تبليغاتX
بهشت یخ زده
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
سوپ و کباب گوسفند

یک صبح برفی پاییزی ساعت ۷:۳۰ که از خواب پاشی بین ۳۰ تا ۹۰ دقیقه تا طلوع آفتاب وقت داری!!! البته برفی که توی خیابون و روی درختها جمع شده نور زیبایی رو از پنجره توی اتاق می تابونه ولی بازهم احتیاج داری تا چراغ رو روشن کنی.... یه کمی تلو تلو خوردم و خودم رو به کلید چراغ رسوندم... یک لحظه چراغ روشن شد و بلافاصله خاموش.... لعنتی.... این یعنی اینکه یک عدد لامپ به مرخصی دائمی تشریف بردند.... اصلا شروع خوبی برای یک صبح برفی پاییزی نیست....

چند روز پیش یه ایمیلی از وندا گرفتم که یه کاریکاتور بود با یه نوشته .... نوشته این بود: اگه یه وقت دیدی همه چیز خراب شده.... یادت باشه از اون بدتر هم ممکنه بشه!!!....

کلید چراغ آشپزخونه رو که میزنی می فهمی بله... اوضاع به نظر بدتر می رسه.... کلا هیچکدوم از چراغها دیگه روشن نمی شه.... به نظر نمی رسه مرخصی بقیه دائمی باشه.... اولین فکری که به نظرت می رسه اینه که برق رفته... ولی وقتی کتری برقی رو روشن می کنی که یه چایی درست کنی می فهمی پریزها برق دارن .... تا اون موقع نمی دونستی که اینجا برق چراغها و برق پریزها از هم جداست... خوب آدم هر روز چیزهای جدید یاد می گیره.... ظاهرا فیوز مربوط به چراغها پریده.... وقت چندانی نداری سریع جمع و جور می کنی و می ری دانشگاه .... شب وقتی برگشتی وقت هست که بری و فیوز رو دستکاری کنی....

بعد از یک روز برفی پاییزی ساعت ۸ شب به خونه می رسی.... از آسانسور که بیرون میای بلافاصله می ری سراغ فیوزها.... ولی هر کاری می کنی در جعبه باز نمی شه.... اینا معمولا قفل دارن ولی بازکردنه قفلهاشون نیازی به کلید نداره!!!... با دست هم که بچرخونی باز می شه... یا حداکثر یه چاقو یا یه کلید دیگه کارش رو تموم می کنه.... ولی این لعنتی با هیچی باز نمی شه.... همچنان اوضاع در حال بدتر شدنه.....

به مسئول ساختمون باید زنگ زد... معلوم نیست چرا در این لعنتی رو قفل کردن.... یه خانوم مسن میگه که البته حالا ما میایم و فیوز رو وصل می کنیم ولی فردا حتما باید متخصص برق بیاد و برق خونه رو بررسی بکنه... شاید یه مشکلی چیزی وجود داره .... بعد از چند دقیقه پرسه زدن توی راهرو در آسانسور باز می شه و اون خانوم مسن با یه دسته کید وارد می شه... و می ره سراغ جعبه فیوزها... اما ظاهرا هیچ کدوم از کلیدهای اون هم نمی تونه در جعبه رو باز کنه.... چاره ای نیست باید نیروی کمکی خبر کرد.... یه خانوم مسن دیگه با یه دسته کلید دیگه میاد... ولی ظاهرا اوضاع همچنان در حال بدتر شدنه.... خانومها از من درخواست یه چاقو می کنن!! نمی شه بگی قبلا این راه رو امتحان کردی بنابراین اجازه می دی اونها هم یه بار دیگه امتحانش کنن... ولی فایده ای نداره.... تنها کاری که ازشون بر میاد معذرت خواهیه و اینکه باید صبر کنی تا فردا ساعت ۹ صبح مستر برق بیاد...

چه جوری می شه توی تاریکی یه شب رو به صبح رسوند... خیلی کار سختی نیست.... می ری و از آرش یه لامپ و یه سرپیچ می گیری و می زنی به سه راهی و میاریش وسط اتاق و بعد هم سه راهی رو می زنی به پریز.... خوب بدک نیست.... می شه یکی دو ساعتی باهاش سر کرد تا وقت خواب برسه....

۸:۳۰ صبح روز بعد سریع از خواب بیدار می شی .... ۹:۱۵ دقیقه مستر برق میاد.... سلام می کنه و می پرسه چی شده... هیچی یه لامپ سوخته و ظاهرا فیوز چراغها هم پریده.... میگه یه چند دقیقه صبر کن باید بره یه سری مدارک رو بیاره که قبل از کار اونها رو امضا کنی.... مگه میخواد چی کار کنه؟... نکنه کل سیم کشی رو بخواد عوض کنه؟... وااااااااای... اصلا حال و حوصله این جور کارها رو ندارم....

نیم ساعت بعد آقای مستر برق با کلی کاغذ بر می گرده و ده جا رو علامت میزنه که باید امضا کنی.... و بعد میگه ۲۰۰ روبل هم هزینش میشه!!!... چطور ممکنه؟.... ۲۰۰ روبل برای کل سیم کشی ساختمون؟؟... ۲۰۰ روبل که فقط پوله یه نهار توی بارباکیو می شه... یه سوپ مرغ یا لوبیا به همراه کباب گوسفند.... خیلی خوشمزه می شه.... ولی به نظر می رسه برای عوض کردن سیم کشی ساختمون پول کمیه....

آقای مستر ازت می خواد که یه صندلی بیاری... احتمالا می خواد از جعبه تقسیم بالای در شروع کنه.... صندلی رو میذاره درست زیر لامپی که سوخته و ازت می خواد بری روش و لامپ رو عوض کنی!!!!!.... لامپ رو عوض می کنی و آقای مستر کلید رو میزنه ... ولی لامپ روشن نمی شه... دوباره می زنه... این کار رو چند بار تکرار می کنه.... و خسته هم نمیشه... تا جایی که تو بهش می گی مشکل از لامپ نیست مشکل از فیوز پریده... آقای مستر تازه دوزاریش افتاده و میگه یه لحظه صبر کن... می ره بیرون کلید میندازه و در جعبه رو باز می کنه و فیوز رو می زنه... بر می گرده تو و کلید رو می زنه... وای خدای من یه لحظه باشکوهی... چراغ روشن میشه!!!!.... آقای مستر که از خوشحالی توی پوست خودش نمی گنجه ... کاغذی رو که مربوط به منه به من میده و کاغذ مربوط به خودش و دو تا صد روبلی که من گذاشتم روش رو بر می داره و خداحافظی می کنه و میره!!!!....

الان احساس می کنی که این بار سوپ و کباب خیلی بهت نچسبیده.....

 

+ نوشته شده در 15:16 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
What do you fear

 

What do you fear?

 

A cage….. to stay behind bars until use and old age accept them….. and

all chance of valor has gone beyond recall or desire…

 

 

 

Чего ты боишься?

 

Кладки….. сидеть за решеткой пока привычки старосты не заставить смирился….. и остатки доблести не покинут тебя безвозвратно…..

 

+ نوشته شده در 22:24 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه هشتم آبان 1386
ممد در مسکو

ایزیلدور در فیلم ارباب حلقه ها رو که یادتون هست.... همونی که حلقه رو از دست سایرون در آورد..... هر چند سایرون کاملا از بین نرفت (علتش هم گلابی بود که خود ایزیلدور زد و حلقه رو توی اون آتیش ننداخت) ولی به هر حال هم هیبت سایرون و دارو دستش رو شکست و هم اینکه یه سه هزار سالی دنیا رو از جنگ و منگ و این چیزها دور کرد.....

هر چند خیلی دلم می خواد راجبه ارباب حلقه ها حرف بزنم ولی یه چیز مهمتری وجود داشت که من داستان ایزیلدور رو وسط کشیدم.... ممد .....

توی پستهای اولیه وبلاگ یه چیزهایی راجع به ممد گفته بودم.... دکتر محمد ..... تخصص در زمینه آینده پژوهی (قرتی بازی) و تئوری کیاتیک (خر تو خری) .... که البته الان رفته به سمت فراکتال (کوچیکه همون بزرگست) و اینجور چیزها.... کار در زمینه مخابرات خصوصی (اپراتور دوم تلفن ثابت) و بقیش بماند برای بعد....

یه مغز خطرناک..... کلی ایده جور واجور ولی از همش مهمتر قدرت فوق العاده در تلفیق ایده ها.... دارای انرژی بیش از حد مورد نیاز که اون مازاد انرژی معمولا دردسرهای بدی درست می کنه (به خصوص برای این امین که فعلا تا ۷-۸ ده روز دیگه باید با اون توی یه اتاق سر کنه!!).... به تنهایی می تونه یک تشکیلات عریض و طویل رو روی انگشتش بچرخونه و صد البته می تونه جای همه هنرمندای یه سیرک هم برنامه اجرا کنه.....

برای این بحث ایزیلدور رو وسط کشیدم چون ممد هم برای من اولین نفری بود که حلقه رو از دست سایرون در آورد (اگه نمی دونید سایرون کیه می تونید از وندا بپرسید.... اول سان بود بعد شد فروزن سان و حالا هم سایرون)....

و حالا خانمها و آقایان.... داما ای گاسپادا..... آنچه عمرا به فکر شما نمی رسید.....

ممد در مسکو....

این داستان ادامه دارد.... یعنی تازه داستان داره شروع می شه....

 

+ نوشته شده در 22:34 توسط بهشت یخ زده.