
نمی دونم چی شد که کلاس مارکتینگ به بحث هواپیماهای استیلث کشیده شد. جناب استاد که از قضا سوپروایزر احمد آقای خودمون هم بوده (احمد دو سال پیش زیر نظر جناب استاد رولین تزش رو که در مورد طراحی بال بهینه ترانسانیک بود دفاع کرده و به سلامت برگشته به وطن) داشت در مورد سطح مقطع راداری و روشهای کم کردنش و صد البته روشهای رهگیری هواپیماهای پنهانکار صحبت می کرد که حرفش به اینجا رسید که بالاخره بعد از مدتی روزی می رسه که این هواپیماهای نامرئی هم دیده خواهند شد... و بعد برگشت و گفت همونطوری که خدا هم در قرآن میگه هیچ چیزی برای همیشه سکرت نمی مونه و یه روزی همه اسرار بر ملا میشه!!!!!
خیلی سعی کردم قیافم رو وقتی این حرف رو ازش شنیدم براتون توصیف کنم که دیدم با کلمات نمی شه!!.... من تنها احتمالی که می دم اینه که این حاج احمد آقا در زمان کار کردن روی بالهای ترانسانیک مغز این پیرمرد بیچاره رو هم از ماخ کریتیکال عبور داده..... خوب دمش گرم ... این حاج احمد آقای ما هم اینجوری میخ اسلام رو در این سرزمین کفر کوبیده دیگه!!!....
نمی دونم چرا بعد از حرف رولین یاد این جمله افتادم:
دو خط موازی اگر خدا بخواهد در بینهایت یکدیگر را قطع می کنند....
بله بله.... خودم می دونم... این دفه خیلی طول کشید که آپ کنم.... اتفاقات زیادی هم در طول این مدت افتاد از جمله اینکه ساعات خوابم به عددهای دو رقمی رسیده بود..... آخه کلا آب و هوای مسکو توی این فصل برای خوابیدن خیلی می چسبه... البته توی زمستون هم می چسبه... اگه واقعیت رو بخواین توی بهار هم خیلی می چسبه!!!... البته توی تابستون تلافی همش در میاد چون تقریبا اصلا شب درست و حسابی نداره..... ۱۱ شب هوا تاریک می شه و سه چهار ساعت بعد هم روشن... هر چند اگه این کاره باشی توی همون آب و هوا هم می تونی ۱۰-۱۵ ساعت بگیری و تخت بخوابی (البته این یکی رو من تجربه نکردم ولی هستند دوستانی که این تجربیات رو هم دارن).... حالا بگذریم .... پاییز بود و صد البته ماه رمضون و خوب دیگه همه چیز جور بود که در بیست و چهار ساعت یه عدد دو رقمی رو خواب باشی.... سال گذشته ماه رمضون هر روز ساعت ۷ باید بلند می شدم و می رفتم دانشگاه... عوضش عصر ها می گرفتم و تخت می خوابیدم.... امسال صبح ها کاری نداشتم.... عصرها دانشگاه و کار و بار بود..... و البته اون روزهایی هم که صبح بود چیزش می کردم دیگه... (البته فقط کار رو می پیچوندم وگر نه کلاس و اینا رو که استغفرالله).....
حالا همش از خواب گفتم نگین این یه ماه گرفته خوابیده.... کلی کار بدرد بخور انجام دادم.... با پروفسور کلی جلو رفتیم.... سه تا کلاس گرفتم (طراحی آیرودینامیکی - مارکتینگ تکنولوژیهای هوایی و سرتیفیکیت و تست پرواز)... می خواستم هیدرولیک هم بگیرم دیدم اونجوری ساعت خوابم از دو رقمی به کسری از یک رقم می رسه که بیخیال شدم....
کلی مطلب باحال می خواستم بنویسم.... مثلا اول مهر سالگرد ورود من به بهشت یخ زده بود که می خواستم بشینم و این یک سالی رو که اینجا گذروندم تحلیل کنم .... مثلا دانشگاه اینجا رو با اون دانشگاه صنعتی شریف مبارک مقایسه کنم و .... (البته این یک کار رو باید مخفی از دید مادرم انجام بدم چون بهم گفته دیگه به شریف و شریفیها گیر نده!!).... ولی وقت هیچ کدوم رو پیدا نکردم....
از جمله کارهای مهمی که این یه ماهه انجام دادم طرح یه ایده جدید در مورد روتورهای به قول این روسها ایکس اُبرازنی بود... به دیاکونوف (صاحب پتنت روتور اصلی ایکس اُبرازنی) زنگ زدم و قرار شده دوشنبه باهاش یه قراری بزارم و ایدم رو بهش بگم.... کسی چه می دونی ... شاید اونو بدزده... شایدم کمکم کنه که روش کار کنیم.....
اووووووووووه.... داشت یادم می رفتم راستی اتاق کارمون رو هم توی دفتر جابه جا کردیم.... من و احسان رفتیم و یه اتاق مجزا گرفتیم ... البته اتاقه قبلا صاحب داشت بیچاره ولی خوب ما چون زورمون بیشتر بود دیگه بقیشو خودتون بخونید..... من هم که می دونید چقدر از اسباب کشی و جا به جایی لذت می برم.... دهنم سرویس شد ولی خوب اینجا دیگه راحت و آسوده هستم چون میزم با میز احسان چند متری فاصله داره.... این کار دو تا فایده داره: ۱- دیگه هر روز مجبور نیستم یه خودکار جدید ور دارم (چون ما قبلا روزی حداقل یه خودکار گم می کردیم)..... ۲- دیگه هر روز کاغذهای به هم ریخته روی میزها رو به هم پاس نمی دیم که من بگم اینا مال تو بوده ریختی روی میز من و اون بگه اینا مال تو بوده ریختی اینجا (البته این کار قبلا اونقدر ادامه پیدا می کرد تا کل کاغذها از سطل آشغال سر در میاورد).... و البته از اول عهد کردیم که این اتاق رو تمیز نگهداریم .... تا الان که دو روز میگذره میز من که الحمدالله تقریبا تمیزه و روش هنوز کاغذ انبار نشده.... تا خدا چه بخواهد....
فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه جز یه چیز که اونو بعدا جداگانه باید بگم....
فکر می کنی این رو با چند تا معادله (اسپلاین یا بزیر یا هر کوفت دیگه ای) می شه مدل کرد؟....

نمی دونم .... میگه فقط یکی!!!.... فقط یه معادله دیفرانسیل ....البته ظاهرا فعلا فقط خودش این کار رو بلده..... فعلا.....
امروز داشتم به جزوه طراحی هواپیمای دانشگاه ویرجینیا تک نگاه می کردم که توسط دکتر میسون تدریس می شه..... یه جمله نظرم رو جلب کرد....
The only way to learn about design is to do design
یادمه چند روز پیش که داشتم یه طرح جدید برای سایت وندا درست می کردم توی صفحه اولش این جملات رو نوشته بودم:
The science shuts his eyes to some obvious facts…. So:
“Don’t be like the men who build their houses like a spider….. The most unreliable house is the spider’s one….”
we look at the future like a designer:
“World without any engineering mistakes”
باید بگم الان از گفتن اون جمله مانند یک طراح یه کمی می ترسم.... هر چند دیگه از سان هم نمی پذیرم که این جمله رو بگه.... چون طراح شدن ظاهرا فقط یه راه داره....