تبليغاتX
بهشت یخ زده
جمعه سی ام شهریور 1386
پروفسور

باید بگم با وجود اینکه بارها از شلیپسف مرام و معرفت و یا هر چیزه دیگه که اسمش رو میخواین بزارین توی این مایه ها دیده بودم ... ولی بازهم فکر نمی کردم وقتی منو ببینه کلاس رو رها کنه و بیاد بیرون.... برای همین هم نزدیک به یک ساعت معطل شدم... آخه از شانس مزخرف وقتی رسیدم که فقط ۱۰ دقیقه از شروع کلاسش میگذشت و حالا باید یک ساعت و نیم الاف باشم....

تقریبا یک ساعتی گذشته و حالا به طور اتفاقی از جلوی در کلاسش رد می شم.... که ناگهان .... بابا عجب این دیگه کیه.... استاد و اینقدر باحال؟ باید اعتراف کنم که عمرا توی اون دانشگاه حالا هر چی که میخواین اسمش رو بذارین اینجوریشو ندیده بودم... کلاس رو رها کرد و به بچه ها گفت یه چند دقیقه صبر کنید... و بعد اومد بیرون و با هم به دفترش رفتیم... (البته دفتر فقط چند قدم یعنی بهتر بگم ۲ قدم با کلاس فاصله داره).... یادمه یه بار هم که ترم پیش برای پرسیدن چند تا سئوال پیشش رفته بودم رئیس دانشکده پیشش بود و داشتن باهم صحبت می کردن وقتی منو دید گفت سئوال داری؟... و من هم گفتم حالا عجله ای نیست شما صحبت کنید من  بعدا بر می گردم ولی اون از پشت میزش بلند شد و به رئیس دانشکده که رئیس خودشم میشه (اون معاونشه) گفت یه چند دقیقه صبر کن من سئوالات اینو جواب بدم بعدا میام ... و با من اومد کنار اون هواپیمای میگ و یکی یکی سئوالات رو جواب داد.... نمی دونم این یکی اینجوریه یا اینکه ....

به هر حال وارد اتاق که شدیم یه مرد مسن که تمام موهاش یک دست سفید بود نشسته بود پشت یکی از میزها و داشت به یه سری کاغذ که جلوش پهن بود نگاه می کرد....

آقای پروفسور... این همونیه که گفتم.... شما صحبت رو شروع کنید من یکمی از کلاسم مونده .... تموم که شد منم میام.....و بعد رفت و یه صندلی برای من آورد و گذاشت کنار صندلی پروفسور....

پیرمرد بلند شد .... تمام قد و دست داد و خودشو معرفی کرد .... بعد عینکش رو روی چشماش گذاشت و به من نگاه کرد و گفت خوب از چی شروع کنم؟... و منم با تمام پر رویی ازش خواستم یه سابقه ای از خودش بگه... خوب مگه چیه؟.... آدم اول باید استادش رو درست بشناسه... بدونه از کجا اومده چی کار کرده... اصلا چیزی سرش میشه یا نه!!!! من که وقتم رو از سر راه نیاوردم که با هر کی اسمش پروفسور بود تلفش کنم!!!

یه کمی صداش رو صاف می کنه.... و شروع می کنه... من پروفسور بلوگلازوف... ۴۲ سال طراح توپولف بودم... از زمانی که با آندره نیکلایوویچ توپولف و بعدا با آلکسی توپولف پسرش روی پروژه های مختلف کار می کردیم.... از توپولف ۱۴۴ شروع کردم که اولین هواپیمای مسافربری مافوق صوت دنیا بود و بعد جزء طراح های اصلی توپولف ۱۶۰ بمب افکن مافوق صوت توپولف شدم و بعد روی هواپیماهای بدون سرنشین استراتژیک مشغول به کار شدم و بعد....

وای خدای من....

پرفسور ادامه میده.... زمینه هایی که من کار کردم دینامیک پرواز هواپیما با اتوپایلوت و با خلبان عادی... کنترل و پایداری پرواز.... آیرودینامیک و ترمودینامیک پروازهای مافوق صوت.... آیروالاستیستیه.... و البته یه متد جدید برای مدلسازی ریاضی سطوح یکپارچه پیچیده که برای طراحی هواپیماهای انتگرال استفاده میشه ابداع کردم که با استفاده از معادلات دیفرانسیل می شه......

و بعد کلی تصویر از انواع سطوح پیچیده ای که با این متد مدل شده بودن نشون می ده.....

شلیپسوف هم کلاسش رو تموم می کنه و به ما اضافه می شه.... واقعا آدم باحالیه.... اولین چیزی که می گه اینه... پروفسور این دو سال هم توی همون دفتر طراحی که گفتم کار کرده .... آدم بی تجربه ای نیست.... اون کاری هم که انجام دادن کار ساده ای نبوده می تونی روش حساب کنی.... پروفسور ادامه می ده .... باز هم میگه .... و باز هم ادامه می ده.... معمولا اینجور روسها وقتی شروع به حرف زدن بکنن متوقف کردنشون خیلی مشکله....

بالاخره کار به اینجا ختم میشه.... من یک هفته وقت دارم که از بین این زمینه هایی که پروفسور گفت یکی رو انتخاب کنم.... پروفسور اسمم رو می پرسه و روی کاغذی که صد جور مطلب جورواجور نوشته یه گوشه ای رو پیدا می کنه و اسم من رو می نویسه.... و یه قرار برای هفته آینده چهارشنبه ساعت ۳ میذاره و می ره....

حالا من می مونم و شلیپسف..... این یکی از آدمهای کارکرده خیلی مطرحه.... یه ذهن خیلی خلاق داره و کلی ایده جورواجور که تو میتونی ازشون استفاده کنی... اگه با این چفت و جور بشی می تونی توی زمینه های مختلف از تفکراتش استفاده کنی... این متد جدیدش هم خیلی کار جالبیه.... نه فقط توی هوافضا بلکه توی خیلی زمینه های دیگه می شه ازش استفاده کرد.... حالا یه هفته وقت داری که فکر کنی .....

و از حالا یه هفته .... یک هفته سرنوشت ساز .....

 

+ نوشته شده در 18:13 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
اون مرد خسته.....

ما روزهای زیادی رو با هم کار کردیم.... صبح ها با هم رفتیم و عصر ها با هم برگشتیم.... با هم خوشحال شدیم و با هم ناراحت .... با هم موفق شدیم و با هم شکست خوردیم.... هر چند اون سن پدر من بود و من جای پسرش.....

و اون شب این مرد خسته سراسیمه بالای سر پسر نیمه جونش می رسه در حالی که کاری از دستش برنمیاد تا پسر توی دامن پدر جون بده....

و من .... فقط باید نگاه کنم... اشک بریزم و به حکمت خدا فکر کنم....

حرفهای سان جالب بود...

من دوست ندارم تسلیت بگم... اگر هم بگم خیلی احمقانه جلوه می کنه.... من اعتقاد دارم به پیش بینی کردن هر مشکل کوفتی... اونجایی هم که بازیگر دهر یه دفه جر زنی میکنه... من فقط سرش داد میزنم... با تمام وجودم سرش داد میزنم... با یه کمی هم گریه... البته اون هیچوقت از داد و بیداد من نترسیده... میدونی چرا؟.... چون زورش بیشتر از منه... قانون بازی رو وسط بازی تغییر میده... هم بازی میکنه هم داوره و هم تماشاچی.... و صد البته همه کارتهای قرمز هم دست خودشه... خوب حالا یه قرمزشو نشون حسین داد و گوشه یه کارت زرد رو هم نشون تو....

و بامزه اینکه حالا از ته زمین مثل یه مربی داد میزنه: صبر داشته باش

 

+ نوشته شده در 17:53 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
دوباره ماه خدا
و دوباره ماه خدا از راه رسید.....

خیلی خوب وقتی اومد ... خیلی خسته بودم ....

به حافظ یه سری زدم و این شعر اومد:

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسدگر ز منزل جانان سفر مکن درویشوگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلبه صدر مصطبه بنشین و ساغر می​نوشزیادتی مطلب کار بر خود آسان کنفلک به مردم نادان دهد زمام مرادهوای مسکن مولوف و عهد یار قدیمبه منت دگران خو مکن که در دو جهانبه هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ نسیم روضه شیراز پیک راهت بسکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بسحریم درگه پیر مغان پناهت بسکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بسصراحی می لعل و بتی چو ماهت بستو اهل فضلی و دانش همین گناهت بسز ره روان سفرکرده عذرخواهت بسرضای ایزد و انعام پادشاهت بسدعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

 

+ نوشته شده در 18:23 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه بیستم شهریور 1386
دوره دوره دور.....

یه وقتهایی بود که نامردی حالت رو بهم می زد... نمی تونستی تحملش کنی... نه فقط در حق خودت... بلکه هر وقت می دیدی در حق کس دیگه ای هم این اتفاق افتاده چه بهت مربوط می شد چه نمی شد نمی تونستی جلوی خودتو بگیری و چیزی نگی.... ولی دیگه شاید عادت کرده باشی.... تنها کاری که می تونی بکنی اینه که هر بار که این اتفاقات برات میفته یه کمی مسیرت رو تغییر بدی و ازکنارش بگذری...

یه وقتهایی هم میشه که احساس می کنی زیادی معرفت نشون دادی.... البته هیچ وقت از این موضوع ناراحت نمی شی چون دوست داشتی که با معرفت باشی ولی خوب وقتی می بینی که .... بگذریم ....

شاید داشت غرق می شد... شایدم خیال می کرد که داره غرق می شه ولی به هر حال ازت کمک می خواست.... فکر می کرد اون یارو وسط آب می خواد غرقش کنه.... البته شاید حق هم داشت اون جوری که اون به سمتش میومد شاید اگه تو هم بودی همین فکر رو می کردی... به هر حال می دیدی که ناراحته و مضطربه و تو هم که خوب دوست داشتی با معرفت باشی... پریدی توی آب و هر جوری که بود خودت رو بهش رسوندی و دستش رو گرفتی و خواستی بکشیش بیرون که یه دفه فهمیدی  اون قرار نیست غرق بشه و اون یارو هم کاری به کارش نداره ... اما جالب اینجاست که اون یارو فکر می کنه که هدف تو از توی آب پریدن نجات یه غریق نبوده بلکه می خواستی اون رو غرق کنی.... برای همین هم وقتی غریق رو نجات می دی نفر سوم تو رو هل می ده توی آب .... و بعد .... دو تایی می رن به سمت ساحل.... خوب و خوش و خرم....

خوب از اون نفر سوم همچین انتظاری نداشتی اما گفتی که دیگه به این نامردیها عادت کردی .... ولی .... ظاهرا غریق ما بیشتر دوست داشت آروم راهش رو بره و کاری به اطراف نداشته باشه..... دو تایی دور می شن ... دور دور دور ... و غریق تو گهگاهی بر می گرده به عقب و توی دلش می گه کارش اینجوری نمی شد ولی خوب کاریه که شده دیگه.... شایدم گهگاهی به اون یارو می گه هی شاید اشتباه کرده باشی... اما خوب نمی شه لذت داشتن یه همسفر رو از دست داد.... ساحل دوره و اون هم می ترسه تنهایی شنا کنه.... پس فعلا باید همین یکی رو برای خودش نگهداره.... تو حتی بعد از اون هم نمی تونی کاری غیر از اونی که دوست داری یعنی با معرفت بودن از خودت نشون بدی.... باز هم نگرانشی... نمی دونی که بلده شنا کنه تا ساحل یا نه... فارغ از اینکه خودت هم ممکنه بلد نباشی.... ولی وقتی پریدی توی آب اصلا به این موضوع فکر نمی کردی چون می دیدیش که تنهاست.... اما حالا....

الان فکر می کنی که دیگه همه فقط دارن معامله می کنن.... معامله ای که توی اون هم فقط منافعشون رو می بینن.... دیگه چیزی به اسم آزادگی باقی نمونده... همه یه جایی اسیرن یه جایی گیرن....

شاید دیگه دلت نمی خواد برگرده و بهت یه نگاهی بندازه و بگه مشکلی نیست بیا داریم راهمون رو می ریم... شاید فعلا دوست داری هر دو رو رها کنی تا دور بشن .... دوره دوره دور.....

و تو آزادی.... چون دلت می خواست آزاده باشی... چون دلت می خواست اگه دست دادی همه جا پاش باشی.... اون جایی هم که لازم بود از خودت بگذری.... خوب خوشحالی که همین جوری بازی کردی...

 

+ نوشته شده در 14:33 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
دوباره چلنج

معمولا از چلنج لذت می برم... ولی همیشه برای یاد گیری چلنج کردم نه برای حال گیری... ولی این روزها چلنج با سان شکل دیگه ای به خودش گرفته... یاد جنگ سرد میفتم... حقیقتا هنوز هم احساس می کنم وندا نتونست یا نخواست ماجرا رو اونجوری که من انتظار داشتم جلو ببره.... شاید من نباید این انتظار رو ازش می داشتم... هر چند به نظر من انتظار نابه جایی نبود... امروز کلی باهم سر و کله زدیم .. از اینکه چرا به من نگفته بود که نتیجه مذاکرات چی شده و اونم می گفت که وقتی دیده زمانی رو که من برای کار مشخص کرده بودم رد کرده دیگه احساس کرده کار تموم شده و بقیش رو رها کرده... هر چند در مورد وندا اگر هم ذهنم نتونه توجیحاتش رو بپذیره ولی نمی تونم حرفهاش رو قبول نکنم... لعنتی... چند روز پیش هم می خواستم از دستش عصبانی بشم ولی هر کاری کردم نشد.... به هر حال چاره ای نیست که خودم فرمون بازی با سان رو دست بگیرم.... لحظه های سختیه... و خیلی حساس .... هنوز هم به وندا اطمینان و اعتماد دارم.... احتمالا هیچ وقت نتونم بهش جور دیگه ای نگاه کنم ولی نمی دونم چرا روشش توی این بازی به دلم نچسبید.... بعد از نزدیک به سه ماه یه بار دیگه چلنجهای من و سان شروع می شه اما این بار متفاوت .... خیلی هم متفاوت....

+ نوشته شده در 23:10 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
Be one you are born to be
یادمه اولین بار به وندا بود که این جمله رو گفتم:

Be one you are born to be

وقتی که می خواست رشته بیومکانیک رو رها کنه و بره و بیزینس بخونه.... به قول سان فرق انسان با سایر موجودات اینه که هر کدومشون برای یه کار خاصی طراحی شدن (قانون اول بهشت یخ زده) فقط مشکلشون اینه که خیلی وقتها خیلی دیر متوجه می شن که برای چه کاری طراحی شدن.... در اصل فرق انسانهای برنده و بازنده در همینه.... انسانهای برنده فقط یه کمی زودتر یعنی قبل از اینکه دیر بشه فهمیدن که دیزاین پوینتشون چی بوده و خودشونو با اون تطبیق می دن....

اولین باری که دیدمش با یه لقب جناب استاد منو صدا زد.... برام تعجب آور ولی جالب بود.... فوق تخصص ارتوپدی داشت ولی اونم قانون اول منو نقض کرده بود.... داشت روی یه سری از پروژه های دفتر که معمولا هیچ وقت هم تمومی نداره کار می کرد...

الو.... ایزدراستویته!.... گاسپادین آتاشا خوچت اس وامی فستره تیتسا... کاگدا او واس سوابودنویه وره میا؟....

این حرفهای تکراری روزانه تقریبا شده بود کار اول و آخرش.... ولی خوب می شد فهمید که هنوز در اعماق وجودش قسم سقراط داره دست و پا میزنه.... می گفتن توی دانشکده هم جزء بهترین نفرات بوده... معمولا سر غذا هم از خاطرات پزشکیش و اتفاقاتی که توی بیمارستان زمانی که سر کشیک بوده براش افتاده تعریف می کرد.... هنر نمایشش هم خوب بود... به خصوص وقتی که خاطره تعریف می کرد سمعی و بصری کار می کرد.... بهترین نمایشی هم که ازش یادمه وقتی بود که داشت خاطره گرفتن یه اسیر عراقی که از دستشون فرار کرده بود رو تعریف می کرد که چطوری از روی کوه با غلط زدن خودشو به اون رسونده (حالا تصور کنید که این خاطره رو به طور عملی اون هم توی دفتر کار داشت تعریف می کرد!!!)... خاطراتی هم که از روزهای اولی که وارد مسکو شده بود خیلی برام جالب بود... یه وقتهایی آخر که همه رفته بودن میومد اتاق من و از این حرفها می زد ....

برگردیم به قانون اول بهشت یخ زده.... اگه یادتون رفته می تونید روی پستهای قبلی وبلاگ پیداش کنید.... اگه این قانون رو نقض کنیم چه جوری می شه درستش کرد؟.... خوب اگه از من بپرسید میگم قانون یک وندا..... (این قانون رو هم اگه یادتون رفته می تونید روی پستهای قبلی پیداش کنید... نه ولش کنید این چون کوتاهه همین جا دوباره می گم.... " چیزی به نام شکست وجود ندارد... حاصل هر تجربه ای فقط یک نتیجه است".... بالاخره یه زمانی می رسه که چاره ای نداری جز اینکه بر گردی به همون جایی که باید می بودی.... همون جایی که برای اونجا بودن متولد شدی.....

خوب دوشنبه آینده این آقای دکتر ما دیگه پشت اون میز کارش توی دو تا اتاق اون طرف تر نیست.... اگه بخواین پیداش کنید باید برین توی یه بیمارستان در ژوکوفسکی و سراغ اتاق رئیس رو بگیرید....

هر چند دلم خیلی براش تنگ می شه ... به خصوص برای اون خاطره تعریف کردناش... ولی واقعا خوشحالم...خوشحال از اینکه برگشت به اونجایی که براش طراحی شده بود.... به قول خودش پزشک نوری از طرف خدا روی زمینه که باید برای بنده های خدا رحمت به همراه بیاره...

خوب دکتر ما هم برگشت به همون جایی که براش طراحی شده بود....

 

+ نوشته شده در 18:47 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
چرا مایکروسافت ماشین نمی سازد؟
 
در يكي از نمايشگاههاي كامپيوتري كه اخيرا برگزار شده بود بيل گيتس موسس مايكروسافت
و ثروتمندترين مرد جهان صنعت كامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا كرد:
 
اگر تكنولوژي جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت تكنولوژي كامپيوتر پيشرفت
كرده بود امروز همه ما ماشين‌هايي سوار مي‌شديم كه قيمتشان 25 دلار و مصرف بنزين آن
4 ليتر در هر 1000 مايل بود.
 
جنرال موتورز هم در جواب بيل گيتس اعلام كرد:
 
اگر جنرال موتورز هم مانند مايكروسافت پيشرفت كرده بود اين روزها ما ماشين‌هايي با
اين مشخصات سوار مي‌شديم:
 
1- كيسه هوا(airbag ) قبل از باز شدن در هنگام تصادف از شما مي‌پرسيد:
? Are you sure
 
2- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف مي‌كرد!
 
3- هر دفعه كه خطهاي وسط خيابان را از نو نقاشي مي‌كردند شما بايد يك ماشين جديد
مي‌خريديد!
 
4- گاه و بيگاه ماشين شما در خيابانها از حركت باز مي‌ايستاد و شما چاره‌اي جز
استارت مجدد restart نداشتيد!
 
5- گاهي اوقات در اثر كارهايي مانند گردش به چپ ماشين شما خاموش Shot down مي‌شد و
استارت آن نيز ار كار مي‌افتاد. در اينگونه موارد چاره‌اي جز نصب مجدد reinstall
نداشتيد!
 
6- فقط يك نفر از ماشين مي‌توانست استفاده كند مگر اينكه با خريد ماشين مدل 95 يا
NT براي آن صندلي‌هاي بيشتري خريداري مي‌كرديد!
 
7- ماشينهاي مكينتاش با موتور Sun بهتر – پنج بار سريعتر و راحت‌تر از ماشين‌هاي
مايكروسافت بودند اما تنها در 5 درصد جاده‌ها مي‌شد اين ماشينها را يافت!
 
8- چراغهاي اخطار وضعيت بنزين، روغن و آب با يك چراغ General Fault تعويض مي‌شدند!
 
9- صندلي‌هاي جديد همه را مجبور مي‌كردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آنها
بكنند!
 
10- جنرال موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشه‌هاي راهها مي‌كرد كه
ممكن بود اصلا به درد رانندگان نخورد. هرگونه تلاش براي پاك كردن اين Option منجر
به كاهش كيفيت عملكرد تا پنجاه درصد و بيشتر مي‌شد!
 
11- هر بار كه جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي‌كرد خريداران ماشين بايد
رانندگي را از اول ياد مي‌گرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهاي ماشين مانند
مدل قبلي نبود!
 
12- براي خاموش كردن ماشين بايد دكمه استارت را مي‌زدند!
+ نوشته شده در 16:46 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه ششم شهریور 1386
پایان ماکس 2007
فقط می تونم بگم ماکس تموم شد.... با همه سختیها و لذتهاش..... غمها و شادیهاش.... نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.... الان ۱۰-۱۲ شبه که نتونستم درست و حسابی بخوابم.... از ۵ صبح می رفتم تا اواخر شب.... ولی خوب برای من شاید سختیهاش لذت بخش بود..... ۴۰ نفر رو به طور مستقیم و ۷۰-۸۰ نفر رو به طور غیر مستقیم اداره کردن کار ساده ای نیست... همه جور کاری که فکرش رو می کردم انجام دادم....

حتما در اولین فرصت گزارشی از ماکس رو خواهم نوشت....

+ نوشته شده در 22:47 توسط بهشت یخ زده.