست کار کنند هیچ لزومی ندارد که کل کشور درست کار کند.
۵- نتیجه گیری: وقتی یک کشور ۷۰ میلیونی درست کار نمی کند هیچ لزومی ندارد در یک مجموعه ۷ نفره درست کار کنید!! (قانون طلائی بهشت یخ زده)
من وقتي كلاس اول بودم يه روز ديكتم رو ننوشته بودم... با خودم فكر كردم و گفتم يكي از ديكته هاي قبلي رو ميارم و دستم رو ميذارم روي امضاي خانوم معلم پايين صفحه و نشونش مي دم.... اما وقتي خانوم معلم بهم گفت دستت رو بردار ببينم تازه فهميدم بين دنياي واقعي و دنياي كودكانه من خيلي تفاوتها وجود داره.... شايد امروز كسي به شما نگه دستت رو بردار ببينم اما مطمئن باشيد هنوز هم دنياي واقعي با اون دنيايي كه شما در ذهن خودتون مي سازيد خيلي فرق داره.... اگرچه به شما نمي گن دستت رو بردار اما اين به اون معنا نيست كه نمي دونن اون زير امضاي خانوم معلم مخفي شده.....
راستي میدونید وقتهایی که رئیس زودتر از بقیه از نمازخونه میاد بیرون و وقتی داره کفشش رو می پوشه کفشهای بقیه رو هم جفت می کنه.... من چون فكر می کنم ارزش علم به اینه که تو رو بی نیاز کنه و اونی عالم تره که بی نیازتره.... مطمئن مي شم درست فهميده بودم كه در اون دانشگاه لعنتي چيزي به اسم علم وجود نداشت.....
همیشه فکر می کردم چرا کارخونه انسان سازی خدا بخش کنترل کیفیت نداره؟.... هر محصولی رو که بخش کیو سی به راحتی از خط تولید رد می کنه خدا بدون توجه به اون وارد بازار می کنه.... (شبیه ایران خودرو خودمون....).... میگید نه به انسانهای اطرافتون نگاه کنید.... فکر می کنید اگه کارخونه انسان سازی خدا بخش کنترل کیفیت داشت الان چند تاشون وجود داشتن؟....
اولش به این جواب رسیده بودم که اگه بخش خدا می خواست برای کارخونش بخش کنترل کیفیت بذاره احتمالا کل تولیداتش در تمام دوران خلقت به اندازه انگشتای دست می شد.... حالا اونقدر کم هم نه ولی خوب خیلی خیلی خیلی کمتر از این چیزی که هست....
خیلی جواب خوبی نیست... خوب کم میشه که بشه.... مگه چیزی از خدا کم میشه؟....
حالا یه جواب بهتر پیدا کردم.... وقتی همین محصولات از نظر کیفی رد شده خدا هم کلی خریدار پیدا می کنن... خیلی وقتها بیشتر از باکیفیتها.... و مشتریها خیلی هم راضی هستن و کلی خوشحال.... چرا باید از ورودشون به بازار جلوگیری کرد؟....
قانون ۸ بهشت یخ زده: بی کیفیت بودن اوج هنره.... اگه بتونی برای خودت مشتری پیدا کنی....
کاربرد عملی: همیشه به نیمه خالی لیوان نگاه کن...
از آنجایی که بنده حقیر از قشر دانشجویان (و البته در گذشته دانش آموزان) خرخون محسوب می شدم (به غیر از اون مدت کوتاهی که در شریف اعتصاب کرده بودم!!) و همچنین از وقتی اینجا اومدم سر کلاسهایی که اساتید گردن کلفت تشریف میارن کمی ندید پدید هم شدم همیشه صندلی اول کلاس رو انتخاب می کنم.... من اول فکر می کردم قانون پر شدن صندلیها از آخر کلاس فقط متعلق به دانشگاه صنعتی شریف میشه اما ظاهرا این یه قانون بین المللی و فقط کسانی به صندلی اول کلاس میان که یا خیلی خرخون و ندید پدید و ... باشن یا اینکه از بخت بدشون دیر برسن و همه صندلیهای آخری پر شده باشه و مجبور بشن بیان و اون جلو در جوار حضرت استاد ساعتی رو سر کنن....
در گروه ما توی دانشکده سه خرخون و دو نیمه خرخون وجود داره.... اون سه خرخون عبارتند از برادر خرخون میشا.... خواهر خرخونه کاتیا و بنده حقیر.... اون دو نیمه خرخون هم برادر زحمت کش دانشکده آنتون و برادر بامرام والنتین هستند.... ناگفته نماند کاتیا و والنتین از زحمت کشان دفتر طراحی توپولف هم هستند....
میشا بچه باسوادی ... خداییش زیادی هم باسواده ولی خوب خیلی دودره.... این دودره بازیاش منو یاد حسن میندازه توی دانشکده (به خصوص توی پروژه طراحی هواپیما که من سرگروه بودم این دودره بازی خیلی داستان درست کرد.... فکر کنم مریم و سمیرا حالا حالا ها اون ماجراها رو فراموش نکنن!!! هر چند پدر من دراومد تا به عنوان سرگروه دعواها رو حل و فصل کنم)... خوب این یعنی اینکه میشا معمولا در کلاسها حضور نداره... هر چند از شانس من خیلی اتفاقی در جلسه ای که قرار بود من سر کلاس سرتیفیکیت سمینار بدم اومد سر کلاس و وقتی کار و بار من خیلی گرفت یه کمی بهش بر خورد... (هر چند از اینکه حالش گرفته شد من توی دلم قند آب شد!!!)... پس میمونه من و کاتیا... جناح راست کلاس ماله منه و چپش ماله کاتیا!!!.... البته اشتباه نشه اینجا دخترها و پسر ها در ردیفهای جدا گانه نمیشینن فقط قانون دو خرخون در ردیفی نگنجند باعث ایجاد این فاصله شده.... نتیجه این که سرتون رو درد ندم این برادر زحمت کش دانشکده که وظیفه تبدیل لکچرهای درسی استاد بزرگوار رولین رو به نسخه الکترونیکی بر عهده داره معمولا کنار دست من میشینه....
آنتون بچه خوبیه.... یه کمی تو خودشه .... مثل بیشتر روسهای دیگه.... توی این چند نفر والنتین از بقیه خیلی صمیمی تره ...( به قول خشایار مستوفی به من میگه سلام آقا!!!!) آنتون هم بچه بامعرفت و زحمت کشیه.... کاتیا هم بر خلاف انتظار من اصلا جبهه گیری مخالفی که خرخونا در شریف با هم داشتن نداره... حتی یه بار سر کلاس مارکتینگ که من اون اشکالی که در پروژه پیش اومده بود رو رفع کردم کلی من رو زد توی سر استاد!!!!! چون استاد یه هفته بعد از اینکه من مشکل رو حل کردم تازه حوصلش اومده بود که بره و ببینه کجای کار اشتباه بوده..... باید بگم اصلا انتظارش رو نداشتم وسط کلاس بر گرده و اونجوری استاد رو ضایع کنه!!! از اون دختر پر رو هاست!!!!.... بگذریم فقط من احساس می کنم میشا یه کمی حالش گرفته می شه یه وقتهایی....
حالا داستانی که میخوام بگم اصلا یه چیزه دیگست اینا همه مقدمات بود.... بنده حقیر از آنجایی که زبان مادریمان کمی با زبان مادری این دیار متفاوت است و از آنجا که ما چند صباحی بیشتر نیست به این دیار آمده ایم (یک سال و دو ماه) و از آنجایی که وقتی ما به این دیار آمدیم هر را از بر در زبان روسی تشخیص نمی دادیم و دیگه بقیش رو خودتون بخونید... الان بعد از یک سال و دو ماه نمی رسم با همون سرعتی که استاد سرکلاس حرف میزنه من به روسی جزوه بنویسم (البته ناگفته نماند تقریبا تمام اساتیدی که من تاحالا باهاشون درس داشتم از پیشرفت زبان روسی من شگفت زده میشن... میگن نسبت به مدت زمانی که اینجا هستی خیلی خوب روسی حرف میزنی.... اینو گفتم که نگین این هیچی حالیش نمیشه سر کلاسا).... بنابراین من سر کلاس کل حرفها رو ضبط می کنم و میام خونه و هر چیزی رو که جا افتاده وقت نوشتن سر کلاس دوباره می نویسم... نتیجه اینکه جزوه ای که سر کلاس می نویسم خیلی چیزه.... یعنی اینکه از هر جمله استاد که مثلا شامل ۷-۸ کلمه میشه یه سه چهار تاییش رو جا میندازم... البته این فکر که حالا که ضبط شده بعدا دوباره گوش میدم مزید بر علت میشه و کمی ناحیه تنبلی به جوش و خروش در میاد که بابا حالا خیلی سر کلاس به خودت فشار نیار.... تو خونه سر فرصت همش رو می نویسی.... هر چند الان چهار هفتست که لکچرهای سرتیفیکیت رو ننوشتم ... حالا کی می خوام بنویسم خدا میدونه.....
این روش بسیار روش خوبیه.... از مزایای اون میشه به داشتن یه آرشیو کامل صوتی از لکچرهای اساتید محترم اشاره کرد که آخر ترم برادران و خواهران دودره باز رو برای گرفتنشون به خدمت بنده حقیر می کشونه.... هر چند رولین می گفت بابت لکچرها ازشون پول بگیر!!! ولی به جون خودمون من تاحال از این کاسبی ها نکردم... همینجوری در راه خدا دادم رفته.... اما همیشه من نگران یه مشکلی بودم که در این روش ممکنه پیش بیاد که خوب.... این هفته پیش اومد....
سر کلاس بهره برداری وسایل پرنده مثل همیشه ام پی تری پلیر من روی میز بود و داشت صحبتهای جناب استاد یفرموف رو ضبط می کرد و من هم که همه حواسم به جلسه ای بود که بعد از کلاس داشتم بدتر از همیشه جزوه می نوشتم... این بار از هر جمله تقریبا ۷۰ درصدش رو به آینده موکول می کردم... همه چیز خوب پیش می رفت جز اینکه برادر زحمت کش آنتون با یه تاخیر ۱۵دقیقه ای وارد کلاس شد و صاف اومد سر جای همیشگیش یعنی در جوار بنده حقیر نشست... و اول از همه یه نگاهی به کاغذ من انداخت و پرسید تا حالا چقدر درس داده.... خوب چون فقط بحث کمی بود من یه صفحه ای رو که سیاه کرده بودم بهش نشون دادم و گفتم اینقدر!!... و اون هم یه صفحه از دفترش رو خالی گذاشت و از صفحه دوم شروع کرد به نوشتن....
وقت استراحت بین کلاس شده و حالا آنتن از من میخواد که جزوم رو بهش بدم تا اون یه صفحه ای رو که نبوده بنویسه!!!... عجب بدبختی حالا چه گلی بگیرم؟!؟!؟!.... بهش نشون می دم و میگم ببین من بدخط نوشتم خیلی خوب نیست... و آنتون با متانت همیشگیش دفتر من رو جلو میکشه و میگه نیچیو نیت استراشنا!!! این جمله رو اگه کلمه به کلمه معنی کنیم یعنی هیچ چیز وحشتناکی وجود نداره... ولی معنی که اینجا میده یعنی اینکه مهم نیست... عیبی نداره... و توی این مایه ها.... عجب گیری کردیم ... بابا چی چی رو عیبی نداره.... این جمله هاش نه فعل داره نه فاعل داره .... نه خیلی چیزهای دیگه که باید داشته باشه... از هر جمله فقط دو تا کلمش هست .... بعد باید بهش توضیح بدم....
ببین برادر زحمت کش دانشکده که لکچرهای استاد رولین رو به نسخه الکترونیکی تبدیل می کنی من نمی رسم با این سرعت که این استاد میگه بنویسم .... بابا این زبون شما خیلی سخته.... من هر چیش رو که برسم اینجا می نویسم و بقیش رو می برم خونه دوباره گوش می دم و کاملش می کنم.... بنا براین "بودت استراشنا!!!" یعنی اینکه وحشتناک خواهد بود که بخوای از روش بنویسی.... هر چند برادر آنتون از رو می ره ولی با کلی بدبختی دفتر رو از دستش خارج کردم.... البته بهش قول دادم که دفه بعد که جزوه رو کامل کردم بهش بدم تا اون صفحه رو بنویسه....
اما مشکل به اینجا ختم نمیشه... این استاد یفرموف چون در جوانی تست پایلوت هم بوده با وجود اینکه سن و سالش دیگه از حد تست پایلوتی گذشته ولی هنوز هم تند و تیزه.... این روسها هم جا می مونن... و بدبختی اینه که هی میخواد از روی دست من نگاه کنه و بنویسه... بابا عجب گیری کردیم!!!! یکی بیاد من رو از دست این دیونه نجات بده.... منم که نمی خوام ضایع بشم یه جوری دستام رو روی میز گذاشتم که عمرا نتونه روی کاغذهای منو ببینه.... و اون بدبخت هم هی داره تلاش میکنه... هی وول میخوره که یه جوری خودشو بیاره نزدیک تر شاید یه خیری از اون دفتر نصیبش بشه....
بالاخره دستهای من خسته می شه و من اونا رو از روی میز ور میدارم.... برادر آنتون آروم آروم میاد جلو و به شکل خنده داری زول میزنه به دفتر من و بلافاصله بر می گرده روی دفتر خودش و شروع می کنه به نوشتن.... حالا ننویس و کی بنویس....عجب!!!! یعنی یه نگاه سه چهار ثانیه ای به جزوه ای که هم از نظر دست خط و هم از نظر جا انداختن کلمات خود من رو به گریه میندازه اینهمه به این برادر زحمت کش فایده می رسونه.... خوب شاید اینها اجر خدمت به دانشجویانه که خدا بهش داده و از اون جزوه مزخرف هم می تونه استفاده کنه...
این دفه میخوام بهش پیشنهاد بدم که آخر ترم جزوه هامون رو با هم عوض کنیم....