
کاربرد عملی: آنکس که به دانسته های خود عمل نمی کند نمی تواند نادانسته ها را کشف کند.
کاربرد عملی: (متاسفانه یا خوشبختانه کاربرد عملیش با حرف این آقا این زیر هماهنگه:)
مشکلات و تردیدها به ما خیانت می کنند و موجب می گردند ما با هراس از تلاش و کوشش فرصت بدست آوردن چیزهای خوب را از دست بدهیم. (ویلیام شکسپیر)
۲- بی نقص بودن بزرگترین نقص است
کاربرد عملی: ۱- آب ساکن بعد از مدتی می گندد
۲- هر مدیر برای مدت محدودی می تواند در یک رده مدیریتی بماند در غیر این صورت او شایسته این کار نیست
۳- رویا چیز بدی است همانطور که آسمون زیباست
کاربرد عملی:......
قانون یک بهشت یخ زده: تمام زندگی یک بازی و هر آنچه که در این دنیا می بینید تنها یک اسباب بازی است.
کاربرد عملی: اگر در زمان مقتضی با اسباب بازیهایتان بازی نکنید زمانی خواهد رسید که دیگر علاقه ای به بازی کردن با آنها ندارید.....
تبصره: هر اسباب بازی برای یک بازی معین و برای یک نقطه خاص اون بازی طراحی شده... استفاده از اون در نقطه آف دیزاین موجب باختن بازی می شه...
از اینجا می شه به این نتیجه رسید.... برای اینکه برنده باشی باید مراحل زیر رو طی کنی:
2-1 وقتی فهمید هر کدوم از اسباب بازیها برای چه بازی ای طراحی شدن معنیش اینه که بفهمه خودش هم برای چه بازی ای طراحی شده چون قاعدتا خودش هم از قانون یک بهشت یخ زده مستثنا نیست....
أ- ارتباط بین زن و مرد بر اساس قوانین بازی خاصی است و بطریقی تنظیم شده که همواره نتیجه ای بصورت بازنده - بازنده دارد ولی مشکل اینجاست که دو طرف سر اینکه چه چیزی را باخته اند دچار کج فهمی هستند.
ب- نیاز های بیولوژیک بسیار شبیه به هم هستند. این درست است است که اگر تشنه هستیم نباید به داخل استخر شیرجه بزنیم ولی قانع کردن دیگران برای اینکه فقط یک لیوان آب به ما بدهند؛ آنهم هروقت که خواستیم کاری تقریبا غیر ممکن است.
ت- ارتباط با جنس مخالف دچار یک اختلاف فاز طراحی شده است و اشکال اساسی اش این است که وقتی بازی از نظر یکی شروع شده؛ طرف مقابل حاضر به بازی نیست و درست وقتی بازی از نظر یکی تموم شده؛ از نظر اون یکی تازه شروع شده
ث- توجه به ظاهر زیبای دیگران بسیار به این شباهت دارد که فراموش کنید مرداب بعضی وقتها با گل های نیلوفر زیبایی پوشانده میشود.
بقیه اش هم سانسور شده !!!!!!!!!!!!!!!!!
1- وقتي بچه بودم دوست نداشتم غذا خوردنم سر وقت معين باشه... يعني هر وقت دلم مي خواست غذا مي خوردم براي همين هم خيلي وقتها سر غذا اصلا اشتها نداشتم.... نتيجش اين بود كه كلي با غذا بازي مي كردم بعدا نصفه نيمه ولش مي كردم و مي رفتم..... همين اتفاق در وقتهايي كه غذا رو دوست نداشتم هم ميفتاد....
2- يكي از مشكلاتي كه بچگي سر غذا خوردن داشتم اين بود كه دلم مي خواست غذام رو خودم انتخاب كنم ولي چون معمولا خيلي سخت گير بودم نتيجش اين بود كه اجازه اين كار رو پيدا نمي كردم (البته نه هميشه)... مشكل دوم هم توي مدرسه بود... نمي دونم كدوم خري گفته بود اين بچه باهوشه و بذاريدش از اين مدارس .... اونم يه سال زودتر از سن معين.... من رو با كلي گريه و زاري بردن و نشوندن سر تست و با دو تا خانوم معلم يه ساعت چك و چونه زدم.... بعدم گفتن اين توي كل تست دهنده ها اول شده ولي بعد سر سنم كلي اذيتمون كردن و نهايتا بازم من با كلي گريه و زاري رفتم سر كلاس اول.... اين جور مدارس مزخرف تا نصفه شب بچه رو نگه مي داشتن و همون جا هم بهش غذا مي دادن.... نتيجش اين بود كه من معمولا سر وقت غذا زنگ تفريحم بود و غذاها هم اسباب بازيهام.... (الان مثل ... پشيمونم كه اون جور مدارس رو رفتم هر چند چند بار توي مسابقات و المپياد ها اول شدم – حتي كلاس چهارم توي كشور اول شدم ولي الان هميشه با خودم مي گم آخه احمق ها بچه سال چهارم ابتدايي المپياد مي خواد بره چه غلطي بكنه!! دوران تفريح بچگي ما رو گند زدن توش با اين مسابقات و المپيادها و .... در نتيجه وقتي ابتداييم تموم شد و ديگه خودم مي تونستم تا حدي انتخاب كنم كلا از اينجور مدارس كشيدم كنار و رفتم يه مدرسه كاملا معمولي نشستم قاتي ملت عادي.... آخيييييييييييييش مي شد يه نفسي كشيد هر چند تازه شروع كردم به ياد گرفتن معاني حرفهاي بد!!!!)
3- الان فكر مي كنم اون غذاهاي بدبخت وقتي تبديل به اسباب بازي من مي شدن چه احساسي داشتن.... احتمالا اينقدر خر نبودن كه دو زاريشون نيفته كه من نمي خوام بخورمشون و بعد از يكمي بازي ميندازمشون دور..... اما بيچاره ها هيچ كاري از دستشون بر نميومد.....
4- توي مدرسه يه معلم بهداشت داشتيم كه من ازش متنفر بودم.... علتش هم همين غذا خوردن بود كه هميشه سر وقت غذا ميومد و به من گير مي داد كه غذا براي خوردنه نه بازي كردن.... منم كه از همون بچگيم پر رو (به قول سان شر... البته من از اين كلمه خيلي خوشم نمياد) بودم بهش مي گفتم اگه ميذاشتين من غذام رو خودم انتخاب كنم و هر وقت هم كه دلم مي خواد بخورم اين اتفاق پيش نميومد....
5- جواب سئوال من هميشه تكراري بود... اين غذاها براتون مفيد هستن... اين يكي فسفر داره... اون يكي كلسيم داره... اون يكي يه كوفت و زهره مار ديگه داره كه بايد شما بخوريد تا زود بزرگ بشيد و باهوش و از اين حرفها.... چند بار هم به مادرم گفتم پاشو بيا مدرسه و به اين احمقها بگو اينقدر سر وقت غذا خوردن به من گير ندن..... ولي ظاهرا نتيجه اي نداشت....
6- من كم كم بزرگ شدم خوب خداييش باهوش هم كه بودم .... ظاهرا غذا ها كار خاصي نكردن.... چون من همچنان به اونها به عنوان اسباب بازيهام نگاه مي كردم.... هر چند هميشه وسط بازي يه خري پيدا مي شد و بازي رو بهم مي زد......
7- سانسور شده
8- سانسور شده
هر چند روسيه ولي اونقدر جالب بود كه نتونستم اينجا ننويسم.... اگه دوست داشتيد خودتون ترجمش كنيد.... (براي تو بعدا ترجمش رو هم مي فرستم.... يه چيزي تو همون مايه هايي هست كه راجبش زياد صحبت مي كرديم)
что значит делать бизнес?
Это значит придумать что-то новое, затем это что-то произвести, а после продать.
так вот, придумать нелегко, произвесит еще труднее, но самое трудное - продать!
Современная тенденция такова, что среди десяти самых богатх людей мира большинство- это люди, сделавшие капитал с нуля (взять хотя бы Билла Гейтса). Хотя еще несколько лесятилетий назал самые богатые людимира получали свой капитал по населедству. В основе каждаго такого состояния лежат изобретения в области техники, производства или продажа......
ازش خواسته بودم اونو برام تفسیر کنه و اونم توی این ایمیل آخری یه مقداری توضیح داده بود ولی من هنوز هم مشکل دارم....
قانون 24- در ميان مخلوقات خداوند شيطان از همه متواضع تر است، از اين جهت من تواضع را دوست ندارم.
كاربرد عملي: تواضع موجب بی عدالتی وحشتناکی می شود و اگر خوب بود خود خدا هم تواضع می کرد
I see two students with great desire to success a great desire to prove their being special...two students who have been brought-up to be alone and to feel alone
now like a designer; Here is:
My advice for the future:
"BE THE MAN YOU ARE BORN TO BE"
مي دوني فرق اصلي مهندس با دكتر چيه...خيليها ممكنه تعريفهاي مختلفي براي اين سئوال داشته باشن.... يادته كه يه بار هم سان چه جوابي به من داده بود راجع به اينكه بهش گفته بودم اون يا يه مهندسه كه اداي دكترها رو در مياره يا برعكس...
" راستش از نظر من داستان از قرار زیر است. جونم براتون بگه که علم و دانش چندين مرحله داره به شرح زیر. البته طبق معمول ظاهرش غربیه ولی به جون مامانم اینا عین فرهنگ اسلامیه:
1- Classification دانش طبق بندی و اسم گذاری
2- Differentiation دانش تشخیص تفاوت ها بدست آوردن قوانین متمایز کننده
3- Rule Using دانش استفاده از قوانین
4- Problem solving دانش استفاده از قوانین برای حل مسئله
5- Manipulation دانش بازی و مکر و آینده سازی
اگه معنی هاشون رو بیشتر از این بخواهی از دیکشنری تفصیلی استفاده کن.. قضيه روشنتر می شه....در اینجا، مرحله سوم مرحله مهندس هاست...مرحله چهارم ...و بالاخره مرحله آخر رو میگن مرحله مکر ......مکر همون که خدا میگه : و مکرو و مکر الله و الله خیر الماکرین............آخرشه من به اون میگم PhD ..."
ولي من خودم يه جواب خوب براي خودم دارم... كه تا حالا بهترش رو نديدم شايد در آينده ببينم.... جوابي كه من به اين سئوال مي دم اينه: يه مهندس جواب سئوالاتش رو داخل مرزهاي دانش جستجو مي كنه ولي يه دكتر خارج از اون.... وظیفه دکترها حل کردن مسائل تکنولوژیکی و طراحی و تولید و از این حرفها نیست.... وظیفه اونها حرکت دادن مرزهای دانشه...
و نتیجه حرفهام:
تو براي غير از دانشمند شدن حيفي ... حالا هر چيز ديگه اي كه مي خواد باشه...دانشمند شدن در علم بيزينس هم بدرد تو نمي خوره.... چون تو بايد با علم خودت بيزينس كني نه علم ديگران....
کشاورز به او گفت اگر من جای تو بودم هرگز به دریا نمی رفتم....
سپس ماهیگیر از کشاورز پرسید پدرت چه کاره بود؟.... کشاورز گفت او یک کشاورز بود که در سن ۸۰ سالگی در خانه درگذشت..... ماهیگیر سپس پرسید پدربزرگت چه کاره بود؟....کشاورز گفت او هم تمام عمر سر زمین کار کرد و در کهنسالی در خانه مرد.....
سپس ماهیگیر به او گفت اگر من جای تو بودم هرگز به خانه نمی رفتم....
.......................
پس دل به موج دریا باید سپرد.....
بعد از ماجراهایی که قبل از رفتن برام پیش اومده بود و به خصوص بحث آ ت ت دیگه چیزی وجود نداشت که بخواد بین من و سان مشکل ایجاد کنه... یعنی بر عکس خیلی هم مطالب مثبت پیش اومده بود... اما ایمیل اول سان در بهشت یخ زده یه کم نا امید کننده بود (یه قسمتهایی از اونو توی بخشهای قبلی داستان سان نوشتم)... اما از ایمیل دوم دوباره همه چیز درست شد... زیادی هم درست شد....
هر چی ایمیلهایی که بین ما رد و بدل می شد بیشتر می شد احساسم نسبت بهش بیشتر تغییر می کرد.... داشتم کم کم می شناختمش ... احتمالا اون هم همین طور بود هر چند اگه ازش بپرسم می گه نه من از اول هم تو رو درست می شناختم (هر چند من اینو خیلی نمی تونم باور کنم)...
یکی دوتا از نامه هاش برام خیلی متفاوت بود.... یه چیزهایی نوشته بود که برام خیلی غیره منتظره بود اصلا از اخلاق سان انتظار نداشتم که این جوری حرف بزنه.... یه مدت من به روال معمول نامه نوشتنام ادامه دامه دادم اما دیگه طاقت منم تموم شد و یه نامه متفاوت براش نوشتم.... وندا می گفت قبل از اینکه از ایران بره (اون چند روز دیرتر از من از ایران رفت) بهش یه چیزهایی گفته بوده.... منم توی اون نامه بهش داستان خودم و وندا رو براش تعریف کردم و از این به بعد سان هم وارد ماجرای ما شد.....
الان اصلا حوصله نوشتن بیشتر از این رو ندارم.... چند روزه داداش وندا رفته مسافرت و آفلاینه.... منم اصلا حال آنلاین بودن رو ندارم.... الان که چراغش رو جیمیل خاموشه بزار مال منم خاموش باشه... بعدا بقیه داستان رو می نویسم...
اینم جواب سان بود به اون نامه متفاوت:
I got this one......I read it and may be....and may be .... I decide in
the next few days to answer it ...... well not to answer it....I might
have some comments ...just some ....
Just one thing for now......
assume a guy who knows the WEST (very good) and a guy who knows the
EAST (very good) get together ...they team-up... and they happen to be
two dedicated individuals with good intentions.......
now...the question is:
do you think that they might be able save the world?