
هنوز کلاس شروع نشده بود و منم که دو هفته ای بود تهران بودم و ظاهرا کلی از مباحث مربوط به موتور راکتها رو از دست داده بودم.... حالا باید یه جوری جبران می کردم.... از پسته خیلی خوشحال شد و اتفاقا همون لحظه نماینده های وزارت دفاع روسیه توی دانشکده ما با رئیس و روسا جلسه داشتن و خوب چی بهتر از اینکه یه جعبه پسته بذاری جلوشون... احتمالا یه قرارداد گردن کلفت با دانشکده می بندند.... برای همین هم فکر نکرد و به سرعت با جعبه پسته دویید به طرف اتاق جلسه... خودش هم که معاون رئیس دانشکده هست.... دیگه چی بهتر احتمالا گفته که من همین الان به خاطر شما پریدم ایران و یه جعبه پسته فرد اعلا براتون گرفتم... حالا پولا رو بدین بیاد.....
وقتی از توی اتاق جلسه اومد بیرون یه کاتالوگ دستش بود.. اومد سر کلاس و نشست پیش من ... کاتالوگ رو هم گذاشت روی میز و گفت اینو اخیرا یکی از ایران برامون آورده مشخصات یه هواپیمایی که توی ایران ساخته می شه تازه فیلمهای پروازش هم بود که همش رو دیدیم....
خدای من.... چقدر خوشحال شدم... کاتالوگ همون چیزی بود که سالها باهاش آشنا بودم... هواپیمای پرنده آبی شرکت درنا.... همون جایی که دوسال باهاش همکاری مستقیم داشتم و هنوزم غیرمستقیم باهاش در ارتباطم.... یه هواپیمای دونفره تمام کامپوزیت.... یادم نمی ره که ساعت ۵ صبح پا می شدم و می رفتم سر خیابون تا ماشین بیاد دنبالم و ببرتم ۲۰ کیلومتر خارج از شهر جایی که همزمان هم هواپیما طراحی می شه هم ساخته می شه هم تعمیر و نگهداری و خدمات پس از فروش....
اولین جمله ای که به زبونم اومد این بود.... اوه.... این .... من دو سال توی این کارخونه کار کردم.... و اون هم با تعجب و خنده گفت واقعا هواپیمای خوبی بود ما تمام فیلمهاش رو دیدیم... و همون لحظه رئیس دانشکده از اتاقش بیرون اومد و این بهش گفت هی... این می گه دو سال توی این کارخونه کار کرده....
مرحله اول عملیات با یه کمی تغییرات غیرمنتظره با موفقیت به پایان رسید... حالا مرحله دوم....
دست کردم توی کیفم و یه سی دی رو بیرون آوردم.... یه سی دی که توی ایران کپی کرده بودم.... کلی از کتابهای هوافضایی مربوط به طراحی و دینامیک پرواز رو اسکن کرده بودن و به صورت پی دی اف توش گذاشته بودن... منم یه کپی ازش گرفتم و دادم دستش و گفتم اینم برات آوردم... خوب می دونستم اینا خیلی با منابع غربی کاری ندارن و هر چی بخوان خودشون بهترش رو (البته احتمالا بهترش رو.... یعنی به قول خودشون بهترش رو) دارن.... ولی من که اصلا هدفم این نبود .... همه این کتابها رو می شد توی کتابخونه پلی تکنیک پیدا کرد... یعنی هر کتابی به هر زبونی و از هر جای دنیا رو که بخواین می شه اونجا پیدا کرد.... اما من ظاهرا به هدفم رسیده بودم....
چند تا از فایلها رو باز کرد و یه مروری بهشون کرد و همون طور هم یه سری از مطالبش رو شروع می کرد به توضیح دادن و نظر دادن که این نمودارش اینجوریه و تا حالا کسی این شکل از هواپیما رو نساخته و ....
اما اونچیزی که من می خواستم این بود.... گفت خوب ممنون.... حالا در عوضش منم جلسه آینده کل فایهای لکچر هام رو برات کپی می کنم و میارم!! ....
فلسفه مورفی:
قانون ترمودینامیک مورفی:
بازبینی کمی قانون مورفی:
و اما قوانین استنباط شده از قانون مورفی:
قوانین جاذبه مورفی:
قوانین عاشقانه مورفی:
قوانین اتوبوسی مورفی:
قوانین مادرانه مورفی:
قوانین درسی مورفی:
قوانین گرافیکی مورفی:
خندیدن پذیرش مخاطره احمق جلوه نمودن است
و دست یافتن به محبت دیگری پذیرش مخاطره دلبستگی
ارائه نظرات و رویاها در حضور جمع پذیرش مخاطره از دست دادن آنهاست
زندگی پذیرش مخاطره مرگ است و تلاش پذیرش مخاطره شکست
ولی ریسک را باید پذیرفت که آفت بزرگتر در زندگی دوری جستن از آن است
فردی که هیچ ریسکی را نمی پذیرد هیچ نمی کند و هیچ نیست
ممکن است از محنت و رنج دوری گزیند ولی نه می آموزد نه احساس می کند
نه تغییر می یابد نه می بالد و نه می زید
در بند حصر خویش اسیر است او اسیری است
و آزاد کسی است که آغوش خود را به روی مخاطرات بگشاید
پس دل به موج دریا باید سپرد........
و نتيجه:
اگر قصد رسيدن به مقصدي متفاوت از آنچه كه امروز به آن رسيده ايم را داريم،
بايد راهي را برويم كه تا كنون در آن پاي ننهاده ايم.
فکر خوبی بود... از مدتها پیش گفته بود که تابستون حتما برای نمایشگاه ماکس میاد مسکو.... گفته بودم پول بلیطش رو هم می دم... اونجا هم که مهمون خودم بود. فقط یه مشکل وجود داشت... می ترسید از آمریکا بیاد بیرون!! خوب من ویزای چند بار ورود گرفته بودم... یعنی هر چندبار که می خواستم می تونستم از کشور خارج بشم و برگردم... الانم با همون ویزا بار دومی هست که اومدم ایران... اما به اون ویزای یکبار ورود داده بودن... یعنی اینکه اگه بیاد بیرون برای اینکه برگرده سر درس و زندگیش باید دوباره بره دنبال ویزا و خوب از این آمریکاییها هم هیچ بعید نیست که این بار طرف رو رد کنن!! یعنی اینکه همه برنامه هاش می ریزه به هم... اونم فعلا اینجوری تصمیم گرفته که البته خیلی سخته ولی ظاهرا راه دیگه ای نداره... همون تو گیر افتاده... خوب راه حل دوم اینه که من برم پیشش.... مشکل این یکی اینه که به من برای ورود ویزا نمی دن... یعنی باید یه بهانه ای بیارم که بخوام ویزا بگیرم و ظاهرا این بهانه که می خوام برم داداشم رو ببینم خیلی بهانه مورد قبولی برای آمریکاییها نیست... راه حل سوم هم مشخصه این که... نه حرفش رو هم نزن....
پس می مونه راه حل اول و دوم... راه حل اول خیلی ریسک داره ... اما دومی سنگ مفت و گنجشک مفته... حالا یه تلاشی می کنیم خدا رو چه دیدی شاید ویزا دادن.... اما باید یه راه مناسب پیدا کرد....
بعد از اینکه کلی تلفنی حرف زدیم و من از ملاقاتم با سان گفتم و حرفهایی که رد و بدل شده بود و برنامه هایی که به خاطرش مجبور شدم یه هفته بیام تهران... گفت که ظاهرا یه راه خوب پیدا کرده... یه کنفرانس توی آمریکا برگزار می شه که تا اول ژوئن هم وقت هست تا خلاصه مقالات رو براش ارسال کنن... یعنی اینکه اگه تا اون موقع من یه مقاله بنویسم و خلاصش رو بفرستم و توی کنفرانس پذیرفته بشه احتمال اینکه با دعوتنامه اون کنفرانس بشه ویزا گرفت خیلی می ره بالا.... پس حالا باید بشینم و مقاله بنویسم.... وای چیزی که همیشه ازش متنفر بودم....
سابقه مقاله نویسیم به چند سال پیش بر می گرده ولی اغلب اونها مدیریتی و تحلیلی بود... یعنی اینکه به یه جایی گیر بدیم... مثلا ساخت هواپیما در ایران (هنوز یادم نمیره سان چقدر به این مقاله حاشیه زد!! به خصوص جاهایی که از همکاری با صنایع روسی حرف زده بودم! البته خداییش معلوم بود که خیلی وقت صرف خوندن و تحلیل کردنش کرده بود که انتظارش رو نداشتم)... اما توی این کنفرانسها نمی شه بری و صنعت هوایی ایران رو تحلیل کنی یا اینکه بگی همکاری با روسها برای ما خوبه یا نه!! اینجا باید از همون مقاله هایی بنویسی که راست کار خود ونداست... یعنی بشینی و یه کار تحقیقاتی بکنی... اه لعنتی...
یادم نمی ره استاد راهنمای تز لیسانسم چقدر اصرار کرد که بیام و از روی پروژم یه مقاله بدم چون یه کار جدید بدردبخور بود....ولی من با این بهانه (که البته واقعیت هم داشت) که من روی این پروژه با یکی از صنایع قرارداد بستم و نمی تونم از روش مقاله بنویسم از زیر کار در رفتم... به نظرم اون کار یه کار صنعتی بود که می شد به محصول تبدیل بشه و وارد بازار بشه... بنابراین بهتر بود به جای اینکه وقت صرف مقاله نوشتن روش بکنم وقتم رو صرف وارد کردنش به بازار بکنم... البته وقتی بعد از اینکه فاز طراحی تموم شد رئیس اون صنعت گفت که برای ادامه کار فقط یک دهم مبلغی رو که من پیش بینی کرده بودم رو می ده!! خوب این یعنی ....
اما این بار جای این حرفها نیست... دیگه باید دست از لجبازی ورداشت... خیلی دلم براش تنگ شده... به جهنم می نویسم... ولی این یعنی اول مشکل....
یه ایمیل به رئیس لابراتوار میکرو ایریال وهیکل (ببخشید حوصله نداشتم اینو انگلیسی تایپ کنم) انستیتو علوم سن پترزبورگ می زنم ... توی نمایشگاه ماکس ۲۰۰۵ باهاش آشنا شده بودم و خیلی هم منو تحویل گرفت حتی به فارسی کلمه تشکر رو هم یاد گرفت! ولی نمی دونم هنوز یادش هست یا نه!! به هر حال خودم رو معرفی کردم و گفتم که همونی هستم که .... اون توی دپارتمان روبوتیک هوایی انستیتو کار می کنه و اونجا و اون لابراتوارش می تونه جای مناسبی برای نوشتن یه مقاله روی این ایده آخریم باشه... همونی که وندا گفته خیلی زوده که روش کار کنیم (آهان هنوز ننوشتم خوب شاید بعدا بگم شایدم نگم) وندا راست می گفت فعلا خیلی پیچیدست ولی می شه سادش کرد خیلی ساده... فقط یه روبات دو فازی و خوب باید یه جوری هم به هوافضا ربطش داد... روبات دوفازی ... (سانسور شده) برای عملیات روی سطح مریخ!!! زهر مار کجاش خنده داره!! خوب مریخ نورده دیگه! تازه هوشمندم که هست... ناسا هم دقیقا دنبال یه کار اینجوری هست با دانشگاه اوهایو داره کار می کنه ولی وقتی یه مقاله ۸۰ صفحه ای اون دانشگاه رو که طرحش رو توضیح داده بود خوندم فهمیدم طرح من توی یه زمینه هایی خیلی بهتره فقط فرقش اینه که مال من فعلا فقط یه تصویر توی ذهنه! همین....
منتظر بودم که ببینم دکتر ساکالف (همون رئیس لابراتوار) کی جواب می ده که یه سری به سایت ای آی دبل ای زدم و یه گشتی توی موضوعات کنفرانس... لعنت به این شانس... هر زمینه ای که فکرش رو هم می کنی توی موضوعات مقاله هاش پیدا می شه الا این یکی .... هر جوری فکر کردم که اینو به کدومشون می شه ربط داد دیدم کاریش نمی شه کرد... این بار هم که من زیر بار مقاله نوشتن رفتم ...
ظاهرا بهترین انتخاب همون طرح پروژه لیسانسه.... توی موضوعات هم جا می شه... طرح نوآورانه ایرکرافت... خوب هلیکوپتر رو هم می شه یه جوری ایرکرافت حساب کرد... اصلا طرح من که هلیکوپتر نیست... هر چیزی که پره داشت که هلیکوپتر نیست... اصلا همینه که هست یه طرح پرنده جدید ... به اون موضوعات هم می خوره... ظاهرا مشکل اول حل شده که مشکل دوم پیش میاد...
وقت خیلی کمه.... من توی اون پروژه ایده اول رو مطرح کرده بودم ولی بعد چون داشتم به طرف ساخت می رفتم یه طرح متداول رو ادامه داده بودم و به صورت ریز طراحی کرده بودم... اما اینجا باید همون طرح اصلی رو داد که یه سری حرف جدید برای گفتن داشته باشه.... یک سالی هم هست که دیگه روی هلیکوپتر کار نکردم... اما این بار انگیزه خوبی هست... از همین فردا شروع می کنم... ای بسوزه پدر رفاقت!!
In the last week I have received an email from you that by reading it I feel all of our discussions had been forgotten
But, about here. I find here as my lost heaven but I don't know why in this heaven I see only ice and snow?!! ! therefore I called it frozen heaven
I said you that don't allow your students to follow previous people and you asked me what they did? At first they decided to improve, and then they went to west and studied. Then some of them came back and sited in the closed rooms and wrote very more papers that never used in their country.They worked for the men who trained them
Look at the way that comes from east, I'll certainly come back.
این قسمتهایی از ایمیلی بود که من بعد از دریافت اولین ایمیلم از سان در بهشت یخ زده براش فرستادم... البته این فقط بخشی کوتاه از اونه....
.....................
رفته بودم سراغ سان که بهش بگم چرا نمره های طراحی هواپیما رو رد نمی کنه... فقط منتظر همون نمره بودم بقیه کارام انجام شده بود و آماده رفتن بودم... ولی تا اون نمره رو رد نمی کرد دانشگاه مدارک لازم رو به من نمی داد... گغت که نمرات رو دادم به آموزش دانشکده و دیگه دست اوناست که تا چند روز دیگه بفرستن به آموزش کل... من گفتم که این برادران روس منتظرن و می گن چرا نمیای... منم می گم فقط منتظر نمره شما موندم... بعد برگشت و با لحنی جدی گفت تو که میخواستی بری چرا کنکور دادی... منم پرسیدم شما از کجا می دونین که من کنکور دادم و اون گفت اسمت توی قبولیهای دینامیک پرواز بود.....
اصلا انتظارش رو نداشتم.... توی همون قسمتهای اول نوشته بودم که چطوری کنکور دادم... به زور من بردن سر جلسه امتحان و .... بقیش رو برید توی همون قسمتهای اول بخونید... حالا من دینامیک پرواز شریف قبول شدم... لعنتی همین یه دردسر رو کم داشتم....
خوب می دونستم توی خونه چه خوابی برام دیدن... اینقدر فشار روم آوردن که داشتم کم کم می بریدم.... چندین بار رفتم پیش سان و ازش مشورت خواستم .... بعد از اون همه دعوا یه کمی آتیشها خوابیده بود و این مشورت خواستنها داشت کم کم رابطمون رو خوب می کرد البته ناگفته نمونه که وسط این مشورتها باز هم چندین بار زدیم توی تیپ و تاپ هم.... البته اینا دیگه نمک کار بود....
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم....
سلام صبح بخیر ... نتایج کنکور رو روی سایت اعلام کردن شما شماره داوطلبیتون چند بود که نتیجه شما رو هم ببینم... منم که توی خواب و بیداری بودم اصلا شماره یادم نبود... تشکر کردم و گفتم شماره رو پیدا می کنم و خودم نگاه می کنم... باورش سخت بود.... بعد از اینکه کلی با خونواده سرو کله زده بودم و پدرم در اومده بود و تقریبا هم تصمیم روی موندن بود (البته این وسط کلی داستان دیگه هست که به سان هم مربوط می شه ولی فعلا بمونه برای بعد) چیزی که روی سایت سازمان سنجش می خوندم همه فکرم رو بهم می ریخت.... قبولی دانشگاه صنعتی شریف - رشته هوافضا - گرایش آیرودینامیک....
خدای من .... سان که گفته بود دینامیک پرواز... اونها از قبل نتایج رو می دونستن چون از طریق آ ت ت دانشگاهها فوق لیسانس ها رو می گرفتن یعنی اول سازمان سنجش نتایج رو به اونها می داد و پرونده دانشجوها رو می فرستاد و اونها هم بر اساس ملاکهایی که داشتن نمره می دادن که این نمره به همراه نمره کنکور نتیجه کار رو مشخص می کرد... روی همین حساب هم اونها از قبل لیستها رو می گرفتن....
با عجله از خونه بیرون رفتم و به سمت دانشگاه حرکت کردم و یه راست رفتم سراغ سان.... در زدم و در اتاقش رو باز کردم... دیدم وندا نشسته و داره با سان حرف می زنه .... از یه دوره دوماهه تحقیقاتی توی انگلیس برگشته بود و احتمالا داشت خاطرات سفر رو تعریف می کرد.... کلی پشت در معطل شدم... آخرش یه اس ام اس به وندا زدم که لعنتی بسه دیگه بیا بیرون کار دارم...
- شما مطمئن بودید که من دینامیک پرواز قبول شدم
- معلومه مگه چی شده
- ولی روی سایت سازمان سنجش نوشته آیرودینامیک
- امکان نداره.....
ولی ظاهرا این واقعه غیر ممکن به وقوع پیوسته بود... خوب با اخلاقی که اساتید دانشگاه دارن این جور مواقع معلومه که چی کار می کنن.... به خصوص برای دانشجویی که جزء دار و دستشون نباشه... بالاخص دانشجویی که کلی باهاشون سرو کله زده باشه و دعوا کرده باشه... معمولا می گن اینکه به ما مربوط نمی شه برو و ....
اما .....
سان بلند شد و دمپاییهاش رو درآورد و کفشهاشو پوشید... در اتاق رو قفل کرد... بیا بریم ببینیم چی شده.... این معاون آموزشی دانشکده کجاست؟ ظاهرا سر کلاس رفته بود.... خوب سان هم رفت در کلاس دنبالش....
- سلام... این آقای .... رو می شناسید... ایشون اسمش توی لیست آ ت ت که به ما دادن بود حالا جلوی خودش نباید بگم من هم نمره آ ت ت رو به طور کامل بهش دادم .... ولی اسمش توی قبولیهای دینامیک پرواز نیست....
- درسته آقای دکتر ... ما هم هر کسی رو انتخاب کرده بودیم توی آ ت ت جابه جا کردن... اصلا امسال کل لیستها رو سازمان سنجش بهم ریخته معلوم نیست چی کار کردن....
- یعنی چی این حرف.... وقتی من به یه دانشجویی ۲۰ می دم یعنی اون رو می خوام برای فوق... اگه قراره نظر ما رو اهمیت ندن برای چی از ما می پرسن.....
خدای من... باور کردنی نبود... سان .... به من.... آ ت ت .... ۲۰ داده..... نه..... درست سه چهار روز بعد از اون دعواهای هواپیمای سمپاش و ....
دیگه هیچی نمی شنیدم ... برام مهم نبود که چه گرایشی قبول شدم... برام مهم نبود که ایران بمونم یا برم... برام مهم نبود که چی یاد گرفتم و چی یاد نگرفتم..... فقط سان مهم بود.... چرا این کار رو کرده.... به من ۲۰ داده یعنی من به طور کامل همون جوریم که می خواد... یعنی از نظر سواد و روش کار و .... اصلا برام مهم نبود که نمره بالایی بگیرم... توی خیلی از درسها نفر اول دانشکده شده بودم اون هم با اختلاف خیلی زیاد با بقیه اما اصلا برام مهم نبود... کلا نمره اصلا برام مهم نبود... اما این بار حرف از نمره نبود... این ۲۰ برام یه نمره بالا نبود.... نه یه چیز دیگه بود............
.................
.................
دیگه باید بار رو می بستم .... بهانه ها هم خوابیده بود... خدا رو شکر.... سازمان سنجش هر چند خیلی نامرده ولی این بار نامردیش به درد من یکی که خورد......
تا نزدیکیهای صبح با وندا حرف زده بودم و تقریبا قانع شده بودم که برم.... بعدش هم رفته بودم پیش سان و اون هم تیر خلاص رو شلیک کرده بود البته این بار هم مثل دفعه های قبل می گفت روسها ..... اما نتیجه حرف برای من رفتن بود حتی اگر برای خودش هم چیز دیگه ای بود....
برای اینکه با سان باشم دیگه خیلی دیر شده بود.... هر چند اخلاقش تغییر نکرده بود و روش کارش همونی بود که بود... اما دیگه نمی خواستم به این چیزها نگاه کنم....... ولی چاره ای نبود باید می رفتم... سان یه نفر بود توی یه مجموعه نابود شده....
- سلام تماس گرفته بودی من نبودم
- سلام آقای دکتر ... می خواستم خداحافظی کنم من امشب رفتنی ام....
................
و سان در پاسخ اون ایمیل بعد از ایمیل اول اینها رو نوشت.....
I am certain this country needs people like you
I would also definitely feel good to see your success. No doubt about
that and I hate to make you worried!! But, I know I did that in my last
e-mail.
That was intentionally to remind you how volnerable you could be.
I guess you are old enough to notice something ...and that is...."Make
sure whatever excites you is useful for you and your
country....unfortunately..
I Wish for you to be able to bring home all good things you could find.
ادامه دارد.....

مربوط به تونل باد هایپرسانیک دانشگاه ویرجینیاتک (همون دانشگاهی که تازگی ۳۳ نفر رو توش کشتن) می شه... اما جای قابل توجهش اینجاست:

خوب ظاهرا دانشگاههای آمریکا هم تونلهای بادشون رو به روسها سفارش می دن....
البته از اونجایی که روسها کلا حوصله کارهای قرتی بازی و لوس بازی رو ندارن فقط تونل رو می سازن و تحویل می دن و هیچگونه اطلاعات اضافی در مورد وضعیت جریان داخل اون رو نمی دن (البته احتمالا آمریکاییها وقتی قرارداد می بستن نگفتن که اطلاعات جریان رو هم می خوان و روسها هم که علم غیب ندارن) برای همین هم آمریکاییها این مقاله رو نوشتن و کلی پدرشون در اومده تا جریان توی تونل رو از اول با سی اف دی محاسبه کنن!!
تا اونا باشن وقتی قرارداد می بندن روی علم غیب سازنده حساب باز نکنن!