تبليغاتX
بهشت یخ زده
جمعه بیست و نهم تیر 1386
پس عکسهای وبلاگ من کو؟؟؟
الان چند روزی هست که ایران هستم.... مثلا برای تعطیلات و استراحت اومدم ولی هر روز از کلیه صبح تا آخر شب توی این جلسه و اون جلسه هستم.... حالا بگذریم شاید بعدا یه سری از خاطرات ایران رو هم بنویسم...

ولی چیزی که از همه مهمتر بود.... بعد از کلی کار و خسته و کوفته بالاخره گفتم برم یه سری به وبلاگم بزنم .... ولی وقتی وبلاگم باز شد.... خدای من.... این دیگه چه وضعیه؟.... چرا اینجوری خشک و خالیه؟.... پس عکسهاش کو؟.... به جای همه عکسها یه ضربدر مسخره گذاشته ... به خصوص اون تصویر اصلی بالای صفحه که عنوان وبلاگ یعنی بهشت یخ زده رو توش نوشته بودم با یه عکس قشنگ...

بعد از کلی تحقیق و تفحص فهمیدم مشکل از کجاست... من عکسهام رو روی یه سایت روسی میذاشتم و توی وبلاگ آدرس اونجا رو میدادم .... الان فهمیدم که اون سایت رو توی ایران بستن!!! خوب شاید تقصیر این روسهای احمقه که ورداشتن یه سری عکسه غیر مجاز روش گذاشتن!! حالا تقصیر من چیه هان؟؟

حالا وقتی که برگشتم باید بشینم و درستش کنم.... شایدم نکنم ...خوب وندا میتونه کلش رو درست ببینه... برای من همین بسه

+ نوشته شده در 15:3 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و دوم تیر 1386
قانون مرفی و کامپیوترهای من

تا جایی که یادم میاد از سال ۷۲ که پای کامپیوتر نشستم تا حالا نشده که بتونم یه نرم افزار جدید رو بدون دردسر روی کامپیوتر نصب کنم. همیشه یه چیزی با مشکل روبرو می شد. اون اولها که دقیقا یادمه هر برنامه جدیدی که می گرفتم (حتی اگه بازی بود) یا رم کامپیوتر کم میومد یا کارت گرافیک یا هر کوفت دیگه ای.... بالاخره یه چیزی یه جایی باید مشکل پیدا می کرد تا نشه یه کار جدید رو شروع کرد.... به قول مرفی هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن....

یادم نمی ره سالها با نسخه های جدید بازی فیفا مشکل داشتم.... از فیفا ۹۲ گرفته تا فیفا ۲۰۰۵ که آخرین نسخه این بازی بود که روی کامپیوترم نصب کردم .... یعنی هر نسخه جدید که میومد باید کل کامپیوترم رو هم باهاش عوض می کردم تا بتونه اونو بپذیره... هیچ وقت هم نفهمیدم بالاخره مشکل از کجاست...

توی دانشگاه هم همین مشکلات رو با انواع و اقسام نرم افزارها داشتم... نسخه های مختلف "مت کد" رو به غیر از نسخه ۲۰۰۰ نتونستم روی همه کامپیوترهام نصب کنم... یعنی حداقل روی یکیشون به مشکل بر می خوردن... همین مسئله رو با بقیه نرم افزارها هم داشتم و نمونه اسفبارش ansys بود که هیچوقت روی هیچکدوم از کامپیوترهام نصب نشد... شکر خدا که نرم افزار لازم برای کار من نبود وگر نه ....

الان سه چهار روزی است که یه پاکت پی سی جدید خریدم... خیلی امکانات باحال داره ... از همش باحال تر ناویگیتور جی پی اس که توی این خیابونهای پر ترافیک مسکو میشه باهاش یه راه فرار پیدا کرد.... ولی خوب کامپیوتر کامپیوتره و قانون مرفی هم برای من به طور همیشگی باید اجرا بشه....

اولین کار تغییر زبان روسی دستگاه به زبان انگلیسیه که پس از مشقتهای زیاد بدون نتیجه به پایان می رسه... ظاهرا اینها از بیخ روسین و حتی برای اینکه بشه کیبردشون رو انگلیسی کرد پس از مشقات زیاد کار به اینجا ختم میشه که باید برای زدن هر حرف یه بار یه کلید رو بزنی که کیبرد انگلیسی بشه و بعد از زدن اون حرف کیبرد خود به خود روسی میشه....

اقدام دوم نصب فارسی ساز بود که پس از دردسرهای زیاد برنامه عربی میشه و تاریخ میلادی رو هم کاملا از بین می بره و حالا باید با تاریخ هجری قمری سر کنی.... پس از کلی مشقت کار رو به جای اول بر می گردونی که حداقل از تاریخ قمری راحت بشی....

گام سوم نصب دیکشنری روسی انگلیسی روی دستگاهه که متوجه میشی سی دی که بهت فروختن مخصوص پی سی نه پاکت پی سی.... خوب شکر خدا اینو زود متوجه میشه و فقط حالت سر پولی که پاهاش دادی گرفته میشه و غصه تلف شدن چند ساعت وقت باارزشت رو نمی خوری

برای گام چهارم میای تا یه دیکشنری فارسی انگلیسی رو روش نصب کنی تا داغ دیکشنری داشتن روی دلت نمونه.... دیکشنری با موفقیت نصب میشه.... خدای من ... یه رکورد جدید.... هنوز ثانیه هایی از خوشحالیت نگذشته که به طور اتفاقی متوجه میشه که در پروسه نصب این دیکشنری جدید جی پی اس دستگاه نقشه هاش رو از دست داده که هر چی فکر می کنی چطور ممکن همچین اتفاقی افتاده باشه هیچی به ذهنت نمی رسه.... حالا هر کاری هم که میکنی نقشه ها رو دوباره بر گردونی فایده ای نداره و حتی دانلود دوباره از اینترنت هم جواب نمیده.... دیگه خسته شدی و فکر می کنی برای امروز کافیه....

رفیقت هم دقیقا یه دونه مشابه مال تو رو خریده و همه اون کارهایی رو که دستگاه تو توش گیر کرده اون بدون مشکل رو سیستمش نصب کرده....

اگه من دستم به مرفی می رسید می دونستم .....

 

+ نوشته شده در 17:38 توسط بهشت یخ زده.
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
توصیه هایی برای زندگی در مسکو

۱- اگر دانشجوی هوافضا هستید و روزی کنار خیابان یک ماشین نگهداشت و شما رو صدا زد و یه آدرس ازتون پرسید اگر شما با دست به سمت راست اشاره کردید و به طرف گفتید "نا لیوا" اگه اون جلوی شما یکی دیگه رو صدا زد و همون سئوال رو ازش پرسید خیلی ناراحت نشید. هر چند کار چندان جالبی نیست ولی اگه یادتون بیفته که "نا پراوا" (به معنی به سمت راست) و "نا لیوا" (به معنی به سمت چپ) رو با هم قاطی کردید به طرف یه مقداری حق می دید.

۲- اگر دانشجوی اتوماسیون هستید و نمی دونید کلمه "مزخرف" به روسی چی میشه اصلا نگران نباشید... اولین باری که برید پیش استاد و گزارش بدید که در رابطه با پروژه تون توی اون مدت چه کارهایی انجام دادید حتما این کلمه رو یاد می گیرید.

۳- اگه دانشجوی پزشکی هستید و همزمان توی یه بیمارستانی چیزی هم کار می کنید بدونید که اینجا درمان مجانیه و نمی تونید به خاطرش از کسی پول بگیرید فقط بعضی از مریضها برای تشکر ممکنه یه سری شکلات (که اکثرا الکل دارن!) و یا چند بطری وتکا یا یه چیزی توی این مایه ها بهتون بدن.... و بعد از مدتی اتاقتون پر میشه از اون شکلاتها و بطریهای مشروبات الکلی که نمی دونید باهاشون چی کار بکنید... البته اگه سعی کنید اونها رو به فروش برسونید احتمالا بعد از چند دقیقه به جرم دستفروشی بدون مجوز سر از اداره پلیس در میارید و باید با کلی بدبختی توضیح بدید که شما یه پزشک شرافتمند هستید و فقط برای خلاص شدن از شر این هدایای مردمی دست به همچین کاری زدید.

۴- اگه دانشجوی انرژی هستید و صد البته تازه وارد و برای رجیستر کردن پاسپورتتون مشکل دارید اگه کسی به شما گفت برید اداره پلیس و بگید " یا پریخال ایز پاسلستوا ایرانا" (یعنی من از سفارت ایران اومدم) و اونها بلافاصله مشکل شما رو حل می کنند باور نکنید!... حداقل قبل از اینکه این جمله رو به رئیس اداره پلیس بگین روی چند تا از کارمندا امتحانش کنید.

۵- اگه دانشجوی انرژی هستید و صد البته تازه وارد و همچنان مشکل رجیستر دارید و کسی به شما گفت که اینجا خیلی از مشکلات رو می شه با رشوه و زیر میزی حل کرد بدونید که زیر میزی دادن هم قوانین خاص خودش رو داره و نرید و یه پاکت پر از هدایای مردمی تهیه کنید و تالاپ بزارید روی میز طرف و بگید "پاژالستا" (یعنی بفرمایید!!) .... حداقل این کار رو توی اداره پلیس نکنید.

۶- اگه دانشجوی دارو سازی هستید و هزار البته تازه وارد به نحوی که فقط کلمه "دا" (به معنی بله) رو بلدید در جواب همه سئوالها از این کلمه استفاده نکنید چون ممکنه آرایشگر پشت مویی که برای درست کردنش مدتها زحمت کشیدید رو در یک چشم به هم زدن قیچی کنه.

۷- و در نهایت اگه دیدید جوانی بر درختی تکیه کرده ( و احتمالا از جنس مخالف شماست) این احتمال رو بدید که ضرب المثلهای ایرانی در خارج ایران ممکنه صدق نکنن.

۸- توصیه های ایمنی رو حتما جدی بگیرید.

 

+ نوشته شده در 13:28 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
سطل آشغال

اینو روی وبلاگ یکی از برو بچه های شریفی که الان توی آمریکاست دیدم... خودشو نمی شناختم ولی ظاهرا با وندا رفیقه.... متنه خیلی جالبی بود که گفتم شما هم بخونید حال کنید....

اين يه سطل آشغاله

خوب آخه مگه چيز ديگه‌ای هم می‌تونه باشه؟ يکی به اينا بگه ديگه...

يادم مياد اون اوايل يه مغازه پيدا کرده بودم کنار محوطه که سوپ می‌فروخت. خيلی سوپش خوشمزه بود. من سوپ رو می‌خريدم و می‌رفتم کنار محوطه يه جای دنج بود همون جا می‌خوردم. ولی اينا چون وعده‌های غذاييشون خيلی زياده اصولا زياد ميومد . من هميشه زياديشو با بشقابش می‌انداختم توی اين سطل زباله. خيلی جالبه اينا چون خيلی پيشرفته هستند سطل زباله‌هاشون هم هرکدومش برای کار خاصيه. مثلا اين وروديش خيلی باريکه فقط می‌شه توش بشقاب اينا انداخت. يه سری ديگشون فقط برای بطريه...

پريروز که اتفاقا برای ناهار سوپ خورده بودم بعد از ناهار رفتم آپارتمانم يه نامه رو که جا گذاشته بودم بيارم. وقتی داشتم برمی‌گشتم ديدم يه آقای خيلی محترم با لباس رسمی با سه تا پليس کنار اين سطل زباله ايستاده. آقاهه خيلی عصبانی بود و بلند بلند داشت به داخل سطل زباله اشاره می‌کرد و به پليس‌ها يه چيزايی می‌گفت. من گفتم حتما اين بن لادن لعنتی اومده توی سطل زباله بمب کار گذاشته. چقدر خدا بمن رحم کرد که اون وقت که من اونجا بودم منفجر نشده. می خواستم برم به پليسه بگم که من هم چند دقيقه پيش اونجا بودم که ديگه ديرم شده بود و منصرف شدم...

اينا خيلی بافرهنگند. سه شنبه صبح که داشتم ميومدم دانشگاه ديدم يه ماشين بزرگ (فکر کنم ماشين پست بود) کنار سطل زباله ايستاد و زباله‌های توی ماشينشو خالی کرد. گفتم الان اگه ايران بود همون جا پنجره رو باز می‌کرد زباله‌ها رو می‌ريخت بيرون . واقعا که خوشم اومد از کار اون مرده...

ديروز نامه‌ی مالياتم رو داده بودم مک پست کنه. آمريکايی کله پوک رفته انداخته توی سطل آشغالی. اعصابم کلی خرد شده بود. کلی سرش داد زدم. بهش می‌گم خوب تو که نمی‌دونی چجوری پست کنی به خودم می‌گفتی. هی می‌گه متوجه منظورت نمی‌شم. بالاخره بهش گفتم يا می‌ری فرم‌ها رو می‌خری برای من پر می‌کنی و  دوباره می‌فرستی يا پليس رو خبر می‌کنم. حالا قرار شده پس فردا بره فرم‌ها رو بخره و برام پر کنه. فردا امتحان داشت من هم بهش رحم کردم. واقعا که...

امروز فردای روزی که مک نامه رو انداخته توی سطل آشغالی. مک قرار بود فردا بره نامه رو پست کنه ولی جواب نامه اومده و روی ميز منه... من حالم خيلی خوب نيست...

فکر می‌کنم يه چيزی يه جايی ايراد داره. اعصابم يه کمی خورده. حالم هم اصلا خوش نيست .چند دقيقه پيش بالاخره رفتم از مک عذرخواهی کردم و بهش گفتم لازم نيست فرم‌ها رو بخره. مک پسر خوبيه. من يه کم از کار و بارش و پروژه اينا ازش پرسيدم که ازدلش دراورده باشم. اون هم يکمی از کار و بارش گفت و آخر سر هم بهم گفت که اگه دوست داشته باشم شايد بد نباشه که اگه برام کار سختی نيست  بعدا شايد بتونم به اين سطل آشغالی بگم صندوق پست. البته تاکيد کرد که هيچ اجباری نيست . من هم چون آدم متشخصی هستم گفتم که به اين موضوع فکر می‌کنم... نمی‌دونم چرا اينقدر با احتياط حرف می‌زد آخه من که آدم مهربونی هستم لزومی نداره اينجوری حرف بزنه...

من الان چند ماهه که ديگه بشقاب سوپم رو توی اون سطل زباله نمی‌اندازم...

+ نوشته شده در 16:26 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
خونه جدید

خوب بعد از مدتی قانون نوشتن و فکر کردن و کارهای به خیال خودت بزرگ بزرگ انجام دادن (از همه مهمتر تموم کردن ترم دانشگاه) وقتش شده تا یه کار پر دردسر انجام بدی.... مزخرفترین کاری که فکرش رو می شه کرد... اسباب کشی!!

    یه خونه جدید که از قبلی هم بزرگتره و هم با کلاس تر... ولی باید اول رنگش کنی چون اوضاع در و دیوار خونه رو نفرات قبلی که اینجا بودن تقریبا به شکل اسفناکی در آوردن.... یه رفیق اینکاره این جور جاها خیلی به درد می خوره چون تو که اصلا از این جور کارها سر در نمیاری و حوصلش رو هم نداری.... تقریبا همه چیز آمادست... فقط یه کارگر قراره بره و ظرف دو روز خونه رو رنگ کنه و تحویل بده....

    خوب در گام اول این دو روز به سه روز، سپس چهار و همینطور تا یک هفته پیش میره و حالا بعد از یک هفته باید بار و بندیل رو برداری و بری توی یه خونه جدید.... مزخرفترین کاری که میشه فکرش رو کرد جمع و جور کردن وسایل از یه جایی و دوباره پهن کردنشون یه جای دیگست... البته اصلا فکر نکنید که این وسایل چیزهای گردن کلفتی مثل مبل و فرش و تلویزیون و یخچال و این جور چیزها رو شامل میشه!... اینها همون جا هست فقط باید لباس و وسایل شخصی و کتابها و اینجور چیزها رو جمع کنم... خداییش قبول کنید که همینش هم برای من که حوصله جمع و جور کردن میزکارم رو هم ندارم کار سختیه!!!  معمولا خیلی سعی می کنم نذارم میز کارم بی نظم بشه و خیلی مرتب نگهش می دارم نه به خاطر اینکه خیلی منظم هستم بیشتر به خاطر اینه که می دونم اگه یه کمی از نظم خارج بشه من دیگه حوصله جمع و جور کردنش رو ندارم و اگر از حد مرزی نظم یه کمی اونور تر بره من بیخیالش می شم و به شکل تصاعدی بعد از چند روز پیدا کردن یه خودکار نیاز به یه پروژه چند مرحله ای داره!!.... البته همیشه اینجوری توجیهش می کنم که کارهای بزرگ از جاهای شلوغ درمیاد!!!! شاید بعدا اینو تبدیل به یه قانون بکنم! البته اول باید اثباتش کنم... حالا بگذریم با هر بدبختی که بود اثبات و اثاثیه (منظورم همون چند تا لباس و کتاب و اینجور چیزهاست) رو جمع می کنی که میشه دوتا چمدون و یه کارتن و چند تا کیسه و دو تا کیف که یکیش مال نوتبوکه.... حالا باید اینها رو از یه سری پله پایین ببری ... تنها مشکل اون چمدون بزرگست که خودت هم توش جا میشی و وقتی که پر بشه دیگه تکون دادنش کار هر کسی نیست (حداقل کار من یکی که عمرا نیست)... خوب مرام رفاقت رو برای اینجاها گذاشتن ....

    حالا باز هم با استفاده (یا سوء استفاده از مرام دوستان) تا پشت در آپارتمان جدید بالا می بریشون.... حقیقتا طبقه های زیر 10 رو دوست ندارم... خونه قبلیم هم طبقه 7 بود که خیلی خوشم نمیومد ولی این یکی دیگه خیلی ضایست... طبقه چهارم!! اصلا دوست ندارم از پنجره بیرون رو نگاه کنم... باز اون قبلی بهتر بود..... ولی دیگه چاره ای نیست همینه که هست حالا باید کلید بندازی و در رو باز کنی فقط خدا خدا می کنی که اون اتفاقی که فکرش رو میکنی نیفتاده باشه.... ولی ظاهرا دعاها این دفه خیلی کارساز نشدن.... یه افتضاح دیگه!! همونی که نگرانش بودی ... برادران کارگر روس زحمت کشیدن و به همراه دیوارها هر چیز دیگه ای هم که جلوی دستشون بوده رنگ زدن!! نمونه اسفبارش هم پارکت کفه که تقریبا به رنگ دیوارها در اومده!!! در اولین نگاه تنها می تونی بگی... اوووووه مای گاد!!! البته اینجا به ورژن روسیش باید بگی اوووووه بوژه موی!! وسایل اتاق پذیرایی رو سر جاش گذاشتن (البته به شکل رنگ شده!) ... ولی بقیه جاها وضع افتضاح تری داره ... فرش ها یه جا تا شده روی هم تلمبار شده... میز یه طرف... قفسه کتاب یه طرف هر جایی هم می تونی یه صندلی و یه چهارپایه و یه سری آت و آشغال اینجوری پیدا کنی و همشون هم به یه سبک هنری جدید که هنوز رمز و رازش رو کشف نکردی به رنگ در و دیوار در اومدن... کلی هم سطل رنگ و برس و وسایل رنگ کاری رو میشه توی کیسه هایی با سایزهای متفاوت این ور و اون ور خونه پیدا کنی.... خوب مرام دوستان تا ابتدای در ورودی ادامه پیدا میکنه و بعد به شکل ناگهانی تموم میشه!! کلی تشکر میکنی که زحمت افتادن ومعذرت خواهی که با این وضع خونه نمی تونی اونها رو به قهوه ای چیزی دعوت کنی... در رو که می بندی دیگه خودتی و خودت و یه آپارتمانی که بیشتر به محل زندگی بونژها (این کلمه روسیه خیلی جهت خوندنش زور نزنید!) می مونه... البته فعلا به طور موقت اینطوریه .... می دونی که احتمالا فردا شب خیلی راحت و شیک و پیک میتونی لم بدی و بخوابی ولی تا اون موقع یه کابوس رو پیش رو خواهی داشت.... یاد وقتهایی می افتی که مادرت بالاخره بعد از مدتها از بهم ریختگی اتاق و میز کارت حوصلش سر می رفت و یه روز که از خونه میرفتی بیرون میفتاد به جون اتاق و عصر که بر می گشتی تر و تمیز و خیلی با کلاس تحویلت می داد... کلی ذوق می کردی ولی یه دفه یادت میفتاد که یه شماره تلفن خیلی مهم رو روی یه تیکه کاغذ سه چهار سانتی نوشته بودی و بین صد تا کاغذ دیگه روی میز گذاشته بودی که الان از هیچکدومشون خبری نیست!!

    خوب الان دیگه از مامان جون خبری نیست و باید خودت مثل بچه آدم تک و تنها بیفتی به جون خونه و مرتبش کنی.... خداییش اصلا حال نداری... بعد از یه روز کاری که کلی هم کار کردی و خسته و کوفته رسیدی به خونه جدید فقط فکر استراحتی... بنابراین فعلا تنها وظیفت اینه که یه جای خواب برای خودت درست کنی... خدا رو شکر می کنی که برادران رنگ کار روس وسایل اتاق پذیرایی رو سر جاش گذاشتن (البته به شکل رنگ کاری شده!!) فعلا دو تا کاناپه برای خوابیدن شب فراهمه... یکیشو انتخاب میکنی... احساس میکنی که روش پره از خورده کچ! که احتمالا از آثار بتونه کاری قبل از رنگ کاری به جا مونده... یه کمیشو با دست این ور و اون ور می کنی ولی تا صبح آثارشون رو زیرت احساس میکنی....

    ساعت 10 صبح روز شنبست که از خواب بیدار میشی.... خیلی خدا رو شکر می کنی که مثل خونه قبلیت شب دوشنبه وارد نشدی که صبح اول وقت بخوای خونه رو با همون وضع به هم ریخته رها کنی و بری دانشگاه... البته اون خونه قبلی مشکل رنگ کاری رو نداشت و فقط کل روز به این فکر بودی که شب که برگشتی باید وسایلت رو بزاری در جاهای خودشون.... ولی این بار اوضا فرق می کنه... یه صبحونه مختصر می خوری و میری که کار رو شروع کنی....همیشه بدترین اعصاب خورد کنی عملیات مرتب کردن برات این بوده که نمی دونستی از کجا باید شروع کنی.... همیشه دوست داشتی یکی بود و بهت میگفت که چی کار باید بکنی... در عملیات مرتب کردم معمولا ترجیح میدم کارگر باشم تا سرکارگر!! چاره ای نیست باید اینقدر دور خونه بچرخی تا بالاخره تصمیم بگیری که از کجا شروع کنی... البته این فقط شروع کردنه... وقتی مرحله اول رو انجام دادی بازم باید کلی دور بچرخی تا تصمیم بگیری مرحله دوم رو به چه کاری اختصاص بدی.... از اول خودت هم خوب می دونی مثل همیشه دو برابر وقتی که صرف مرتب کردن می کنی رو باید صرف تصمیم گیری بکنی !!... اینجاهاست که خیلی دلت می خواد یه سر کارگر بالای سرت بود!!.... ولی یه چیزی کاملا معلومه از هر جایی که بخوای شروع کنی فرقی نمی کنه اولین کاری که باید بکنی پاک کردن رنگهاست....

........

ساعت 4 بعد از ظهره.... خوب همه چیز به شکل رویایی در اومده.... تنها این خودتی که کاملا از حالت رویایی فاصله گرفتی... با سر و کله خاکی و تن خسته و کوفته....  حوصله نهار درست کردن هم نداری و صبر می کنی تا دو سه ساعت دیگه با شام یکیش کنی.... از اینترنت هم خبری نیست و تقریبا 24 ساعته که از وندا بیخبری.... اصلا احساس خوبی نیست به خصوص اینکه می دونی توی آخرین تماسها قرار گذاشتید که اون بره و با سان درباره یه ماموریتی که میخواید بهش بدید صحبت کنه.... با سان هم که چند وقتی اوضاعت مساعد نیست... به یاد اون روزهایی که همش دنبال حال گیری از همدیگه بودید... البته این بار بحث حالگیری نیست ......

الان با همه خستگی دلت می خواد بری و یه دوری این اطراف بزنی و محله جدید رو برانداز کنی....

.........

ساعت نه شبه ولی هنوز آفتاب وسطه آسمونه و تا دو ساعت دیگه هم خیاله پایین رفته نداره... خوب تابستونها اینجا همینجوریه .... عملیات تقریبا به پایان رسیده....

اینجا بهشت یخ زده.... خونه جدید آمادست .... و چه بخوای چه نخوای زندگی ادامه داره.....

+ نوشته شده در 10:21 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه پنجم تیر 1386
حال دنیا

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای

 

گفتم آنها را چه می گویی که بر او دل نهند؟

گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه ای

 

گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چیست؟

گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای

+ نوشته شده در 20:55 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه سوم تیر 1386
قوانین تصمیم گیری بهشت یخ زده

قانون 3 بهشت یخ زده: آنکس که شک نمی کند فکر نمی کند...

 کاربرد عملی: شک کردن باعث فکر کردن و فکر کردن باعث اطمینان پیدا کردن و اطمینان پیدا کردن باعث یقین پیدا کردن می شود.... بنابراین در همه چیز باید شک کرد....

تفسیر : این قانون در حقیقت بیان کننده مبنای تصمیم گیریه.... آنچه که مسلم است این است که تصمیم گیری در خلا اتفاق نمی افته. یعنی برای تصمیم گیری لازمه تا یک فضای تصمیم گیری ایجاد کرد که این فضا بر پایه اطلاعات موجود ایجاد می شه. در اینجاست که قانون 3 بهشت یخ زده وارد کار شده و تصمیم گیری رو به سه لول تقسیم می کنه:

1.      تصمیم گیری بر پایه علم به اطلاعات

2.      تصمیم گیری بر پایه اطمینان به اطلاعات

3.      تصمیم گیری بر پایه یقین به اطلاعات

برای توضیح این سه مرحله از یک مثال استفاده می کنم. اگر شما دودی را از پنجره یک ساختمان ببینید این یک دیتا است که شما به آن علم پیدا کرده اید.... یعنی اینکه می توانید بگویید در آنجا آتش رخ داده است..... اگر شما بر پایه این اطلاعات دریافتی (دیدن دود) به محل ساختمان برید و خود شعله های آتش رو هم ببینید اینجاست که به این اطلاعات اطمینان پیدا کردید... و اگر به هر دلیلی (مثلا نجات یه بچه که توی آتیش گیر کرده) وارد آتیش بشید و پوست شما شروع به سوختن کنه یعنی به اطلاعات یقین پیدا کردید.

خوب در هر سه مرحله شما یک سری دیتا دارید که می تونید بر اساس اون فضای تصمیم گیری رو بسازید و بر اساس اون هم تصمیم بگیرید. خوب در اینجا می توانید بر پایه این علم به اطلاعات تصمیم گیری کنید. این پایین ترین مرحله تصمیم گیری است. به همین ترتیب میشه در مراحل دو و سه تصمیم گیری کرد...

خوب حالا یه سئوال افراد مختلف در چه مرحله ای تصمیم می گیرند؟.....

اول باید گفت کسانی که در مرحله یک تصمیم می گیرند احتمال اشتباه کردنشون سه برابره افرادی هست که در مرحله 3 تصمیم می گیرند و افرادی که در مرحله دو تصمیم می گیرند دو برابره افراد مرحله سوم هست...

اینجا من برای تقسیم بندی افراد که کدومها در کدوم مرحله تصمیم می گیرند یک قانونی دارم که فعلا نمی خوام اینجا بگم.... ولی با توجه به اون قانون میشه گفت که اونهایی که زیادی باهوش هستند معمولا دچار این مشکل می شن که خیلی سریع با کمترین اطلاعات می تونن به خیلی چیزها پی ببرند... این خوبه ولی نتیجش این میشه که معمولا در مرحله اول تصمیم می گیرند... به همین ترتیب....  الان میشه قانون 5 بهشت یخ زده رو اینجوری بیان کرد

قانون 5 بهشت یخ زده: همه انسانها به یک اندازه اشتباه می کنند.... فقط اونهایی که باهوش ترند دو برابر اشتباه می کنند و اونهایی که خیلی باهوش ترند سه برابر.

کاربرد عملی:سانسور شده

+ نوشته شده در 11:44 توسط بهشت یخ زده.
شنبه دوم تیر 1386
قانون گم شده
باید بگم مدتها دنبال یه همچین قانونی می گشتم.... خوب امروز پیداش کردم...

ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در 11:34 توسط بهشت یخ زده.
جمعه یکم تیر 1386
نگارش روسی!

دوست نداشتم راجع به موضوعی که گفته بودن بنویسم.... مسکو و دانشگاه من! خوب این موضوعی بود که باید در امتحان پایان ترم نگارش روسی راجبش یه متنی مقاله ای چیزی می نوشتیم.... اصلا موضوع جالبی نبود... یعنی من دقیقا می دونستم اینها منتظر چه جور نوشته ای هستن... همون چیزی که همه بر و بچه های خارجی کلاس زبان روسی توی امتحان نوشتن.... مسکو یک شهر بزرگ و زیبایی است... ساختمانهای بسیار دیدنی موزه های زیاد فضای سبز دلپذیر.... و یه سری مزخرف دیگه اینجوری و بعد هم کلی تعریف از دانشگاه که اینجا ته دانشگاه دنیاست و اساتید خدای این کارن و من بسیار خوشحالم که اومدم اینجا و دمتون گرم و....

ولی من یکی عمرا حاضر نبودم اینجوری بنویسم... خوب امتحان برای این بود که توانایی نگارش زبان روسی ما رو بسنجن پس به نظر من هر چیزی می نوشتیم فرقی نباید می کرد ... پس من یه تصمیم دیگه گرفتم.... خورشید بود و ماه و بهشت یخ زده

پس من مقالم رو اینجوری شروع کردم:

 приставьте себе что человек, который знает запад (очень хорошо) и человек, который знает восток (очень хорошо) собираются … они объединяются …. И они два человека с хорошими  намерениями….. теперь вот вопрос: как вы думаете, смогут ли они спасти мир?

این همون جملاتی بود که سان راجع به من و وندا نوشته بود (توی پست های قبلی یکی دو بار آوردمش... همونی که میگه فرض کنید یکی که غرب رو خوب میشناسه با یکی که شرق رو ...)

و بعد شروع کردم کلی از تفکراتم راجع به شرق و غرب و نحوه نگاه این دو به علم و بیزینس و خودم و وندا و سان و یه سری از قوانینم و ....

شب قبل وقتی به وندا گفتم چی می خوام فردا توی امتحان بنویسم می گفت از قانون یک وندا استفاده کن... اینجوری حداقل با افتخار میفتی!!

اما ظاهرا نتیجه جور دیگه ای شد....ظاهرا  برادران روس هم از این نظرات من بدشون نیومده... یعنی خوششون هم اومده... احتمالا یکمی زیادی هم خوششون اومده چون استادمون بهم گفت نوشتت رو از من گرفتن که ببرن توی روزنامه دانشگاه چاپ کنن!!

+ نوشته شده در 20:47 توسط بهشت یخ زده.