
فکر کنم قبلا گفته بودم که هیچ وقت از بچه بودن خوشم نمیومد... اصلا دوران خوبی نیست... هر چند که من همیشه دوران بچگی خوبی داشتم...نه مشکلی نه سختی نه هیچی.... کمی تا قسمتی هم لوس بودم نه اینکه بچه بدی باشم ولی خوب معمولا هر چیزی که می خواستم تقریبا برام فراهم بود... اما بچه بودن اصلا احساس خوبی نیست... همین که توی تصمیم گیری ها نمی تونی نظر بدی یا اینکه خیلی وقتها برای خودت هم نمی تونی تصمیم بگیری... اینکه خیلی جاها توی دست و پای بزرگترها هستی و معمولا خواسته های تو برای بقیه یه دردسر محسوب میشه... اینکه بچه بازیهات خیلی وقتها اعصاب بقیه رو خورد می کنه و تو اصلا نمی فهمی که مشکل کار از کجاست... همه و همه باعث این شده که من از اینکه دوران کودکیم گذشته اصلا ناراحت نیستم و هیچ وقت هم دلم نمی خواد به اون دوران برگردم... کلا الان احساس می کنم تقریبا بهترین دوران زندگیم تا اینجا همین حالاست... شاید در آینده بهتر بشه اما مطمئنم الان از همه گذشتم بهتره... ولی خوب همیشه یه وقتهایی هست که....
باز هم کار و پروژه و خیلی چیزهای دیگه دست به دست هم داد تا یه هفت هشت روزی بیام ایران... و مثل همیشه که میام ایران هر روز از صبح تا آخر شب از این جلسه به اون جلسه .... غیر از سان که چه در وقت جنگ و چه در وقت صلح حتما بهش سر می زنم دیگه نرسیدم با بقیه بر و بچ قدیمی دیداری داشته باشم... فقط یکی دوتاشون رو به طور اتفاقی همون روز که پیش سان رفته بودم دیدم.... این شبهای آخری تلفنی با بعضی ها صحبت کردم.. گفتم تا اینجا اومدم بالاخره یه حال و احوالی کرده باشم...
امشب این تماس آخری خیلی حالم رو عوض کرد... حس حرکت یا پیشرفت و هر کوفت و زهره مار دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت توی آدم همیشه هی سیخونک میزنه که برو جلو... اما یه حسهایی هم هست که یه وقتهایی میگه صبر کن ... حداقل یه لحظه... برگرد عقب رو نگاه کن... حداقل یک نگاه کوتاه....
آدمهایی رو که يه روز باهاشون خداحافظي كردي و رفتي اون روزي كه فقط جلو رو ميديدي... افقهاي پيش رو.... شايد فكر نمي كردي كه شما بچه هاي اون روزها ديگه اونقدرها هم بچه نمي مونيد.... و شايد فكر نمي كردي كه يه وقت اينقدر دلت براي بازيهاي دوران نه چندان بچگيت تنگ بشه... مي دوني .... يه وقتي به خودت مياي كه مي بيني همه چيز خيلي عوض شده... همه چيز و شايد همه كس.... ديگه مسيرهايي كه يه زمان همشون به يه جا ختم مي شدن براي هر كدومتون به يه نقطه متفاوت كشيده شده... آره خوب اين يه قانون.. همون قانون ششم بهشت يخ زده... اما شايد دوست نداري كه باورش كني....
حداقل اينكه از يه چيز مطمئني... اون خاطرات هيچ وقت فراموشت نمي شه... و از يه چيز مطمئن تر... اون روزها ديگه هيچ وقت بر نمي گرده....
تذکره الاولیاء اندر احوالات شیخنا و مولانا بوریس پاولویچ بلاگلازوف
آن آفتاب دانش آن معتکف کتابخانه آن پیر دفتر طراحی آن در ظلمت نور علم آن شاه ریاضی آن قطب مدلسازی قدس اله روحه بوریس بن پاول بلاگلازوف....
از جمله مشایخ بود و به جمله علوم تسلط داشت و زبانی داشت گویای حقایق و پیر دیر توپولف بود و جمله مشایخ بسیار دیده بود و در خدمت فینیکوف تلمذ کرده بود و در کنار توپولف به جهد تلاش نموده بود.... از هر علمی بهره ای برده بود از دینامیک پرواز گرفته تا مکانیک سیالات اندوخته داشت و در ریاضی جهد فراوان نموده بود و در مکانیک سیالات به شیخوخیت رسیده بود... در مدلسازی ریاضی کراماتی فراوان داشت که گوشه ای از آن بر اهل حقیقت آشکار می نمود....
چون به دنیا آمدی ستونهای توپولف و سوخوی به لرزه در آمدی و ده طراح صاحب نظر در دم خاموش گردیدی....
هر گاه مریدی جویای نام به حضورش رسیدی و درخواست کردی که دری از حقایق به رویش بگشاید سئوالی نمودی از انتگرال و مشتق که مرید تا به آخر عمر در حل آن جهد نمودی و به جواب نرسیدی... و چندین و چند مرید بدین سلوک هلاک گشتی.....
از کرامات وی آورده اند که روزی در دیر توپولف به کار نشسته بودی که حریفی در حجره ای مجاور هندسه سطح هواپیما به کلام ریاضی مدل می کردی ... چون به اینجا رسید که تمام سطح نتوان به یک معادله مدل نمود و ما را باید که از معادلاتی چند استفاده کرد ... گویند که شیخ فریاد برآورد و جامه بر تن بدرید و از هوش برفت... چون به هوش آمد جمله مریدان را گفت که ما عمری را در جهل بسر می بردیم که باید تمام سطح به یک معادله مدل کنی نه تنها سطح که مشتق اول که نه تنها مشتق اول که مشتق دوم به پیوستگی رسیده باشد.... جمله مریدان گفتند که شیخ جفنگ گفتندی که ما را نتوان به چنین عظیم دست یافت... لیک شیخ جمله کتب جمع بکردی و بسوزاندی و از نو تئوری پایه نهادی و بر آن تئوری فانکشن الاستیک نام نهادی و جمله سطوح به یک معادله پیوسته مدل کردی که عالم و آدم در عجب بماندی ....
و علما دانند که از تئوری خویش در چه اموری استفاده نمودی ... از طراحی هواپیما گرفته تا طراحی مدارات فضایی که از بعد سقوط سلسله لنینیان و به تخت نشستن شاه بوریس تمامی تحقیقاتش جمع نمودی و پشیذی پول ندادی و گفتندی که این ساعت چنین علومی دیگر به کار ما نیاید که ما را راه جدیدی باید در پیش گرفت و شیخ به گوشه ای نشستی و دست از کار کشیدی.... که جمله ابناء بشر در جهلند....
و آورده اند که در جلسات امتحان چنان یک به یک تلامیذ را به پرسش گرفتی که کسی سالم جان به در نبرد.... و در تمامی دانشگاه معروف است که امتحان مکانیک سیالات وی در ساعت ۹صبح شروع شدی و تا ۵ عصر ادامه داشتی که کس را تاب پاسخ دادن به سئوالات نبودی....
به عمر خویش تلامیذ فراوان دیده بودی از هر قومی و ملتی... و گفتند که در اواخر عمر جوانی از پشت کوه سر بر آورد و به جمع مریدان وی پیوست و چندان گیر بداد و سئوال و جواب نمود که شیخ سر به بیابان گذاشت و دیگر کس وی را ندید که ندید....
سوت پایان بازی هر قدر هم که دیر بالاخره زده می شه و من از احمقهایی که بعد از سوت پایان همچنان امیدوارانه توی زمین می دوند حالم به هم می خوره... در حقیقت من ناامیدهای از پایان بازی شکست خورده رو به الکی امیدوارها ترجیح می دم....
خیلی اهل گفتن اینجور حرفها نیستم ... ولی حالا که ایشون گفتن (که البته بنده اصلا ایشون رو نمی شناسم) یه آبکیش رو می گم...
خوب چی می تونم بگم....
توی یه زمستون سرد توی تهران به دنیا اومدم... دوران کودکیم دوران خوبی بوده... یعنی همه میگن که بوده ولی من اصلا دوران کودکی رو دوست ندارم .... از اینکه بچه باشم حالم به هم می خورد و می خوره... هیچ وقت هم دوست ندارم به اون دوران به قول همه شیرین بر گردم... الان که خودم می تونم فکر کنم و تصمیم بگیرم رو به هیچ قیمتی با اون دوران مسخره عوض نمی کنم... بچه بودن برای دیگران خوبه... یعنی اینکه تو بچه باشی و اونها باهات بازی کنن و لذت ببرن... اما برای خودت اصلا خوب نیست...
خوب از بچگی با یه سری آدم که همه حداقل ۱۸-۱۹ سال از خودم بزرگتر بودن همبازی بودم... یعنی اینکه من اسباب بازی اونها بودم... اما این باعث شد که یه روحیه خاصی پیدا کنم... خیلی پر رو و نترس که تقریبا هیچ کس رو هیچی حساب نمی کنه!!! .... هیچ وقت هیچکی نمی تونه بهش حکومت کنه.. این رو دقیقا اون بدبدختهایی که در برهه هایی از زمان رئیس من بودن حس کردن... و یه روحیه ای که غیر از توی خونه خودمون هر جای دیگه که می رفتم تا به خودم میومدم می دیدم کلی آدم دورم جمع شده و همه هم من رو به عنوان رهبرشون نگاه می کردن... حالا خیلی وقتها من سنم از خیلی هاشون هم کمتر بود... علت این نمی دونم چی بود ... شاید همون روحیه خاصم که معمولا حرف آخر رو می زدم شاید هم هزار تا چیز دیگه....
حالا بگذریم... مدرسه رو هیچ وقت دوست نداشتم... روز اول هم با کلی گریه و زاری رفتم سر کلاس... اگر چه همیشه هم شاگرد درس خون بودم و هم با انضباط و معلمها هم کلی دوسم داشتن اما هیچکدوم اینها دلیل نشد که من از مدرسه خوشم بیاد.... خدا رو شکر که تموم شد... اون دوران لعنتی رو هم هیچوقت دوست ندارم بهش برگردم....
از بچگی خونمون کنار فرودگاه بود... به دیدن هواپیماهایی که هر روز از بالای خونه رد می شدن عادت کرده بودم... همین هم کم کم من رو عاشق هواپیما کرد... دوران راهنمایی و دبیرستان به خوندن کلی کتاب و مجله راجبه هوانوردی گذشت... از سال اول دبیرستان هم کم کم شروع به خوندن کتابهای فنی کردم... یادم نمی ره که هنوز مشتق گرفتن رو بلد نبودم و داشتم یه کتاب راجبه پرفرمنس هواپیما می خوندم که هی به مشتق گیری بر می خوردم... هی می نوشت خوب حالا از این معادله مشتق می گیریم و به این معادله می رسیم... به نظرم مشتق یه چیز جادوئی میومد... تنها چیزی که مشتاقانه توی مدرسه منتظر یادگیریش بودم همون مشتق بود که البته وقتی سال دوم دبیرستان یادش گرفتم دیدم اصلا هم اون چیز جادوئی که انتظارش رو داشتم نبود....
بگذریم .... کنکور دادم و انتخاب اولم هم هوافضا بود و دانشگاه شریف... که صاف واردش شدم... راجبه این دانشگاه و سرگذشت اون تو یه چیزهایی نوشتم که الان اصلا دلم نمی خواد راجبش حرف بزنم...
از همون ترم اول شروع کردم به ترجمه مقالات هوایی که یه سریش توی مجله صنایع هوایی چاپ شد... همون باعث شد که من وارد یه مرکز دیگه بشم.. .بعد از اونجا به یه جای دیگه و همین جوری که نتیجش این شد که دیروز که با رئیس دفتر طراحی هسا تلفنی صحبت می کردم وقتی اسم یه نفر اومد و من گفتم که اون من رو خوب میشناسه آقای دکتر و. گفت تو رو که همه صنعت هوایی کشور می شناسن!! خوب خدا رو شکر .... البته این شناختن تا حالا به درد خاصی نخورده!...
حالا بگذریم... دیگه از رزومه بگم که الان اینجا دارم فوق لیسانس طراحی هواپیما می خونم با گرایش مدلسازی ریاضی... توی دو تا شرکت هم عضو موسسین هستم و یه سری پروژه هوایی رو انجام می دیم... دیگه هر مقدارش رو که می شد گفت گفتم ... بقیش رو هم که نمی شد گفت شرمنده...
حالا این رزومه به چه دردی خورد؟
ظاهرا سالی یه بار من باید مشقات انتخاب اسم برای شرکت رو تحمل کنم... این بار سومیه که درگیر این کار خطیر شدم ... واقعا سخت ترین کار راه انداختن یه شرکت جدید انتخاب اسم برای اونه... با اول تقریبا چهار سال پیش بود وقتی که ما تصمیم گرفتیم شرکت فراز رو تعطیل کنیم و یه شرکت جدید با ساختار جدید راه بندازیم... یادم میاد من و دکتر شهرام و دکتر عبداله نشسته بودیم که اسم برای شرکت جدید انتخاب کنیم و بدیم به این شرکتهایی که کارهای ثبت شرکت رو انجام می دن تا ببرن و شرکت جدید رو ثبت کنن... یادمه چند تا اسم انتخاب کردیم که بدیم ببرن هر کدوم که نشد بعدی رو امتحان کنن... الان همه اسمها یادم نیست ولی دوتای اولش اینا بودن فناوران آسمان شرق و فناوران فضا طرح... چند روز بعد دکتر شهرام زنگ زد که شرکت ثبت شده کارهای آگهی روزنامه و بقیه کوفت و زهره مارهای مربوطه انجام شده فقط یه مشکلی پیش اومده که اون خنگی که رفته بوده شرکت رو ثبت کنه همه اسمها رو با هم قاطی کرده و اسم شرکت رو گذاشته آسمان فناوران فضا طرح!!!!
من اولش کلی خندم گرفت و بعد حالم گرفته شد که آخه این چه اسم مزخرفی ثبت کرده آسمان فناوران دیگه یعنی چی؟... اما دیگه کار از کار گذشته بود و تغییر اسم کلی دردسر داشت برای همین هم ما نشستیم و برای اینکه از ضایع بودن اسم کم کنیم آسمان فناوران فضاطرح رو مخفف کردیم و روی کارتها و سربرگ شرکت نوشتیم شرکت آفاف طرح... یعنی همون آسمان فناوران فضا طرح... یه آ و دو تا ف... یه کمی بهتر شد ولی همچنان کمی تا قسمتی ضایع به نظر می رسه... به خصوص که بعضی از دوستان شوخی می کنن و می گن ایشون رئیس هیئت مدیره شرکت طرح عفاف هستن!!!!
سال بعد نوبت به شرکت دومی رسید... این یکی رو با چند تا از دوستان دیگم قرار شد ثبت کنیم .. زمینه کاری این یکی هم هوافضا بود اما یه کمی با قبلی از جهاتی متفاوت بود... این یکی رو چون من بیشتری سهام رو توش داشتم قرار شد اسمش رو خودم به تنهایی انتخاب کنم... یادمه اون روزها همزمان با وقتی بود که من توی دفتر مسئول پروژه راه اندازی سایت اطلاع رسانی هوافضایی ایران شدم... پروژه جالبی بود که حاج احمد پیشنهاد داده بود و توی شورا تصویب شده بود... بعد من دیدم که حاج احمد سرش خیلی شلوغه و هی اجرایی کردنش رو عقب می ندازه ... برای همین هم رفتم و گفتم اگه وقت اجراش رو نداری بده من انجامش بدم و اون هم قبول کرد... اولش دو تا قرارداد بستم.. یکی با یه شرکت کامپیوتری که کارهای طراحی سایت رو انجام بده و یکی هم با یه شرکت هوافضایی که کار اپراتوری و به روز رسانی سایت رو انجام بده... بعد نوبت به انتخاب اسم سایت رسید... من آویا رو پیشنهاد کردم... آویا مخفف کلمه آویاتسیا یعنی هوانوردی به روسیه هست خود روسها هم یه سایت به اسم آویا دارن که اخبار هوافضایی رو روی اون می نویسن... اصلا همون سایت به حاج احمد ایده ایجاد این سایت رو داده بود... بالاخره با کلی چک و چونه همه رو راضی کردم که اسم سایت همین آویا باشه... به نظرم خیلی اسم جالبی بود.. سایت هم ایجاد شد و داره کار می کنه... هر چند چون بعدا من پروژه رو کامل به حاج احمد تحویل دادم به نظرم یه کمی با اون چیزی که من توی ذهنم بود تفاوت داره.. اما به هر حال سایت بدی نشده و الان چند سالی هست که داره اخبار هوافضایی ایران وجهان رو نشون می ده... بعد من به ذهنم رسید که شرکتم رو هم به همین اسم آویا ثبت کنم.. اما مشکل از این بود که این اسم چون معنی فارسی نداشت قبول نمی کردن... بعد به این فکر افتادم که یه اسمی پیدا کنم که مخففش بشه آویا.. یعنی برعکس کاری که توی آفاف طرح انجام داده بودیم.. آ رو گفتم آینده پژوهی ولی توی یا گیر کردم... شرکت آینده پژوهی ..... دیگه بقیش نمی اومد... هر چی زور زدم و بعد به دوستان هم سپردم که فکر کنن... هیچ کس چیزی به ذهنش نرسید.. البته پیشنهاد دکتر شهرام جالب بود... می گفت اسم رو بذار شرکت آینده پژوهی و یا علی!!!
خلاصه بعد از کلی دردسر نا امید از ثبت آویا اسمش رو گذاشتم شرکت ناوران آسمان پارس که روی سربرگها و کارتها به خصوص توی مکاتبات با شرکتهای خارجی به طور مخفف می نویسیم شرکت APT .
امسال از اونجایی که سال نوآوری و شکوفایی نام گرفته و من هم که همش دنبال نو آوری و شکوفا شدن هستم!! تصمیم گرفتم چون کارهام داره زیاد می شه و زمینه های فعالیت هم یه کمی پراکنده شده یه هلدینگ تاسیس کنم و همه کارها رو ببرم زیر مجموعه اون... با احسان و امین نشستیم و همه برنامه ها رو ریختیم.. کلی پروژه و زمینه کاری آماده هم داریم اما مشکل من مثل همیشه در ثبت شرکت انتخاب اسم بوده نه پروژه و این جور چیزها... دیروز که اولین روز جلسه هیئت مدیره آتی شرکت بود هر چی زور زدیم به هیچی نرسیده غیر از اینکه یه فحش جدید اختراع کردیم... من به تازگی فهمیدم که توی ایران به هلدینگ میگن شرکت مادر تخصصی!!! ... حقیقتا این کلمه مادر تخصصی رو به نظر من بیشتر می شه جای فحش به کار برد تا عنوان شرکت... برای همین هم فعلا به طور کامل از گذاشتن این کلمه توی اسم شرکت منصرف شدم.. همون شرکت طرح عفاف برام کافیه که حالا یه شرکت مادر تخصصی هم بهش اضافه بشه.... امروز هم از صبح توی اینترنت و این ور و اون ور دارم دنبال یه اسم به درد بخور می گردم ... چون این شرکت جدید زمینه کاریش خیلی وسیع تر از اون قبلیهاست (درحقیقت یه هلدینگه) باید یه اسم بزرگ و باحال براش انتخاب کرد.... به هر حال این شرکت با اولین نوآوری سال جدید که همون فحش مادر تخصصی بود کارش رو شروع کرده.. امیدوارم کلی نوآوری دیگه البته از جنبه های تکنولوژی توی کارش باشه....
انسان خلق شده بود که به زمین بیاید.... اما زمین برای او سخت و خشن بود... زندگی روی آن فراز داشت و نشیب و انسان نمی توانست روی آن پستی و بلندیها بدون زمین خوردن راه برود... خدا باید درس بزرگی به انسان می داد.... پس تصمیمی گرفت...
آدم چشم باز کرد.... خود را در میان بهشت دید و در کنار خود حوا را حس کرد... آدم خلق شده بود که بر سر دو راهی قرار گیرد... تا فریب بخورد و دست به میوه ممنوعه ببرد.... و سپس بر زمین بخورد تا آنگاه از زمین بلند شدن را یاد بگیرد... خدا خواست تا در همان روز اول دوباره از زمین بلند شدن را به انسان یاد دهد چون می دانست بدون دانستن آن روی زمین چیزی جز ناامیدی در انتظارش نخواهد بود...
و اکنون بعد از گذشت هزاران سال هنوز گاهی انسان درس اولش را درست به خاطر نمی آورد ...
و آنگاه که سنگهایی ناچیز تنگی بلورین را هدف گرفتند تا مگر حقارت خود را به شکستن بلور جبران کنند.... و آنگاه که از سرزمین آسیابهای بادی و لاله های سرخ به کینه ورزی برخاستند.... نمی دانستند که باد نیز به فرمان او می وزد و لاله ها به عشق او می رویند .... اویی که " فرشته نبود... بال هم نداشت.... معجزه اش این نبود که ماه را شکافت. معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت. باز هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم...."
تقریبا یک ماهی میشه که بوریس پاولویچ بلاگلازوف مریضه و افتاده گوشه خونه.... بلاگلازوف رو که میشناسید... استاد پروژم ... قبلا راجبش نوشتم با همون ایده های انقلابیش در زمینه مدلسازی ریاضی... صاحب تئوری منحنیهای الاستیک که از مدلسازی هندسه هواپیما کاربرد داره تا مدارهای فضایی.... ۴۲ سال طراح توپولف بود و سالهای زیادی از عمرش رو صرف تحقیقات در زمینه مکانیک سیالات و مدلسازی ریاضی کرد... و خوب از دیگر نکات مهمش این بود که شاگرد فینیکوف و دستیار آلکسی توپولف بوده... اگه فینیکوف رو نمی شناسید دیگه مشکل خودتونه ولی اگه توپولف رو نمی شناسید رسما بهتون تسلیت می گم ....
الان یک ماهه که پروفسور مریضه... البته اون مدت هم که سالم بود خیلی تعریفی نداشت هر نفسی که می کشید من زهرم می ترکید که این یکی دیگه آخریشه!! وقی باهاش از پله ها بالا می رفتم دیگه انرژی برای حرف زدنش باقی نمی موند... همه انرژی صرف راه رفتن می شد .... خوب حق هم داشت... بالاخره کسی که با کلی آب و تاب خاطرات سالهای قبل از جنگ جهانی رو تعریف کنه نباید هم حال و روزی چندان بهتر از این داشته باشه...
من الان دیگه کم کم دارم نگران می شم... خداییش هر روز احتمال می دم که یه اعلامیه به دیوار دانشکده ببینم.... خیلی ناراحت کننده خواهد بود... هم از جهت اینکه یه دانشمند این جوری از دست بره و هم اینکه من بدبخت می شم باید از اول برم و یه استاد پروژه پیدا کنم با یه پروژه جدید...
درست از همون روزی که من مدل جدید ریاضی خودم رو ابداع کردم که پروفیلهای جدید رو مدل می کرد و با کلی شوق و ذوق رفتم دانشکده که نشونش بدم و شنیدم که مریضه و نیومده دیگه ندیدمش.. یعنی هیچ کس دیگه ندیدتش.... دلم هم براش تنگ شده... به خصوص یه وقتهایی یه انتگرالی مشتقی چیزی که یه نکته ای داشت رو بهم می داد که حل کنم ... میگفت هوشت رو امتحان کن....و من هم قریب به اتفاق رو گند می زدم... بابا ما از وقتی پای کامپیوتر نشستیم جدول ضرب رو هم فراموش کردیم چه برسه به این انتگرالهای بی سر و ته.... دفه آخری هم که باهاش جلسه داشتم یکی از همون انتگرالها رو داد که برای دفه بعد حلش کنم که هنوز موفق به این امر خطیر نشدم....
به هر حال نمی دونم چی کار کنم... دعا می کنم که زودتر خوب بشه... اگر هم قراره خوب نشه ای خدا سر جد و آبات نزاری شب قبل از جلسه دفاعیه من... جون هر کی دوست داری یه وقتی باشه که هنوز وقت باشه برم و یه خاکی بر سرم بکنم و یه کار جدید رو با یه آدم جدید شروع کنم... مثلا همین روزها!!!!!
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست وز رفیقان ره اسمتداد همت می کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این لطف ها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم
زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم
دیده بد بین بپوشان ای کریم عیب پوش زین دلیری ها که من در کنج خلوت می کنم
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم