تبليغاتX
بهشت یخ زده
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
من حاضرم که . . .

معمولا خیلی وقت شناسم... شاید یک دقیقه حداکثر زمانی باشه که از قول و قرارم جلو یا عقب بشم برای همین هم سر ساعت دو بعد از ظهر از ایستگاه مترو خارج شدم .... باور کردنی نبود ..... همون طور که گفته بود جلوی ایستگاه منتظرم بود.... مثل خیلیهای دیگه در اولین برخورد از وقت شناسی من تعجب کرد...به ساعتش نگاه کرد و گفت " توچنا... دوا چاسا..."

دیگه جلسه تموم شده بود ... همه حرفها رو زده بودیم و آماده می شدیم که جلسه رو تموم کنیم... مردد بودم که بهش بگم یا نه... فکر نمی کردم که جای مناسبی باشه ... کلی بحث مالی کرده بودیم و خوب مثل همیشه ایرانیها در مسائل مالی کلی دردسر ساز شده بودند و از این جهت هم کلی ناراحت بود.... اما خوب این دکتر هر چند یه سر طراح مشهور هواپیماست اما بعد از این همه سال دیگه از خودمونه ....

- این مالادوی چلاویک ما یه طرح جدید داره می تونه راجبش با شما یه کم مشورت کنه..

- الان که دیگه باید بریم ولی شمارت رو بده بهت زنگ می زنم ...

تقریبا ساعت ۱۰ صبح روز یکشنبه است....

- الو

- سلام ... از خواب بیدارتون نکردم که؟

- (خدای من) سلام آقای دکتر

..............

- امروز ساعت دو ایستگاه مترو چرتانوفسکایا.... من منتظرتون هستم تا یکی دو ساعتی بریم خونه من و با هم صحبت کنیم

می دونستم دانشمند بزرگیه و فکر نمی کردم اینقدر سر و کله زدن باهاش راحت باشه....

- خوب اول بزار من یه چای برات درست کنم که بدون چای اصلا نمی شه کار کرد...

اول کتابهایی که نوشته بود رو نشونم داد و بعد کلی سئوال و جواب کردم و یکی یکی جواب داد و وقتی دید که هی ما هم یه چیزهایی سرمون می شه گفت یه دقیقه صبر کن تا یه چیز خیلی جالب بهت نشون بدم....

خوب شاید سخت بشه باور کرد اما چیزهایی که نشون می داد کلی پتنت بود... نه از اون پتنهایی که .... هر کدومش یه نوع جدیدی از هواپیما... پتنت بال دیسکی... هواپیمای مسافربری اینتگرال .... و پیشنهاد داد که اگه بخوام تزم رو روی یکی از اونها تعریف کنم .... می گفت حاضره به عنوان استاد راهنما از صنعت کنار استاد راهنما از دانشگاه توی پروژم کمک کنه!!

روز بعد وقتی آنتی یعقوب (راجع به آنتی یعقوب بعدا شاید صحبت کنم اما چون هنوز تصمیم قطعی برای صحبت کردن راجبش رو نگرفتم فعلا همین لقب رو براش استفاده می کنم که چندان بی ربط هم نیست) ازش پرسید نظرش راجب من چیه گفت از سئوالهایی که می پرسید همه چیز رو راجبش فهمیدم... ما زبون هم رو خوب می فهمیم... من حاضرم که ....

+ نوشته شده در 23:12 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
سان - قسمت اول
- الو

- سلام آقای دکتر

- سلام... شما؟

- منم....

- اوه .... خیلی ول خرجی کردی!

- گفتم شب عید فطره یه تبریک به شما بگم

- خوشحالم کردی

.....

- از بهشت یخ زدت چه خبر

- کلی از اساتید گردن کلفتی که همه عمرا آرزو داشتم از نزدیک ببینمشون اینجا کنارشون هستم

- هر چی موفق تر بشی من خوشحال تر می شم

- البته اینا همشون موقتن .... استاد اول و آخر من شمایید

......

ظاهرا نوبت به داستان سان رسیده....

No, you situation is even worse than, you ever think...So, that is why
I suggest that you should work twice as hard. You should be able to use
both Western and Eastern books.....Sorry, for the trouble. But if you
ever decide to come-back,...then do it quick.
.......
Belief, comes from somewhere else not me...I am just a teacher...who
apparently have not teach you enough !!!!!

این قسمتهایی از اولین ایمیلی بود که  دو سه روز بعد از اومدنم به اینجا از سان دریافت کرده بودم.... به قول روسها کاشمر! (این کلمه رو با مکث روی ش بخونید تا با شهر کاشمر خودمون اشتباه نشه!) خوب سابقه ای کا باهاش داشتم من تقریبا همین جوری بود تا این اواخر.... اما یه مدت قبل از رفتنم به نظر می رسید داره تغییر می کنه اما ظاهرا دوباره برگشته بود سر جای اول....

یادمه کلاس اول دبیرستان بودم و هنوز مشتق گرفتن رو نخونده بودم... اما داشتم کتابی که درباره طراحی هواپیما بود رو با حرس زیادی می خوندم... داشت معادلات کارآیی هواپیما رو درایو می کرد

حالا از این معادله مشتق می گیریم.....

خوب مشتق دیگه چیه؟ به نظرم یه چیز جادویی می اومد ... خدای من چه بلایی سر این رابطه اومد... از این رو به اون رو شد و یک معادله مربوط به کارآیی هواپیما بعد از یه کم بالا و پایین کردن از توش ظاهر شد.... وااااای عجب جادویی..... تقریبا مشتق گرفتن تنها قسمتی از ریاضی بود که وقتی سال دوم دبیرستان یاد گرفتمش کلی کیف کردم.... همون موقع که حتی مشتق گرفتن رو هم بلد نبودم کلی هواپیما طراحی کرده بودم... دیاگرام تطبیق رو برای حداکثر سرعت، نرخ اوجگیری و مسافت برخاست رسم می کردم و نسبت تراست به وزن و بارگذاری بال رو ازش در می آورم... بعد هم می افتادم به جون بال .... بیشترین علاقم طراحی بال بود که هنوزم یه اثراتی ازش تو خونم باقی مونده... بعد نوبت به دم و بدنه بقیه قسمتهای هواپیما می رسید... خدا رو شکر که همه دست نوشته هام و حساب و کتابهام رو نگه داشتم اگه الان چند هزار کیلومتر ازشون دور نبودم حتما یکی دوتاشون رو نشون می دادم... خلاصه اینکه انواع مختلفی هواپیما از جنگنده تا مسافربری رو طراحی کرده بودم بعد هم مدلشون رو ساخته بودم.... همه فکر و ذکرم از همون سال اول دبیرستان این بود که یه روزی بشینم سر کلاس طراحی هواپیما....

خدا امید هیچ کسی رو نا امید نکنه! ۷-۸ سال گذشته بود و سال آخر دانشگاه بودم... از در و دیوار دانشگاه بدم میومد این سه چهار سال رو تقریبا تلف شده می دونستم و تازه بعد از چهار سال درس خوندن توی دانشگاه رسیده بودم به همون جایی که کلاس اول دبیرستان پروژه هاش رو انجام می دادم... دیاگرام تطبیق، نسبت منظری، نسبت مخروطی، زاویه عقب گرد...

یادمه اون موقع ها یکی از بزرگترین مشکلاتم محاسبه توزیع لیفت روی بال بود... اصلا از تئوری پرانتل سر در نمی آوردم البته وقتی توی دانشگاه  دیدم دانشجوهای سال سوم و چهارمی هوافضا هم از توی این پروژه گیر کردن به هوش سال اول دبیرستان خودم امیدوار شدم... به هر کسی هم که می رسیدم اولین سئوالم این بود ... چه جوری می شه توزیع لیفت روی بال رو محاسبه کرد؟

بعد از هفت هشت سال هیچ کسی پیدا نشده بود که بهم درست و حسابی جواب بده... استاد آیرودینامیک یک که مثلا آموزش این مسئله جزء وظایفشه اواخر ترم رفته بود به یه کنفرانس خارج از کشور و تقریبا سه فصل از کتاب رو به شیوه بسیار ناشیانه ماست مالی کرد! جالب ترینش فصل آخر بود که وقتی دید هیچ راهی برای دودر کردنش نداره گفت این فصل ریاضیاتش خیلی پیچیدست و من نمی تونم توی امتحان ازش سئوال بدم برای همین هم این فصل رو درس نمی دم!!

خوب دیگه به این جور حرفها عادت کرده بودم... اما وقتی یادم می افتاد که ۷-۸ سال پیش شب و روز فکر این لحظاتی که سر کلاس طراحی هواپیما بشینم رو می کردم خیلی ناراحت می شدم.... البته درست زمانی بود که دیگه تصمیم برای رفتن رو گرفته بودم و سر کلاسها هم اعتصاب کرده بودم! اعتصابم هم این بود که نه از استاد سئوال بپرسم نه به هیچ کدوم از سئوالهاش جواب بدم... تمام سال آخر رو هم به این اعتصاب پایبند بودم...

اما سان.... مثل همه اساتید دیگه بود با خیلی تفاوتها!! اگه این جمله رو درست متوجه نمی شید برای اینکه سان رو نمی شناسید.... اولین بار که دیدمش توی تلویزیون بود و داشت سر خرید ایرباسها از ترکیه داد و بیداد می کرد فکر می کنم آخرین مصاحبه های تلویزیونیش هم بود و بعد از اونها دیگه ممنوع التصویر شد....

کلاسهای طراحی رو می رفتم اما با حفظ شرایط اعتصاب.... تا اینکه یه روز سان اومد سر کلاس و شروع کرد راجع به آلودگی هوای تهران حرف زدن... توی دانشکده معروف بود که سان برای تمام مشکلات سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی تکنولوژیکی و غیره راه حل داره... اون روز هم شروع کرد و راه حلش برای رفع آلودگی هوای تهران رو ارائه کرد... من هم مثل بقه گوش دادم و از کنارش رد شدم تا اینکه چند روز بعد حسن اومد سراغم...

کلی از طرح سان تعریف کرد و گفت که می خوان به عنوان یک تشکل دانشجویی دنبالش رو بگیرن و از این جور حرفها و از من خواست که کمکشون کنم.... منم که کلا نه حوصله این جور کارها رو داشتم و نه اصلا دوست داشتم با دانشگاه همکاری کنم درخواستش رو رد کردم... اما حسن ول کن نبود... خیلی اصرار داشت که این طرح چنین و چنان و می شه چه کارهایی که باهاش نکرد... بالاخره من گفتم پس یه روز سان رو ور دار بیار دفتر من راجبش صحبت کنیم با این خیال که سان قبول نمی کنه و نمیاد.... اما چند روز دیگه حسن زنگ زد و گفت یه وقت هماهنگ کن که ما بیایم... خوب منم دیگه نمی تونستم چیزی بگم یه بعدازظهر که کارم کم بود رو هماهنگ کردم و گفتم که بیان...

کارهام رو زود تموم کردم و روی تخته ای که لیست پروژه هام رو نوشته بودم که جلوی چشم باشه رو پاک کردم... نیم ساعت دیگه سان و حسن میومدن اما چند دقیقه بعد زنگ در به صدا در اومد و نیما وارد دفتر من شد... نیما خلبان توپولف بود و دانشجوی دکترای محیط زیست... بچه خیلی خوب و باحالی بود و از طرف دانشگاه آزاد هم مسئول نظارت بر پروژه ساخت تونل باد من برای واحد علوم و تحقیقات شده بود... لیسانس و فوق لیسانسش هوافضا بود و پروژه دکتراش هم طراحی و ساخت تونل باد زیست محیطی بود یعنی یکی از اون پایه های اصلی طرح سان برای حل مشکل آلودگی هوای تهران... نیما روز قبل از مسکو اومده بود و فرداش هم دوباره داشت برمی گشت مسکو حالا اصلا چرا برگشته بود تهران نمی دونم.... دنبال تستهای هواپیما می رفت.... اومده بود یه سری به من بزنه و احوال پرسی کنه ... فقط همین....

سان و حسن وارد شدن .... سان تا منو دید گفت ا.... ایشون بودن... خوب قیافم رو سر کلاس دیده بود اما منو نمی شناخت.... بعد کلی زد زیر خنده ... چند بار خواستم بگم این کجاش خنده داره؟ ولی چیزی نگفتم... بعد من شروع کردم یه کمی از سوابق خودم گفتم و اینکه دانشگاه چه بلاهایی سر من آورد و بعد سوابق شرکت و تشکیلات و تواناییهایی که داریم.... بعد سان شروع کرد طرحش رو توضیح دادن.... وقتی به تونل باد رسید نیما شروع کرد به توضیح پروژه خودش که من این طرح رو چندین ساله که دارم دنبال می کنم و زمینش رو هم گرفتم و ... بعد شروع کرد مشکلات کار رو گفتن... خوب اگه با اخلاق سان آشنا باشید دقیقا می تونید حدس بزنید چی شد... سان بلافاصله برای خودش موضوع رو تجزیه و تحلیل کرد و به این نتیجه رسید که من نیما رو از قبل گفتم که توی جلسه بیاد و حال سان رو بگیره!! و خوب نتیجش چی شد... اول سان زد تو تیپ و تاپ نیما و بعد من زدم توی تیپ تاپ سان و .... به عبارت دیگه زدیم کاسه کوزه همدیگه رو ریختیم به هم.....

بعد از اولین دیدار نه چندان جذاب اوضاع یه کم به هم ریخت و چند بار سان سر کلاس به بهانه های مختلف متلکهای مختلفی رو به من روانه کرد.... البته هیچکس نمی دونست که با منه .... تا اینکه باز سر و کله حسن پیدا شد تا یه جوری مشکل رو حل و فصل کنه و دوباره پروژه رو به راه بندازه.... حالا ما هر چی اصرار که بابا بی خیال شو ول کن نبود.... فکر می کرد می تونه از قبال این پروژه چیزی بدست بیاره بی خبر از اینکه نه این پروژه بلکه تمام پروژه های دانشگاه فقط زمانی دانشجو رو وارد می کنه که احتیاج به حمالی داشته باشه و وقتی به جواب رسید دیگه .... خوب من باید به کی می گفتم که بابا من اصلا می خوام توی هوای آلوده نفس بکشم ما رو بی خیال شین.... لابد به حسن .... اما این چیزها جلوی گیرهای حسن رو نمی گرفت تا اینکه من برای بار دوم تسلیم شدم و گفتم به جهنم یه زنگ به سان می زنم تا سوء تفاهم برطرف بشه...

تماس تلفنی نیم ساعتی طول کشید و ظاهرا موفقیت آمیز هم بود.... هر چند سان هیچ وقت حاضر نشد قبول کنه اون اشتباه کرده.... بعد از ظهر همون روز هم رفتم توی اتاقش و یه نیم ساعتی هم اونجا با هم صحبت کردیم و قرار شد طرحش رو به طور مکتوب به من بده که چند روز بعد این کار رو انجام داد.... اما تاسفانه وقتی ما رفتیم و با شهرداری نشستیم سر جلسه اونها طرح رو نپذیرفتن... می گفتن خیلی هزینه سنگینی داره و احتمال جواب دادنش هم پایینه... بالاخره اونها باید پول می دادن و باید طرح رو تایید می کردن.... حقیقتا من خودم هم خیلی به طرح خوشبین نبودم اما نمی خواستم سان فکر کنه من طرح رو رد کردم برای همین هم با شهرداری چند بار مذاکره کردیم... حتی به نیما گفتم تا یه قسمتی از طرح رو به طور نمونه و در مقیاس خیلی کوچیک انجام بده تا ببینیم چطوریه.... اما آزمایش نیما هم نشون داد طرح خوب جواب نمی ده .... و طرح اینطوری از برنامه کاری شرکت من حذف شد... البته اینها رو به سان نگفتم.... چون طرحش از نظر ایده پردازی خوب بود.... کلا ایده های سان جالب در میاد.... ولی برای عملی کردنش ما مشکل داشتیم و شهرداری هم قبول نکرد....

این جریان تموم شد تا نوبت به دومین برخورد ما رسید..... من یه سفارش از یه شرکت توی عراق برای خرید شش فروند هواپیمای سمپاش گرفته بودم ... اولش مثل بقیه کارهای هوایی می خواستم برم سراغ روسها یه صحبتهایی هم با یه شرکت تولید کننده هواپیماهای کشاورزی کرده بودم اما بعد پشیمون شدم و گفتم چرا از صنعت داخلی حمایت نکنم.... یه شرکتی توی ایران هواپیمای کشاورزی درامادر رو تحت لیسانس تولید می کرد.... سان هم مشاور اون شرکت بود.... من یه نامه به مدیرعاملش زدم و درخواست کردم اطلاعات هواپیماش رو بفرسته و گفتم که من آمادم تا قرارداد خرید شش فروند از هواپیما رو امضا کنم.... اما تا دو ماه بعد هیچ جوابی رو از اونها دریافت نکردم.... شرکت عراقی مرتب پیگیری می کرد و من باید یه جوابی بهش می دادم وگر نه می رفتن سراغ شرکتهای دیگه.... برای همین هم گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به سان.... از شانس خوب یا بد همون لحظه پیش مدیرعامل شرکت بود.... سلام و علیک کردم و داستان رو گفتم و گفتم از اونها بخواد که زودتر جواب من رو بدن و اگر نمی تونن این هواپیما ها رو تامین کنن من برم سراغ همون شرکت روسی.... سان همونجا از مدیر عامل پرسد و گفت که فلانی پیش تلفنه و میگه زودتر جوابش رو بدیم و اگه نمی تونیم هواپیما ها رو بدیم اون بره سراغ روسها.... اما مدیرعامل اون شرکت که به نظر من از نظر توانایی ذهنی درک مطلب یه کمی مشکل داشت شروع کرد به داد و بیداد که اگه داره ما رو تهدید می کنه بگو بره و از همون روسها بخره!! یعنی یه آدم چقدر می تونه ..... خوب سان اولش شروع کرد به دفاع کردن که نه بابا این فلانی از خودمونه میگه دو ماهه نامه نوشته ولی جوابش رو ندادیم ... اما یارو انگار کلا هیچی حالیش نبود و همون جوری داشت داد و بیداد می کرد و من همش رو از پشت تلفن می شنیدم... بعد گفت که خوب یه قرار جلسه بذاریم و حضوری صحبت کنیم.... منم موافقت کردم و خداحافظی کردیم... اما بعدا با خودم فکر کردم با یه آدمی که اینجوری فکر می کنه چه طوری برم سر جلسه.... احتمالا دوباره سر جلسه دعوام می شد... برای همین هم گفتم این بار از اول پیشگیری کنم تا کار به دعوا سر جلسه نکشه... دوباره به سان زنگ زدم و گفتم این یارو رفیقت چرا اینجوری حرف آدم رو برداشت می کنه... اما انتظار داشتید چی بشه.... این بار با سان زدیم توی تیپ و تاپ هم.... یعنی سان به جای اینکه حق رو به من بده شروع کرد به گفتن یه سری حرفهای خیلی .... تو اصلا بلدی سود و ضرر شرکت خودت رو حساب کنی که می خوای هواپیماهای ما رو بخری؟؟ اصلا من این همه سر کلاس حرف زدم که به شما بگم هواپیما کشک نیست ولی اصلا قبول نکردی... کلی از این جور حرفها.... خوب من باید چی کار می کردم.... اخلاق منم دست کمی از سان نداره .... نتیجه این که این دفه اساسی زدیم توی تیپ و تاپ هم.....

ظاهرا سان و رئیش بعدا یه کم پشیمون شده بودن چون این دفه از این دعوا درست کردن کلی ضرر می کردن و فروش شش فروند هواپیما رو از دست می دادن... برای همین هم سان به من زنگ زد و گفت که می خوان یه جلسه داشته باشیم و اینکه این یارو اونجوری که من فکر می کنم نیست و آدم خوبیه و ....

من و آقا بهمن و ممد.... رئیس هیئت مدیره مدیر شعبه اروپا و مدیر عامل.... اونطرف هم رئیس و مشاور یعنی سان خودمون.... با سلام و علیک و گفتمان.... خوب جو ممد و آقا بهمن سان رو گرفت... انتظار نداشت من توی مشتم یه ادمهایی توی این سطح داشته باشم.... آقا بهمن همونی بود که بهم پیشنهاد داده بود برم هلند درس بخونم.... دکتری مدیریت انرژی داشت و سالها در سطح معاون وزیر توی ایران خدمت کرده بود.. رئیس کارخونه بود و در سازمان انرژی اتمی کار کرده بود ... تز دکتراش هم راجع به انرژی اتمی در ایران بود... اما با دار و دسته بهزاد نبوی دعواش شده بود و از ایران رفته بود ... سالها بود که مقیم هلند بود و یه شرکت بزرگ اونجا داشت و عضو هیئت مدیره ما هم بود .... ما هم از تشکیلاتش توی هلند به عنوان شعبه اروپامون استفاده می کردیم... ممد رو هم قبلا راجبش یه مختصری حرف زده بودم و بعدا بیشتر می گم... کلا سان و رئیسش کم آورده بودن و فهمیده بودن پشت این ادعای من یه چیزی هست و برای همین هم جلسه خوب شروع شد.... اما بالاخره سان سانه دیگه.... شروع کرد به گیرهای مخصوص خودش رو دادن.... اما با توجه به قانون سوم نیوتن و اینکه هنوز روی این کره خاکی کسی زاییده نشده که از پس ممد ما بربیاد .... این بار اساسی تر از دو دفعه پیش که منجر به این شد که سان جلسه رو ترک کنه....

اوضاع داشت بد از بدتر می شد.... امتحان پایان ترم رو چند روز بعد از این ماجرا دادم و فکر می کردم که سان حال منو اونجا بگیره ... البته می دونستم که اعتقادا آدم خوبیه و اهل این حرفها نیست....

ماجرا همین جوری ادامه داشت تا اینکه یه روز پدرم گوشی تلفن رو بر میداره و شماره سان رو میگیره... یه روز گرم تابستونی بود.... روزهایی که من با خونواده شدیدا سر بحث رفتن و نرفتن درگیر بودم و اونها همه توانشون رو جمع کرده بودن تا من رو از رفتن منصرف کنن... فکر می کنید هدف بابام از اون تلفن چی می تونست باشه.... می خواست به سان چی بگه.... من بعدا فهمیدم.... می خواسته بگه آخه گل بگیرید در این دانشگاهی که بچه های مردم رو اینجوری از مملکت فراری میده!! ... سان گوشی رو برمیداره و مثل خیلیهای دیگه صدای من و بابام رو از هم تشخیص نمیده و شروع می کنه به شوخی کردن.... به قول خودش که بعدها بهم گفته بود وقتی هم که می فهمه کی پشته خطه برای اینکه کم نیاورده باشه به شوخی کردن ادامه می ده.... کلا اخلاق جالبی داره کلی اهل بگو بخنده... حتی وقی که میخواد فحش هم بده با خنده فحش می ده.... برخلاف این دکتر نامبر وان ما که کلی اهل داد و بیداده (داستان این دکتر نامبر وان رو هم بعدا باید تعریف کنم).... بابام اخلاقش این نیست که یه دفه بزنه تیپ و تاپ یکی رو بیاره پایین .... برای همین هم با مقدمه شروع می کنه... اما سان یه دفعه یه حرف غیرقابل پیش بینی رو می زنه.... یه دفه می گه که من توی شریف فوق لیسانس دینامیک پرواز قبول شدم.... هنوز نتایج اعلام نشده بود اما از طریق طرح آ ت ت دانشگاه خبر داشت.... خوب این حرف یه دفه یه فکری رو به ذهن بابام میندازه... با همین بهانه می شه منو توی ایران نگه داشت.... برای همین هم دیگه احتیاجی نبود که در دانشگاه رو گل بگیره!!.... بعد هم یه کمی با سان گفت و گو می کنه و خداحافظی می کنه....

 

ادامه داستان باشه برای بعد... اما قبل از اینکه داستان سان رو تا آخرین قسمت بخونید هیچگونه نتیجه گیری نکنید....

+ نوشته شده در 22:40 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
وجدان درد

هنوز چند دقیقه از پست مطلب قبلی نگذشته که دچار وجدان درد شدم.... شاید نسبت به مملکت خودمون یه کم تند رفتم.... علتش هم این بود که یادم افتاد وقتی اون طرح اول خودم (که برادران وطنی به سرقت بردند) رو به عنوان پروژه لیسانسم توی دانشگاه تعریف کردم و رفتم تا به استاد راهنمام توضیح بدم بیچاره اون هم در حین توضیحات من گفت که الان دارم چیز یاد می گیریم.... البته اون توی دانشکده به خوش اخلاق ترین استاد معروف بود... واقعا شخصا آدم خوبی بود.... هر چند که من به غیر از اون پروژه لیسانس برخورد دیگه ای باهاش نداشتم.... برای پروژه هم همش دو بار دیدمش.... بار اول که رفتم و ایدم رو بهش گفتم و فرمهای تعریف پروژه رو دادم امضا کرد و بار دوم هم وقتی رفتم و پروژه رو کامل و حاضر و آماده گذاشتم جلوش و فرم نمره دهی به اون رو امضا کرد....

خوب آدمهای خوب و بد همه جا هستند ولی سیستم دانشگاهی ما همچنان توی مشکلات خودش غرق شده و جالب هم اینکه آقایون اساتید اینها رو مشکل که نمی دونن جزء افتخارات دانشگاه هم به حسابش میارن.... من وقتی اینها رو می گم و با اینجا مقایسه می کنم بهم می گن تو وطن فروشی... یادمه یه بار سر یه ماجرایی خیلی دلم برای سان تنگ شده بود و یه ایمیل متفاوت براش فرستادم (داستان سان رو بعدا باید به طور مفصل تعریف کنم)... توی اون ایمیل فقط به نکات خوبی که بینمون وجود داشت اشاره کرده بودم....یه جایی توی اون نامه نوشته بودم:

.... الان دیگه وقتی استاد سر کلاس میاد بالای سرم و شماره موبایلشو توی جزوم می نویسه و میگه هر وقت کاری داشتی زنگ بزن، دیگه تعجب نمی کنم. می دونم که این فرهنگ ارتباط بین استاد و دانشجو توی ایران نیست، اما مطمئنم که حداقل یه نفر هست که همین طوری فکر می کنه. . .

 

از اونجایی که همه ایمیلهایی که من و وندا به سان می زنیم به همدیگه هم رونوشت می کنیم برای وندا هم فرستاده بودم.... اونم زیر اون قسمتی که نوشته بودم این فرهنگ ارتباط بین استاد و دانشجو توی ایران نیست نوشته بود :Cheap universities live in Iran

 یادمه توی جواب بهش نوشتم: اینو قبول دارم اما یادت نره شریف از جنس من و توست ولی این دانشگاهها که الان توشیم از جنس دیگرانه.... به اون چیزی که داری افتخار کن و برای بدست آوردن اونچه ندای تلاش... این معنای زندگیه....

 

خوب شاید دیگه احتیاجی نباشه از خودم دفاع کنم و بگم من وطن فروش نیستم... من فقط با سیستم حاکم بر دانشگاههای ایران مخالفم و هنوز فکر می کنم زور تغییر دادنش رو ندارم..... همین 

+ نوشته شده در 21:53 توسط بهشت یخ زده.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
بال پرنده

همون جلسه دومی که شلیپسوف سر کلاس بحث پایداری بال پرنده رو مطرح کرد فکرم بهش مشغول شد.... هفته پیش که هفته گارگارین نامگذاری شده بود (همه ساله هفته اول آوریل توی دانشگاه به اسم هفته گاگارین نامیده می شه و کلی سمینار و از این جور چیزها برگذار می شه) سر سمینار کلی باهاش در همین مورد سئوال و جواب و صحبت کردم....

اما هنوز ذهنم بهش مشغول بود.... بهش گفتم که یه طرح جدیدی به نظرم رسیده که هنوز یه جاهاییش برام مبهمه و اونم گفته بود هفته دیگه بیارش تا صحبت کنیم.... امروز هم راجبش حرف زدیم...

توی حاشیه باید بگم حالا کم کم دارم تفاوتهای بین اینجا و ایران رو احساس می کنم.... استادی که توی دفتر طراحی توپولف و میگ سالهای سال تجربه کسب کرده و استاد یکی از برجسته ترین دانشگاههای هوافضایی روسیه هست با یه تواضع مثال زدنی بر میگرده و به منه بچه دانشجوی خارجی میگه ازت ممنونم یه چیز جدید به من یاد دادی!!!.... خوب خودتون با دانشگاههای ایران مقایسه کنید....

اما هنوز طرح یه مشکل داره.... پایداری

توی دفتر کار همش ذهنم بهش مشغول ... یه چرخی توی اینترنت میزنم و یه سری به کتابهای کنترل و پایداری تا شاید یه راه حل پیدا کنم.... اما باید فکر کرد....

یادمه وقتی از دکتر محمد اف طراح برجسته هواپیما پرسیدم کدوم یک از کتابهای طراحی هواپیما خوبه که بخونم گفت: ترنبیک خوبه... ییگر خوبه... ریمر خوبه.... دوتا کتاب خودم هم خوبه!! (این یکی رو هم با ایران مقایسه کنید!!) .... همه اینها خوبن اما مهمتر از همه اینکه باید نشست و فکر کرد.... بعد اگه کتاب هم بخونی خوبه.... از اون توصیه های بیاد موندنی بود که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد... یاد سان می افتم با حرفها و نصیحت هاش....

کتاب می خونم فکر می کنم و ناگهان.......

ظاهرا راه حل رو پیدا کردم.... می شه یه نوع جدیدی از هواپیما رو ساخت.... هنوز باید روی مزایا و معایبش فکر کنم... اما دوشنبه احتمالا با یه بسته پسته فرد اعلای ایرانی برم سراغ شلیپسف که واقعا این مدت برای کمک کردن بهم سنگ تموم گذاشت... هر وقت هم که ازش تشکر می کنم میگه تو وظیفت درست خوندنه و من وظیفم درس دادن هر دومون داریم به وظیفمون عمل می کنیم... پس احتیاجی به تشکر کردن نیست.....

جالب تر از همه این بود که وقتی با مادرم تلفنی صحبت می کردم می گفت این رو به این روسها نگو ازت می دزدن.... البته من تا حالا دوتا از ایده هام رو برادران هم وطن ازم دزدیدن .... بزار این یکی رو این برادران روس بدزدن.... حداقل توی بدست آوردن این یکی یه کم کمک کردن.... اون دوتا که.....

+ نوشته شده در 21:7 توسط بهشت یخ زده.
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
день космонафтики
اگه از هر بچه مدرسه ای توی روسیه بپرسی مهمترین تاریخی که می دونیه چیه.... به احتمال بالای ۹۰ درصد بعد از تاریخ تولدش میگه ۱۲ آوریل ۱۹۶۱...

пять.... чтыре.... три... два... один... ноль.... поехали

این آخرین جملاتی بود که در ساعت ۹ و ۷ دقیقه صبح روز ۱۲ آوریل سال ۱۹۶۱ بین یوری گاگارین و مرکز کنترل قبل از روشن شدن موتورهای موشک حامل فضاپیمای واستوک رد و بدل شد.......

 

یک پرواز ۱۰۸ دقیقه ای به دور کره زمین..... حالا دیگه روسیه یک قهرمان داشت... یک قهرمان فراموش نشدنی... یوری گاگارین...

 

 

وقتی جان اف کندی در سخنرانی جنجالی خودش خبر از برنامه های کشورش برای فرستادن انسان به فضا داد هیچ کس فکر نمی کرد روسها چند ماه بعد اولین کسانی باشند که مرزهای فضا رو برای ورود انسان باز کنند.... یادمه چند سال پیش کتاب خاطرات مایکل کالینز فضانورد آمریکایی که با آپلو یازده به ماه رفت رو می خوندم نوشته بود وقتی خبر پرواز گاگارین رو شنیده بودن همشون داشتن دیوونه می شدن.... خوب در مسابقه همیشه اول شدن مهمه دیگه کسی به نفر دوم نگاه نمی کنه......

اما خوب این اول شدن همش کار گاگارین نبود.... دو تا اسم رو همیشه به یاد داشته باشید... کنستانتین ادواردوویچ سیلکوفسکی و سرگی کارالیف.......

سیلکوفسکی پسر یک خونواده روستایی بود که در سن ۹ سالگی در اثر یک بیماری شنوایی خودش رو از دست داده بود.... وقتی مدرسه می رفت مادرش بهش کمک می کرد که مشکلاتی که در اثر ناشنوایی بر سر راه درس خوندش بود رو برطرف کنه اما وقتی ۱۲ سالش شد مادرش رو هم از دست می ده.... خوب این یعنی دیگه نمی تونه توی مدرسه درس بخونه چون نمیشنوه که معلما چی میگن... پس تک و تنها میشینه و درس می خونه وقتی باباش این استعدادشو می بینه از روستاشون میاردش به مسکو تا بره دانشگاه اما خوب حدس می زنین چی بشه؟ یک پسر ناشنوا سر کلاسهای دانشگاه هم درست مثل مدرسه هیچ کاری نمی تونه بکنه... برای همین هم دانشگاه و کلاس و استاداش همه و همه میشن کتابخونه ملی روسیه (الان بهش می گن کتابخونه لنین)... از صبح تا شب تک و تنها می رفت و می نشست توی کتابخونه و کتاب می خوند.... خوب آخرش چی.....

معمولا توی روسیه هر  دانشگاهی رو به اسم یکی از دانشمندانشون که کارش مربوط به تخصصهای اون دانشگاه بوده نامگذاری می کنن.... به دانشگاه ما هم میگن دانشگاه سیلکوفسکی...(یادمه روزهای اول که نمی تونستم این اسم رو درست تلفظ کنم استادم می گفت بابا تو اسم دانشگاه خودتو بلد نیستی!!)

 

خوب سیلکوفسکی با همون جور درس خوندن تک و تنهاش شد پدر فضانوردی روسیه... یه جمله معروفی داره که میگه انسان نمی تونه برای همیشه روی این کره خاکی زندگی کنه.... باید بارش رو ببنده و بره به کرات دیگه... البته من توی ترجمه یه کمی دست کاری کردم!! ولی اصل حرف همینه...

 

سیلکوفسکی اولین کسی بود که تئوری حرکت به قول روسها رآکتیونی رو پایه ریزی کرد... راکتی رو هم که باید انسان رو با خودش به فضا ببره طراحی کرد... یه کتاب هم نوشت به اسم سفر به فضا و دقیقا پیش بینی کرد که انسان توی فضا چه وضعی خواهد داشت... وقتی که گاگارین برگشته بود گفته بود دقیقا همون احساسی رو داشتم که سیلکوفسکی توی کتابش گفته بود.....

بعد هم یه کتاب دیگه به اسم بر روی ماه...

 

خوب بگذریم.... اما همیشه در کنار دانشمندان بزرگ باید مهندسین بزرگ هم باشن که بتونن ایده ها رو تبدیل به عمل کنند.... یه شاگرد خوب مثل سرگی کارالیف...

کسی که اولین فضاپیمای حامل انسان به فضا رو ساخت... واستوک...

 کارالیف در کنار گاگارین

این هم عکسهایی که خودم از فضاپیمای سایوز و کلیپر گرفتم:

 

 

+ نوشته شده در 17:21 توسط بهشت یخ زده.
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
وندا
اینجا بودیم که من رسیده بودم مسکو و آماده بودم که درس رو شروع کنم.

خوب حالا یه فلاش بک شاید چیز بدی نباشه.... خوب اولش گفته بودم خورشید بود و ماه و بهشت یخ زده.... خوب بهشت یخ زده رو دیگه باید تقریبا شناخته باشید.... میمونه اون دوتای دیگه

موون (ماه به انگلیسی) لقبی بود که سان (خورشید به انگلیسی) بهش داده بود... رابطه اونها قدیمی تر از من بود... خوب من همونطور که گفته بودم با اساتید دانشگاه رابطه خوبی نداشتم البته وندا هم این اواخر بعد از اون ماجرای جشنواره خوارزمی همین طوری شده بود.....

حالا چرا لقب وندا رو برای خودش انتخاب کرده بود نمی دونم.... من اولین بار توی کلاس آیرودینامیک تجربی باهاش آشنا شدم.... من به شدت در ارتباط گرفتن سفت و سخت بودم و هستم... کلا با من چفت و جور شدن کار سختیه... ولی وندا خیلی زود با من رفیق شد.... من قبلا توی دفتر درخواستشون در مورد حمایت از پروژه بالزنشون رو دیده بودم... ظاهرا یک جلسه ای هم اومده بودن اونجا ... البته من اونموقع روی یک پروژه نانوتکنولوژی کار می کردم و کار اینا ارتباطی با کار من نداشت فکر می کنم با احمد جلسه گرفته بودن.... راجع به احمد هم بعدا شاید بنویسم... کلاس آیرودینامیک تجربی در همون ترمی بود که آیرودینامیک ۲ داشتیم... گفته بودم که این آیرو۲ چه عذابی بود برای بچه ها... از استادش همه می نالیدن که خوب درس نمی ده... خیلی سریع می گفت و می رفت...خیلی سخت می گرفت... تمرینهاش رو هیچ کس نمی دونست از کجا میاره که اینقدر به قول کشتی گیرها چقر هست... خوب من از اون جایی که هیچ کارم به بقیه نمی خوره کلی سر کلاسش حال می کردم... شاید بتونم بگم بهترین درسی که توی اون دانشگاه گذروندم همون آیرو ۲ بود... با همون سیستم تدریس تند تندش کلی چیز یاد گرفته بودم هر چند مثل بقیه اساتید از من که حاضر نبودم توی دار و دسته کسی برم خوشش نمیومد... حتی یادمه وقتی رکورد نمره گرفتن ازش رو شکسته بودم و به خیال خودم وقتش بود که کلی تحویلم بگیره اصلا محل نذاشت حتی حاضر نشد پروژه هم بهم بده... البته من فقط به عنوان پروژه لیسانس می خواستم نه چیز دیگه... کلا بگذریم .... ولی فکر کنم به خاطر همون کلاس آیرو ۲ بود که تازه شروع کرده بودم به ارتباطات محدود گرفتن با بعضی از بچه ها... یعنی کم کم داشتم شناخته می شدم... آخه من همدوره ای اینا نبودم من ورودی سال ۸۰ بودم اما همون ترم اول دانشگاه یک تصادف اساسی کردم و ۶ ماه افتادم تو خونه و یک ترمم حذف شد... بعد از اون یک ترم از ۸۰ ها عقب تر بودم و یک ترم از ۸۱ ها جلوتر ... یعنی عملا با هیچ کدوم درست و حسابی همدم نبودم... واسه همین هم کمتر کسی منو میشناخت خیلی از درسها رو هم با دانشکده های دیگه گرفته بودم...

بگذریم ... وندا رو می گفتم ... شاید اون موقع هیچوقت فکر نمی کردم کارم باهاش به اینجا برسه اما نمی دونم چرا هیچ وقت اون لحظه اولی که باهاش آشنا شدم رو فراموش نمی کنم.... داشتم از پله های کتابخونه بالا می رفتم که دیدم اومد طرفم و پرسید در زمینه دینامیک پرواز چه کتابی خوبه؟ درست یادم نیست کدوم کتاب رو بهش معرفی کردم راسکم یا اتکین یا یه چیز دیگه.... فکر می کنم این سئوالش بهانه بود... بعد که جوابش رو دادم و خواستم برم گفت من دانوش هستم اون موقع هنوز این القاب بذل و بخشش نشده بود.... خوب منی که رفیق شدم با این و اون کلی دنگ و فنگ داشت به همین راحتی با این رفیق شدم... از همون اولش هم خیلی خوب شروع کردیم... از فرداش سر کلاس آیرودینامیک تجربی کنار هم نشستیم... چندین بار هم شبها زنگ می زد و من جزوه هام رو براش می فرستادم در خونش... به قول خودش از بچگی از جزوه نوشتن بدش میومد...

بچه با استعدادی بود.... من خیلی از کارهای دیگش خبردار نبودم... الانم خیلی از اونا چیزی نمی دونم اما اختراع مختراع زیاد داشت.... کلی هم از اون مقاله هایی که من همیشه ازشون بدم میومد می نوشت... البته در مورد این یکی استثنا قائل بودم اون واقعا برای این کار ساخته شده بود.... از اون موقع ارتباط نسبتا خوبی با هم داشتیم البته خوب مثل خیلی های دیگه شاید ارتباطاتمون با یه سری از بقیه رفقامون از ارتباطمون با همدیگه هم بهتر بود.... به خصوص این سال آخری که من درگیر کارهای شرکتهام بودم و گیر و دار رفتن و اونم درگیر مقاله هاش و رفتنش و احتمالا مشکلات دیگش... یه کم از هم فاصله گرفته بودیم.... حتی شماره موبایل من رو هم گم کرده بود... البته می گفت گوشیمو عوض کردم .... اما همه چیز در یک شب خاطره انگیز عوض شد....

اون داشت می رفت آمریکا.... مقصدش هم دانشگاه جان هاپکینز بود..... البته رشته بیومکانیک می خواست بخونه البته گرایشش به سمت هوافضا بود.... منم که داشتم می اومد روسیه .... واسه همین یه روز از اون روزهای اخر به طور اتفاقی توی دانشگاه دیدمش... گفت این روزهای آخر یه شب بیا شام با هم بخوریم.... خوب منم که خاطراتی خوبی رو باهاش داشتم و دلم نمی خواست همین جوری ازش جدا بشم قبول کردم..... و چند شب بعد قرار گذاشتیم.... نیاوران ...بقیه آدرس یادم نیست... آدرس خونش رو داده بود.... تنها زندگی می کرد. ظاهرا خونوادش همیشه در حال مسافرت و از این ور به اون ور بودن... یه مدت بجنورد... یه مدت تهران... یه مدت انگلیس....و همین طور این ور و اون ور.... اونم که کلا از تنها زندگی کردن لذت می برد یه خونه برای خودش گرفته بود... حتی می گفت وقتی خونوادش تهران هم هستن اون توی خونه خودش تنها زندگی می کنه... البته دلایلش جالب بود.... خیلی از اخلاقاش درست مثل خودم بود.... البته اینها رو همون شب آخر فهمیدم. رفتم دم خونش توی ماشینش دم در منتظر بود که بریم یه رستوران.... باغ بهشت...

اینها همه رو اینجا باید نگه دارم .... یه چیز دیگه ای رو بگم.... وندا به این خیال بود که این شام خداحافظی درحالی که اون موقع من از رفتن پشیمون شده بودم... یعنی من تصمیم داشتم که بمونم... حالا چرا اینجوری تصمیم عوض شده بود رو بعدا باید بگم.... ولی بهش تا اون موقع نگفته بودم. حالا برگردیم به داستان

سر شام تازه کم کم بهش گفتم که اینقدر بهم فشار آوردن دیگه از رفتن پشیمون شدم و میخوام همین جا بمونم... فکر کنم همون روز یا یکی دو روز قبلش هم رفته بودم و توی دانشگاه شریف برای فوق لیسانس ثبت نام کرده بودم... بعد از شام یه کم قدم زدیم و بعد رفتیم خونش... فقط همین رو بگم که تا نزدیک به ساعت ۴ صبح با هم صحبت کردیم و بالاخره وندا من رو قانع کرد که برم.... نمی خوام راجع به حرفهایی که با هم زدیم صحبت کنم... اما واقعا شب به یاد موندنی بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.... خیلی حیف شد که از شبهای آخری بود که با هم بودیم...

وقتی صبح با هم به دانشگاه می رفتیم هنوز توی دلم مردد بودم.... تیر خلاص رو سان بهم زد وقتی رفتم توی اتاقش تا یه سری بهش بزنم... داستان سان و رفتن من هم مونه برای بعد....

اما همون روز و بعد از اینکه از اتاق سان اومدم بیرون بلافاصله تماس گرفتم یا یه بلیط مسکو برام رزرو کنن.... دیگه کار از کار گذشته بود ...

دو سه شب بعد وندا رو دعوت کردم به خونمون.... البته خونه قبلیمون که از وقتی به خونه جدید رفته بودیم خالی بود... یادمه اولین چیزی که گفت این بود که تو چرا نمیای اینجا تنها زندگی کنی؟ بعدم گفت اگه من جای تو بودم حتما میومدم توی این خونه تنها زندگی می کردم.... اخلاقش خیلی جالب بود... اون شب هم تا نزدیکیهای ساعت ۲ با هم صحبت کردیم و جرقه اصلی اونجا زده شد..... دیگه نمی خوام بیشتر از این راجع به این موضوع و اینکه اون شبها چه حرفهایی زدیم صحبت کنم شاید بعدا بیشتر بگم .... اما نتیجه اون دو شب این بود که ......

الان دیگه مثل دوتا برادریم.... خیلی حیف که بعد از اینکه باهم برادر شدیم کمتر از یک ساعت همدیگر رو دیدیم و بعدش تقریبا به اندازه قطر کره زمین بینمون فاصله افتاد..... من در شرق و اون در غرب اما شاید از هر کس دیگه به هم نزدیکتر باشیم.... به خصوص با این سرویس باحال جیمیل و اون چراغ سبزش .... وندا همیشه کنار دسته من نشسته....

شاید بهترین حرف این جملاتی باشه که سان راجع به ما گفت... الان یه کاغذ بزرگ که این جمله روش نوشته روی دیوار بالای میز کارم چسبیده:

assume a guy who knows the WEST (very good) and a guy who knows the
EAST (very good) get together ...they team-up...  and they happen to be
two dedicated individuals with good intentions.......

now...the question is:
            do you think that they might be able save the world?

+ نوشته شده در 23:36 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه بیستم فروردین 1386
و بالاخره مسکو

خوب ظاهرا داستان هنوز تموم نشده.... پس منم سعی می کنم یه سری از حرفها رو لابه لای داستان بزنم چون ظاهرا تا وقتی که بخوام به زمان حال برسم و داستانم آپ تو دیت بشه کلی وقت می گذره پس بهتره یه سری از حرفها رو لابه لای همین داستان هم بزنم.... البته داستان هم کلی ناقصه و مطمئنا بعدها کلی فلاش بک باید بزنم ... البته من اینجوری داستان گفتن رو بیشتر دوست دارم... خوب برگردیم به داستان.... فرودگاه شرمیتوا۲

بعد از یک سال و اندی دوباره وارد فرودگاه شرمیتوا ۲ مسکو شدم.... با دو تا چمدون بزرگ که کلی بار و بندیل رو مادرم توشون جا داده بود.... قرار بود شخصی به نام احسان بیاد دنبالم توی فرودگاه.... دوستان بهم معرفی کرده بودنش و منم قبلا دوبار باهاش تلفنی صحبت کرده بودم البته توی همون دو سه روز آخر... هیچ چیزی راجبش نمی دونستم ... هفته آخری موسی و امین که این دومی رفیق فابریک ممد بود و البته ممد رو هم اون به من معرفی کرده بود رفته بودن مسکو.... موسی برادر کوچیکتر ممد بود و دکتری آی تی داشت... اونم می گفتن توی زمینه کاریش خیلی قدره به خصوص تو بحث فایر وال.... یه نمایشگاه کارتهای هوشمند توی مسکو بود که موسی و امین برای دیدنش به اونجا رفته بودن... اون موقع موسی به شدت دنبال بحث کارت هوشمند سوخت بود و ظاهرا چیزهای خوبی رو هم توی اون نمایشگاه پیدا کرده بود... احسان هم توی مسکو کارهای مربوط به شرکت امین رو انجام می داد که کارش خرید تصاویر ماهواره ای بود... امین مدیرعامل شرکت سنجش از دور بصیر بود که کارش فروش تصاویر ماهواره ای توی ایران بود.... از پشت گیت ورودی فرودگاه به موبایل احسان زنگ زدم تا ببینم کجاست. اونم گفت که اون طرف گیت منتظر منه ... نه اون تا اون موقع منو دیده بود نه من اونو دیده بودم ... اما پیدا کردنش کار سختی نبود...  خیلی راحت از کنترل پاسپورت رد شدم... کلا همیشه من اینجا رو شکر خدا راحت رد می کنم نمی دونم چرا خیلیها از گیر دادن روسها در وقت کنترل پاسپورت شاکین.... من که تا حالا توی اینکار به مشکلی بر نخوردم و خیلی راحت رد شدم و رفتم (شکر خدا و گوش شیطون کر) ... یکی از چمدونهام خیلی بزرگ بود... فکر کنم خودم هم توش جا می شدم. همون روز آخر خریده بودمش.... به سختی از رویل ریل بارها بلندش کردم و گذاشتمش توی چرخ دستی و از سالن خارج شدم داشتم این ور و اون ور رو نگاه می کردم که احسان رو پیدا کنم که یه دفعه دیدم که کسی داره به طرف میاد می گه شما علی هستید؟ خوب باید خودش می بود البته اصلا مطابق با انتظار من نبود.... حداقل اینکه اصلا فکر نمی کردم کسی که انتظار اومدنم رو می کشه یه هیکل بالای ۱۲۰ کیلویی باشه!.... به راحتی چمدونم غول تشنم رو بلند کرد و گذاشت توی صندوق عقب ماشین... تو همون نگاه اول بچه خوبی به نظر می رسید... الان بعد از گذشت ماهها از اولین دیدارمون باید بگم اگه از اومدن اینجا همین یه فایده رو برده باشم که یه رفیق مثل اون پیدا کرده باشم اومدنم به همه سختیهاش می ارزه.... راجع به احسان و اینکه چرا این حرف رو در موردش میزنم هم بعدا باید حرف بزنم..... از فرودگاه یکراست به سمت دانشگاه رفتیم... برای اولین بار چشمم به ساختمونش افتاد ... شبیه همون عکسهایی بود که توی سایتش دیده بودم.... شاید ۱۰-۲۰ دقیقه بعد از ورودم کارت دانشجوییم توی دستم بود.... خوب چند روز هم دیر رسیده بودم و کلاسها شروع شده بود... چون روز جمعه بود گفت که برو و دوشنبه ساعت ۹ اینجا باش.... معاون رئیس بخش بین الملل دانشگاه بود.... آلا ویکتورونا.... می شناختمش قبلا استاد دکتر شهرام و دکتر مازیار بود... شهرام و مازیار تقریبا سالهای ۹۲-۹۳ به مسکو اومده بود همراه با یک گروه ۱۷-۱۸ نفری بورسیه وزارت علوم بودن.... شهرام دکتری طراحی هلیکوپتر داشت و مازیار دکتری طراحی هواپیما.... شهرام مدیرعامل همون شرکتی بود که من باهاش به دیدن نمایشگاه ماکس ۲۰۰۵ رفته بودم... البته اون موقع اون شرکت تغییرات زیادی کرده بود ... اسمش عوض شده بود ... من رئیس هیئت مدیرش بودم و شهرام مدیر فنی.... مازیار قبلا مدیر فنی شرکت بود (قبل از اینکه من واردش بشم) و در اون موقع از ایران رفته بود.... داستان رفتنش کلی جریان داره که بعدا باید بگم فقط اینو می گم که بعد از یه مدتی که گم شده بود و ازش خبری نداشتیم فهمیدیم که رفته و شده استاد دانشگاه آدلایت استرالیا .... خوب اینجا هر کاری کرد مافیای دانشگاه شریف حاضر نشد راهش بده جزء هیئت علمی اونجا.... داستان مازیار طولانی و البته جالبه که بعدا باید بگم....

اولین چیزی که از آلا ویکتورونا پرسیدم این بود که آیا شهرام و مازیار رو به خاطر داره یا نه؟ بلافاصله گفت که معلومه مگه می شه یادش رفته باشه؟ خود شهرام هم قبلا بهم گفته بود... اونا اولین گروه خارجی هایی بودن که بعد از فروپاشی شوروی برای تحصیل اونجا رفته بودن... برای همین هم برای اساتید اونجا خیلی جالب توجه بودن ... آلا کلی ازشون یاد کرد و حال و احوالشون رو ازم پرسید گفت که چی کار می کنن و کجا هستن و از این جور حرفها... می گفت مازیار توی اون گروه از همشون باهوش تر بوده... بعد گفت تو هم به نظر باهوش .... از اون به بعد هم کلی باهاش رفیق شدم.... چند روز بعد متوجه شدم که همه اساتید بخش زبان دانشگاه منو می شناسن البته به اسم رفیق شهرام و مازیار.... الان کلی اونجا کلاس دارم و معمولا هر کاری داشته باشم سریع بخش بین الملل برام راه میندازه به خصوص اینکه ترم پیش هم بین هم دوره ای هام بالاترین نمرات رو داشتم..... حالا اینا بمونه...

خلاصه حرف اینکه بعد از مدتها جنگ و دعوا وارد مسکو شده بودم.....

+ نوشته شده در 23:18 توسط بهشت یخ زده.
دوشنبه بیستم فروردین 1386
خداحافظ ایران
خوب قبل از اینکه برم سراغ حرفهای اصلی باید داستانم رو تموم کنم.... امیدوارم این بار تموم بشه ....

روز آخر توی ایران خیلی سخت گذشت.... خوب چون هیچ کسی دلش نمی خواست من برم تقریبا برای همه روز سختی بود.... منم اونقدر که توی گوشم حرفهای جور واجور خونده بودن توی اضطراب بدی بودم... مادرم چیزی به روم نمی آورد اما معلوم بود که اوضاش خیلی بده... نهار با دکتر محمد که از این به بعد ازش به عنوان ممد یاد می کنم قرار داشتم.... گفته بود بیا روز آخر با هم نهار بخوریم و خداحافظی کنیم.... اون از کسانی بود که با رفتنم موافق بود و کلی هم تشویق می کرد.... در بحث آینده پژوهی در کشور تک بود... هر جا کنفرانس و سمیناری در زمینه آینده پژوهی برگزار می شد یک پای سخنرانی اونجا بود.... مدیر عامل یکی از شرکتهایی که من رئیس هیئت مدیرش بودم هم بود. من ازش خوشم میومد... آدمی بود با انرژی وحشتناک بالا.... البته یه بیزینس من حرفه ای هم بود با اخلاق خاص بیزینس من ها ... کار اصلیش مخابرات بود ولی با من وارد کارهای هوایی هم شده بود... کلا ازش هر کاری بر میومد البته به قول خودش عشقش همین آینده پژوهی و این جور چیزها بود همش دنبال این نظریه های توسعه بود و هی هر جا ما رو گیر میاورد شروع می کرد از نظریه های مختلف آینده پژوهی و ارتباط علم و صنعت و دانشگاه و از این جور حرفها می زد.... چیزهای زیادی هم ازش یاد گرفتم البته خیلی به کارم نمیومد ولی یه جاهایی توی جلساتی که با آدمهای پر رو داشتم برای کم کردن روی اونها خیلی به درد می خورد.... کلا توی مملکت ما حرفهایی که کمتر کسی ازش سر در بیاره خیلی بدرد می خوره حتی حرفهایی که خود آدم هم نفهمه یعنی چی خیلی جاها کار آدم رو راه میندازه....

بگذریم راجع به ممد و برادرش دکتر موسی که به اونم از این به بعد فقط میگم موسی بعدا باید مفصل حرف بزنم اما فعلا اینجا بودم که نهار با ممد قرار داشتم. رفتیم یه رستوران با کلاس .... سر نهار کلی برام همون حرفهای همیشگی رو زد... همیشه دلش می خواست به من روحیه بده و من رو با اعتماد به نفس بفرسته برم اما هر چی اون رشته می کرد معمولا این ور و اون ور می زدن پنبه می کردن. سر نهار هم خیلی حالش گرفته شد وقتی دید من این دم آخری اینقدر اوضا احوالم بی ریخته و کلی حالم گرفتس..... توی راه برگشت یه پسره داشت فال می فروخت... ممد نگهداشت و ازش یه فال خرید و به من داد که بخونم.... من معمولا به اینجور چیزها اعتقاد ندارم ولی با بازکردن فال و خوندن اون شعر حافظ خیلی تعجب کردم .... واقعا حالم رو تغییر داد. خیلی هم بیراه نمیگن که به حافظ می گن لسان غیب و از این جور چیزها... اون کاغذی رو که شعر روش نوشته بود رو هنوز همراهم دارم دو بیت شعر این بود:

ای دل بکوی عشق گذاری نمی کنی                         

اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

چوگان حکم در کف و گوئی نمی زنی

باز ظفر بدست و شکاری نمی کنی

بعد هم زیرش این جملات رو نوشته بود:

از توانائیهایت بموقع استفاده نمی کنی تو صاحب ده ها هنر و استعداد هستی و به هدف ایده آل توجه چندانی نداری اهمال و سستی در کارهایت موج می زند.. اعتماد به نفس داشته باش و از انجام کاری که مورد نظر شماست هراس به خود مگیر که خداوند پشت و پناه توست. پس راضی باش به رضای او....

مثل آبی بود که روی آتیش ریخته باشن...کلا ممد همیشه در وقتهای سختی خوب به داد می رسید. هر چند خیلی ها حرفهایی در موردش می گفتن که به روحیه بیزینس منیش بر می گشت اما من همیشه ازش خوشم میومد....

خوب دیگه شب شده بود و بار و بندیل به دست راهی یه سفر سخت شده بودم... همیشه فکر می کردم خداحافظی خیلی سخت باشه اما با توجه به فشار وحشتناکی که توی دو ماه آخر بهم وارد شده بود دیگه هیچ چیز رو متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر تموم بشه و یه نفس راحت بکشم.... مرگ یه بار شیون یه بار....

از زیر قرآن رد شدم و سوار ماشین شدم و به سمت هواپیما حرکت کردم.... ساعت تقریبا ۳ نیمه شب بود .... مادرم ... پدرم ... خاله و داییم و پسر خاله ها و پسر داییهام کم کم از دیدم محو شدن .... واقعا فکر نمی کردم نسبت به این لحظه اینقدر بی تفاوت باشم... اما خیلی عین خیالم نبود و علتش هم فقط و فقط همون فشار اعصاب خورد کن روزهای آخر بود.... وگر نه این لحظه خیلی لحظه خاصی از آب در میومد... هواپیمای ایرباس ۳۲۰ (البته مدلش الان دقیقا خاطرم نیست فکر کنم همون ۳۲۰ بود) متعلق به شرکت ایرفلوت فرودگاه مهر آباد تهران رو به مقصد فرودگاه شرمیتوا۲ مسکو ترک کرد.... خداحافظ ایران....

 

+ نوشته شده در 22:38 توسط بهشت یخ زده.
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
شروع می کنیم.....
به نام خدا

سلام....

چون یه مقدار دیر شروع کردم باید اول یه مقداری برگردم به عقب..... راستش اصلا نمی خواستم شروع کنم.... نه وقتش رو دارم نه حوصلش رو.... اما اینقدر حرفهای مختلف زیاد شد که مجبور شدم یه سری از حقایق رو بگم... البته فقط یه سریشو.....

خوب به کجا برگردم... آهان ... خورشید بود و ماه و بهشت یخ زده.....

نه اون موقع هنوز این القاب تقسیم نشده بود.... دکتر بود و دانوش و من.........

نه اینم خوب نیست باید برگردم عقب تر......

باید بگم دانشگاه اصلا اون جوری که فکر می کردم نبود. به خصوص اینکه اسمش هم دانشگاه صنعتی شریف بود..... نمی دونم یا من زیادی متوقع بودم یا دانشگاه ایراد زیاد داشت یا مشکل یه چیزی بینابین بود..... فقط می دونستم که من از هوافضا اینو نمی خوام....

ترمهای اول خیلی مزخرف گذشت... درسهای بی ربط و بی انگیزه... با اساتید... ولش کن آخرش این بود که رسیدم به سال آخر .... خوب در زمینه های مختلف حرفهای زیادی هم برای گفتن داشتم... آیرودینامیک.... طراحی.... حتی جلوبرنده که ازش خوشم نمیومد و سازه که اصلا حوصلش رو نداشتم رو هم خوب یاد گرفته بودم.... اصلا یادم نمی ره تا چند لحظه قبل از امتحان پایان ترم اصول جلوبرنده ها می ترسیدم که این ترم آخری برای اولین بار یه درس رو بیفتم و کل برنامه هام به هم بخوره... ولی وقتی نمره ها اعلام شده با تعجب دیدم بالاترین نمره کلاس (۹۰) رو گرفتم اونم از استادی که معمولا مثل استاد درس آیرو ۲ نصف کلاس رو میندازه هر ترم... کلا مثل اینکه من رفته بودم برای رو کم کنی این جور اساتید چون آیرو ۲ هم که میانگین نمراتش معمولا دور و بر ۱۰ - ۱۲ می چرخه رو هم ۵/۱۹ شده بودم.... یادم نمیره هر کسی از راه می رسید یه متلک به من مینداخت.... نمودار خراب کن!!

تجربه عملی نصفه نیمه خوبی هم داشتم.... هم از نظر فنی هم از نظر مدیریتی.... مدتی توی تیم طراحی شرکت درنا در دپارتمان آیرودینامیکش کار کرده بودم ..... وقتی به سال آخر رسیدم خودم هم عضو سهامداران دو تا شرکت بودم که توی هر دو تا هم رئیس هیئت مدیره بودم.....

اما اینا اصلا برام مهم نبود...  مهم این بود که صبح و شب فکر می کردم بازی رو باختم.... من دیگه از دست رفته بودم... تمام رویاهام از بین رفته بود... من دوست داشتم یه چیزهایی رو یاد بگیرم... از همه مهمتر طراحی هواپیما رو... خوب این رو هم می دونم که نمره پروژه درس طراحی هواپیمای گروه من بالاترین نمره دانشکده بود... اما با خودم تعارف نداشتم چیزهای خیلی خیلی زیادی بود که یاد نگرفته بودم.... یعنی بهتر بگم بهم یاد نداده بودند.... البته با قاطعیت کامل می تونم بگم خیلی از سطح دانشکده بالاتر رفته بودم... خودم کار کرده بودم به خصوص اینکه وارد کارهای صنعتی هم شده بودم.... حداقل توی کارخانه ساخت هواپیما این ور و اون ور رفته بودم... چیزی که خیلی از اساتیدمون انجام نداده بودن....

خوب اینا یعنی چی....

یعنی من دیگه نمی تونستم اونجا بمونم... البته اینایی که گفتم اصلا دلایل خوبی نیست... اگه بخوام دلایلم رو بگم کاملا با اینها تفاوت داره... اما چون معمولا به خیلیها بر می خوره فعلا نمی گم ... اما مطمئن باشید بعدا خواهم گفت چون اصلا برای همین کار شروع کردم به نوشتن. فعلا همین قدر بسه... ما بارو بندیل رو بستیم... یه سال از درس باقی مونده بود اما از همون وقت باید شروع می کردم ... کجا برم؟

از اساتید نمی تونستم کمک بگیرم... چون با هیچ کدوم رابطه خوبی نداشتم. من سیستم دانشگاه رو قبول نداشتم. استعماری بود! استاد می رفت از صنعت با یه سری از کارها و حرفها که فعلا نمی خوام راجع بهشون صحبت کنم پروژه می گرفت بعد می داد به دانشجو و دانشجو کلی کیف می کرد که در خدمت یک استاد گرامی که از فلان دانشگاه آمریکا دکتری گرفته مشغول به کسب علم و دانشه و بعد هم یک سری کاغذ با کلی مزخرفات تحویل به صنعت می داد..... همیشه از دیدن آگهی های مربوط به دفاع پروژه ها خندم می گرفت.... حل عددی جریان در محفظه احتراق با گسسته سازی معادلات از درجه ۲.... حل عددی جریان در محفظه احتراق با گسسته سازی معادلات از درجه ۴.... حل عددی جریان آکوستیک با گسسته سازی معادلات از درجه ۶.... حل عددی جریان دو فازی با گسسته سازی معادلات از درجه ۸..... حل عددی جریان جریان حول توربین با گسسته سازی معادلات از درجه ۱۰....... 

راجع به این مشکل هم بعدا صحبت می کنم... فعلا فقط می خوام یه نگاه گذرا داشته باشم. حرف آخر اینکه هیچ وقت نرفتم سراغ یه استاد و بگم آقای دکتر لطفا به من یه پروژه بدید که در خدمتتون باشم... چند تا دلیل داشتم... اول اینکه اصلا این پروژه های مزخرفشون رو قبول نداشتم.... دوم اینه خودم در صنعت پروژه های خیلی بهتر و عملی تری رو انجام داده بودم و بازم در حال انجامشون بودم... سوم اینکه به نظر من استاد خودش باید دانشجوی خوب رو شکار می کرد... یعنی اون باید میومد دنبال من وقتی می دید یه چیزی سرم می شه.... اولش فکر می کردم این توقع بی ربطی و از روی پر رو بازی و غرور منه.. و یه وقتهایی هم فکر می کردم که اصلا ما که چیزی سرمون نمی شه اساتید دارن دانشجوهای بدرد بخور رو شکار می کنن..... اما وقتی اومدم اینجا و یکی دوتا از برخوردهای اساتید رو در همون روزهای اول دیدم فهمیدم که من درست فکر می کردم.... حالا اینا رو بعدا تعریف می کنم

خلاصه اینکه بارو بندیل رو بستیم و آماده شدیم که بریم.... حالا کجا؟ آمریکا؟ کانادا؟ اروپا؟...... خوب منم مثل همه کسانی که توی ایران درس می خونن و کار می کنن آمریکا برام خدا بود.... همه اساتیدمون از آمریکا اومده بودن و اونجا رو خدا می دونستن ... توی صنعت همه پایه ها از قبل آمریکایی ریخته شده بود..... البته من از سال دوم دانشگاه یه کمی از این سیستم منحرف شده بودم (که داستان اونم بعدا می گم) اما همین باعث شده بود که هر جایی که می رفتم چه از صنعت چه از دانشگاه کلی باید جر و بحث می کردم.... اون اوایل خودم هم مردد بودم و کفه ترازو به سمت غرب سنگینی می کرد..... از آمریکا رفتن وحشت داشتم.... نمی دونم چرا الانم می ترسم و اصلا فکر نمی کنم که بتونم اونجا یه روز هم دوام بیارم.... واسه همین رفتم سراغ کانادا که یه کم امن تر بود.....

خوب توقع داشتید چی بشه..... همه چیز جور شد.... البته من یه راه میابر رو رفتن و مثل بقیه اپلای نکردم (اگه این کلمه اپلای رو اینجوری نوشتم تقصیر این سیستمه که نمی شه توش انگلیسی نوشت دفعه بعد حتما اول توی ورد می نوسیم بعد میارم اینجا کپی می کنم) .... به من یه کسی رو معرفی کردن که اونجا بود و گفتن که می تونه سریعتر کارهات رو انجام بده..... وقتی باهاش صحبت کردم و سوابق و غیرم رو گفتم گفت که می شه سریع از یکی از دانشگاهها بورس بگیره و برم.... دانشگاهی رو هم که هماهنگ کردم فعلا نمی گم.... بعدا می گفت که استادی هم که هماهنگ شده بود ایرانی بود.... من که اصلا دنبالش نرفتم.... حالا می گم چرا.... فعلا اینجا بمونیم که کانادا آماده بود

بریم دومین راه .... هلند دانشگاه دلفت..... اونم یه راه همین جوری بود.... یه رفیقی داشتم و دارم (البته ایشون سن پدر من هستند و من هم خیلی بهشون ارادت دارم) که از اونجا دکتری داشت و مدتها هم همون جا مشغول به کار و تجارت بود.... ایشون پیشنهاد دلفت رو به من داد و حتی بحث کار در آژانس فضایی اروپا رو هم مطرح کرد.... نمی دونم چقدر حرفهاش حساب و کتاب داشت البته یه نفری رو به من معرفی کرد که می گفت قبلا این کار رو براش انجام داده و وقتی پرسیدم دیدم راست می گفت اون هم از برو بچ شریف بود و در اون موقع داشت هلند دکتری کامپیوتر می خوند..... خوب اینم دومیش

سومین راه..... البته این در حقیقت را چهارم بود ولی چون می خوام راه حلی رو که انتخاب کردم آخر بگم اینو زودتر می گم.... این در حقیقت راه زورکی بود.... من وقتی وارد سال آخر دانشگاه شدم خوب از قبل تصمیم رو گرفته بودم و بارم رو هم بسته بودم حتی دانشگاه و کشور مورد نظرم رو هم انتخاب کرده بودم.... اما خوب تقریبا به غیر از یه نفر هیچ کسی دلش نمی خواست من برم... برای همین هم به زور منو فرستادن سر جلسه کنکور فوق لیسانس.... مادرم خودش رفته بود و دفترچه برام گرفته بود... منم که اصلا یک کلمه برای کنکور نخونده بودم ... من رو نشوندن توی ماشین و بردن انداختن در دانشگاه علم و صنعت.... منم همینجوری هوسی یکی دوتا تستی زدم.... یادمه وقتی از دانشگاه در اومدم و توی اون ترافیک با تاکسی و اتوبوس رسیدم جلوی دانشگاه امیرکبیر (خودتون تخمین بزنید چقدر طول کشید) تازه وقت کنکور تموم شده بود و ملت داشتن میومدن بیرون!! خوب خودم هم می دونستم که همینجوری تفریحی رفتم نشستم سر جلسه کنکور.... ولی از شانس مزخرف من توی همون دانشگاه مزخرف شریف قبول شدم!!! یعنی خاک بر سر این همه کنکوری ما با این وضع درس خوندنشون.... من حتی به عمد کل ریاضیات رو سفید گذاشتم که دیگه مطمئن بشم قبول نمی شم...ولی....

دیگه این شد یه بهانه برای خونواده و بقیه مخالفین که گیر بدن و بگن همین جا در بهترین دانشگاه ایران نه ببخشید دنیا بمون و به کسب و علم و دانش بپرداز و از محضر اساتید گرام فیض ببر........

و اما راه چهارم..... گفتم که از سال دوم دانشگاه وقتی وارد یه مرکزی برای کار شدم یه کم از سیستم غربی فاصله گرفتم.... اونجا برای اولین بار نشونه هایی از صنعت هوافضایی  روسها دیدم.... اما خیلی بهش اعتنا نکردم.... می دیدم یه سری از دوستان میان می شینن کنار من و شروع می کنن با تلفن روسی حرف می زنن و کتابها و کاتالوگهای مربوط به صنایع هوافضایی روسها رو ورق می زنن و من هم که اون موقع در اونجا بیشتر کارم به ترجمه متون انگلیسی می گذشت مثل یه آدم بی سواد فقط شکلهاشو نگاه می کردم و از دیدن حروف عجیب غریب روسی تعجب می کردم. همیشه فکر می کردم مگه میشه یکی پیدا بشه و بتونه این زبون عجیب و غریب رو مثل این دور و بریام راحت حرف بزنه و بخونه....

خوب جزئیات باشه برای بعد ها .... فعلا اینها رو رد می کنم تا برسم به اون روزی که توی مجله صنایع هوایی تبلیغ مربوط به شرکتی رو که به تازگی باهاش شروع به همکاری کرده بودم دیدم.... داستان همکاریم با اون شرکت که درنهایت منجر به این شد که بشم سهامدار و رئیس هیئت مدیرش رو بعدا می گم.... تبلیغ این جوری بود: بازدید از نمایشگاه هوافضایی ماکس ۲۰۰۵ مسکو..... درست زمانی که من درگیر هماهنگ کردن کارهام برای رفتن به کانادا بودم.... همون لحظه تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به مدیر عامل همون شرکت و در مورد سفر و هزینه هاش و غیره پرسیدم..... هفته آخر مرداد می رفتن مسکو تا نمایشگاه هوایی ماکس ۲۰۰۵ رو ببینن .... خوب از علاقمندان هم ثبت نام می کردن... البته وقتی رفتم اونجا دیدم که تقریبا همه علاقمندان مدیران علاف و بیکار دولتی بودن که با بودجه مفت بیت المال اومده بودن اونجا یه چرخی بزنن و .... اینا رو هم بعدا می گم.... فعلا اینکه مسکو رفتن ما همان و دیدن این صنعت هوایی گردن کلفت برادران روس همان و یه چرخی زدن در غرفه مربوط به دانشگاه تکنولوژی هوایی مسکو (ماتی) و دیدن کاتالوگهای مربوط به دانشکده های مختلفش و پروژه هاش همان و پرسیدن روش گرفتن پذیرش در اون دانشگاه از مسئولین غرفه دانشگاه همان و .... دیگه همش همین و بقیش همان..... به خودم که اومدم برگه پذیرش و دعوتنامه دانشگاه ماتی درست یک سال بعد از اون ماجرا در اواسط تابستان ۱۳۸۵ کف دستم بود

+ نوشته شده در 14:47 توسط بهشت یخ زده.